Skip to content

آخرین مطالب

۲۶
اردیبهشت

این‌جا خانه‌ی فرهنگ گیلان است

دلم می‌خواست به‌مناسبت افتتاح ساختمان تاریخی «خانه‌ی فرهنگ گیلان» در آدینه‌ی گذشته (۲۲ اردیبهشت ۹۱) یادداشت مختصری درباره‌ی چگونگی راه‌اندازی خانه و خاطراتم از سال‌های ۷۸ و ۷۹ بنویسم. اما سراسر این هفته هم مثل هفته‌ی قبل درگیر انتخابات پیش روی انجمن پزشکان عمومی ایران بودم و سایتی که با کمک انجمن‌های سراسر کشور برای این انتخابات راه‌اندازی کرده‌ایم و گمانم این بود که این یادداشت هم رفته پیش بقیه‌ی حرف‌هایی که در این دو سال در سینه داشتم و فرصت نشد بنویسم. اما این دم غروب اردیبهشتی ناخواسته فرصتی فراهم شد تا موقتاً دلزده از فعالیت‌های صنفی، این چند خط را برای دل خودم بنویسم و عکس‌های این مراسم تاریخی را هم به شما نشان دهم. عکس‌ها را پسرم مهراب گرفته و مجموعه‌ی کاملش را در صفحه‌ی خانه‌ی فرهنگ در فیس‌بوک گذاشته است. اما نوشته‌ای که در زیر می‌خوانید، ادامه مطلبRead more

۲۰
اردیبهشت

چگونه ما انسان شدیم؟ (۲)

اگر بخش نخست این مقاله را نخوانده‌اید که حتماً بخوانید. (مگر این‌که حوصله‌ی خواندن بخش دوم را هم نداشته باشید!) اما اگر خوانده‌اید، فقط محض یادآوری عرض کنم که در آن بخش به جستجوی نیاکان از یاد رفته‌مان رفتیم و دیدیم که از نظر ارتباطات خانوادگی، بنده و جناب‌عالی اصالتاً با دسته‌ای از جانوران شامل گیبون‌ها، شامپانزه‌ها، گوریل‌ها و اورانگوتان‌ها از یک خانواده یا به‌اصطلاح دقیق‌تر بالاخانواده (Superfamily) به نام «انسان‌واران» (Hominoidea) هستیم و در این میان قرابت ژنتیکی ما با شامپانزه‌ها آن‌قدر زیاد است که ما دو تا را عضو یک زیرخانواده (Subfamily) به نام «انسان‌ساییان» (Homininae) می‌دانند. این زیرخانواده حدود ۷-۶ میلیون سال پیش به دو تبار (Tribe) تقسیم ‌شد: تبار شامپانزه‌ها و تبار «انسان‌تباران» (Hominini) که خود شامل ۷ سرده‌ یا جنس (Genus) است. ادامه مطلبRead more

۲
فروردین

چگونه ما انسان شدیم؟ (۱)

اگر گزارش «کله‌های نیاکان فراموش شده‌ی ما» را با علاقه و دقت خوانده و تصاویرش را با اعجاب نگریسته باشید، حتماً مثل من کنجکاو شده‌اید که نسبت ما با هر کدام از این نیاکان بزرگوار چیست و مثلاً کدام‌شان را باید «جد بزرگوار» صدا بزنیم و کدام‌یکی را «خان‌عمو»! ولی چون می‌دانم اغلب شما وقتش را ندارید دنبال پاسخ این پرسش‌های اساسی بگردید، تصمیم گرفتم باز هم خود فداکاری کنم و در این هاگیر و واگیر شلوغی شب عید و در حالی که صفحات رنگی مجله از زیر چاپ درآمده و تمام برادران لیتوگرافی و چاپ و صحافی و… منتظر صفحات سیاه و سفید هستند تا مجله پیش از تحویل سال آن را به‌دست شما برسانند، یک روز و نصف از وقت گران‌بهایم را به جستجو و پژوهش در صفحات مختلف فارسی و انگلیسی دایره‌المعارف معظم آن‌لاین «ویکی‌پدیا» و چند سایت انسان‌شناسی و جانورشناسی دیگر بگذرانم؛ باشد که «خانواده»‌ی بزرگ «انسانیت» (دست‌کم گونه‌ی «خردمند» آن) را از نگرانی برهانم. ادامه مطلبRead more

۲۹
اسفند

به پیشواز بهار…

یادداشت نوروزی پارسال «پزشکان گیل» را نگاه می‌کردم که تحت تاثیر «بهار عربی» نوشته شده بود:
ملت تونس «تونس!» (توانست)، ملت مصر ایضا‍ً توانست، ملت نگون‌بخت لیبی نتوانست. (ارتش آزادیبخش هم ترتیب داد و چند شهر مهم را هم به شجاعت تمام و ‌امید پشتیبانی جهانی آزاد کرد اما ارتش وحشی و به پول نفت و سلاح‌های روسی مسلح شده‌ی قذافی با سبعیت بدوی‌گونه‌ی خود می‌رود تا آب رفته به جوی برگرداند؛ اگر شده از خون جوانان لیبی در سراسر آن صحرای پهناور لاله برویاند- و تا اوباما و ناتو و اتحادیه‌های اروپا و عرب این‌گونه دست‌دست می‌کنند، می‌رویاند…)
خدایا! زمانه چه زود نو می‌شود! قذافی؟ ارتش وحشی لیبی؟ ادامه مطلبRead more

۲۸
اسفند

کله‌های نیاکان فراموش شده‌ی ما

پیش‌نوشت: خلاصه‌ای از این گزارش را حدود دو هفته پیش یکی از دوستان برایم میل کرد. خوشم آمد؛ رفرنسش را پیدا کردم که همان را در شماره‌ی نوروزی «پزشکان گیل» کار کنم، اما دلم راضی نشد. اصل گزارش را در dailymail پیدا کردم و دادم مهراب ترجمه کند. مهراب هم انصافاً کم نگذاشت؛ مخصوصاً معادل‌های فارسی‌اش را که پیدا کرد و… ولی این هنوز نصف ماجرا هم نبود. دیدم یک سری کله‌ی عجیب و غریب داریم و یک‌سری اسامی عجیب‌تر، بدون هیچ دانشِ پیشینی که هر کدام در کجای تاریخ باستانی ما سردرآورده یا به‌عبارت بهتر که در مجله نوشتم: «… نسبت ما با هر کدام از این نیاکان بزرگوار چیست و مثلاً کدام‌شان را باید جد بزرگوار صدا بزنیم و کدام‌یکی را خان‌عمو!» ادامه مطلبRead more

۲۲
اسفند

خداحافظ رفیق…

اشاره: اباذر غلامی دوستم بود. «بود» به این معنا که صبح جمعه ۹۰/۱۱/۲۸ من و بقیه‌ی دوستان را تنها گذاشت. این یادداشت را یک هفته بعد از مرگ اباذر نوشته بودم که در یادنامه‌ی «بدرود رفیق…» از انتشارات «خانه‌ی فرهنگ گیلان» منتشر و جمعه‌ی گذشته در آیین یادمان اباذر توزیع شد.

۱٫ صبح جمعه است. دقیقاً یک هفته گذشته است. مثل همین الان پشت مونیتور نشسته بودم که صدای اس‌ام‌اس بلند شد. رضا بود: «اباذر از رنج و با رنج بدرود گفت.» همین. در این یک هفته همه‌ کار کردیم؛ هم با اباذر بدرود گفتیم، هم او را به خاک سپردیم، هم سوم و هفتم گرفتیم و تمام. اما تمام؟ نه گمانم؛ اباذر تمام نمی‌شود. مثل همان مرداب محبوبش که راه به دریا دارد، گمانم «توسکای کناره‌ی مرداب» هم در همین یک هفته راهی به زندگی پیدا کرده باشد؛ ادامه مطلبRead more

۱۰
اسفند

۱۰۰ ماهه شدیم!

مقدمه: شماره‌ی ۱۰۰ «پزشکان گیل» منتشر شد. متن زیر بخشی از یادداشتی است که به‌مناسبت صد شمارگی و در ابتدای صفحات ویژه‌‌ای که به این مناسبت منتشر کرده‌ایم، نوشته‌ام. اگر فرصت کردید، این شماره را بخوانید؛ بچه‌ها چیزهای خوبی نوشته‌اند. (بله، از من هم البته تعریف کرده‌اند؛ اما برای این نگفتم!)

۱٫ البته این‌طور هم نیست که شب بخوابی و صبح برخیزی و ببینی ۱۰۰ شماره مجله را ردیف در قفسه‌ی روبه‌رو چیده‌اند؛ مرارت که زیاد داشت و تاوان هم البته. اما هر جور حساب کنی، این‌ها در برابر مرارت و تاوانی که هم‌صنفی‌های مطبوعاتی من کشیده و داده‌اند به‌ چرتکه نمی‌آید، پس از «تلخی»ها گفتن و «خودشیرینی» کردن بماند برای یک وقت دیگر. از این‌ها گذشته، فرموده‌اند: «که در طریقت ما کافری است رنجیدن!» پس از «شیرینی»ها برای‌تان بگویم. ادامه مطلبRead more

۱۰
دی

منتظر کادو‌ی شما هستیم

فراخوان خوانندگان برای جشن ۱۰۰ ماهگی «پزشکان گیل»
دوستان پیشنهاد داده‌اند به‌مناسبت انتشار یکصدمین شماره‌ی ماهنامه‌ی وزین «پزشکان گیل» در بهمن‌ماه، یک شماره‌ی ویژه منتشر کنیم. راستش را بخواهید، خودمان هم دل‌مان می‌خواهد. چه‌کسی از جشن تولد و شمع فوت کردن و کادو گرفتن بدش می‌آید؟ منتها اصل قضیه همین کادو گرفتن و دادن است. اگر قول می‌دهید هر کدام از شما یادداشتی، نقدی، نظری، تشویقی، تحبیبی، تادیبی، بد و بیراهی، خاطره‌ای، رهنمودی، چیزی بالاخره (از دو خط تا دو صفحه) نثار ماهنامه‌ی وزین و سردبیر محترمش کنید، که هستیم خدمت‌تان. ولی اگر بی‌محلی کنید و جلوی غریبه‌ها و در و همسایه آبروداری نشود، شماره‌ی ۱۰۰ که هیچ، کل مجله را صرف‌نظر می‌کنیم. گفته باشیم که این تهدید جدی است! آدم با این‌جور مهمان‌ها (بلانسبت) بیخود می‌کند مهمانی بگیرد.
مهلت ارسال هدایای فوق‌الذکر هم تا دهم برج بعد (۹۰/۱۱/۱۰) باشد که بتوانیم به‌موقع ترتیب صفحه‌بندی را بدهیم. پیشاپیش «صفای قدم‌تان»! نشانی ما هم این‌جاست.

۱۵
آذر

به‌یاد دکتر سوکراتس

آن روزها پلی‌استیشن نبود، مخصوصاً این PES لعنتی که در آن راه‌به‌راه به پسرهایت ببازی و اخبار باختت را در کسری از ثانیه در صفحه‌ی فیس‌بوک و «شبکه‌ی جهانی اینترنت» مخابره کنند. فوتبال‌دستی بود که در آن قدرت مردانه‌ی مچ دست حرف اول و آخر را می‌زد نه ظرافت سرانگشتان که قابلیتی بیشتر زنانه است. من برزیل بودم و مجید آررژانتین. می‌بردیم و می‌باختیم و جر می‌زدیم (بیشتر من) و فوتبال‌دستی را به زمین می‌کوبیدیم و خراب هم نمی‌شد.
من برزیل بودم. دروازه‌بان پرز، دو بازیکن جلویش کاپیتان سوکراتس و اسکار، و سه‌تای جلویی ادر و زیکو و فالکائو. جونیور و سرجینهو هم ذخیره بودند، به مربیگری خودم: تله سانتانا! از آرژانتین هم اسوالدو آردیلس و ماریو کمپس و کاپیتان پاسارلا و البته دیه‌گو مارادونای افسانه‌ای یادم هست. ادامه مطلبRead more

۳۰
آبان

همه‌ی راه‌ها به تهران ختم می‌شود

۹۰/۸/۶، دهکده‌ی ساحلی بندرانزلی؛ نشسته‌ایم در سالنی که از پنجره‌ی دلبازش نم‌نم دل‌انگیز باران و موج‌های ناآرام کاسپین پیداست. نشست هم‌اندیشی طرح «نظام ارجاع و پزشک خانواده‌ی تامین اجتماعی» است. حرف طراحان و مجریان طرح که تمام می‌شود، به‌نوبت می‌رویم پشت تریبون تا نقدهای خود را بیان ‌کنیم و یک پرسش اساسی: «چرا در طراحی و اجرای طرحی با این اهمیت، از نمایندگان صنفی ما نظر و کمک نخواسته‌اید؟» کارشناس مورد پرسش که از تهران برای توجیه ما آمده است، با تعجب نگاه‌مان می‌کند و در پاسخ می‌گوید در تمام نشست‌های هفتگی کارشناسی طرح، انجمن پزشکان عمومی «ایران» هم دعوت بوده ‌است. تعجبش هم لابد از این است که چرا ما (مسوولان انجمن پزشکان عمومی «استان») در جریان نیستیم. ما که حالا سر جای خود نشسته‌ایم، سرمان را می‌اندازیم پایین. در گوش همکار بغل‌دستی‌ام می‌گویم: «از ماست که بر ماست!» ادامه مطلبRead more