Skip to content

آخرین مطالب

۱۰
دی

منتظر کادو‌ی شما هستیم

فراخوان خوانندگان برای جشن ۱۰۰ ماهگی «پزشکان گیل»
دوستان پیشنهاد داده‌اند به‌مناسبت انتشار یکصدمین شماره‌ی ماهنامه‌ی وزین «پزشکان گیل» در بهمن‌ماه، یک شماره‌ی ویژه منتشر کنیم. راستش را بخواهید، خودمان هم دل‌مان می‌خواهد. چه‌کسی از جشن تولد و شمع فوت کردن و کادو گرفتن بدش می‌آید؟ منتها اصل قضیه همین کادو گرفتن و دادن است. اگر قول می‌دهید هر کدام از شما یادداشتی، نقدی، نظری، تشویقی، تحبیبی، تادیبی، بد و بیراهی، خاطره‌ای، رهنمودی، چیزی بالاخره (از دو خط تا دو صفحه) نثار ماهنامه‌ی وزین و سردبیر محترمش کنید، که هستیم خدمت‌تان. ولی اگر بی‌محلی کنید و جلوی غریبه‌ها و در و همسایه آبروداری نشود، شماره‌ی ۱۰۰ که هیچ، کل مجله را صرف‌نظر می‌کنیم. گفته باشیم که این تهدید جدی است! آدم با این‌جور مهمان‌ها (بلانسبت) بیخود می‌کند مهمانی بگیرد.
مهلت ارسال هدایای فوق‌الذکر هم تا دهم برج بعد (۹۰/۱۱/۱۰) باشد که بتوانیم به‌موقع ترتیب صفحه‌بندی را بدهیم. پیشاپیش «صفای قدم‌تان»! نشانی ما هم این‌جاست.

۱۵
آذر

به‌یاد دکتر سوکراتس

آن روزها پلی‌استیشن نبود، مخصوصاً این PES لعنتی که در آن راه‌به‌راه به پسرهایت ببازی و اخبار باختت را در کسری از ثانیه در صفحه‌ی فیس‌بوک و «شبکه‌ی جهانی اینترنت» مخابره کنند. فوتبال‌دستی بود که در آن قدرت مردانه‌ی مچ دست حرف اول و آخر را می‌زد نه ظرافت سرانگشتان که قابلیتی بیشتر زنانه است. من برزیل بودم و مجید آررژانتین. می‌بردیم و می‌باختیم و جر می‌زدیم (بیشتر من) و فوتبال‌دستی را به زمین می‌کوبیدیم و خراب هم نمی‌شد.
من برزیل بودم. دروازه‌بان پرز، دو بازیکن جلویش کاپیتان سوکراتس و اسکار، و سه‌تای جلویی ادر و زیکو و فالکائو. جونیور و سرجینهو هم ذخیره بودند، به مربیگری خودم: تله سانتانا! از آرژانتین هم اسوالدو آردیلس و ماریو کمپس و کاپیتان پاسارلا و البته دیه‌گو مارادونای افسانه‌ای یادم هست. ادامه مطلبRead more

۳۰
آبان

همه‌ی راه‌ها به تهران ختم می‌شود

۹۰/۸/۶، دهکده‌ی ساحلی بندرانزلی؛ نشسته‌ایم در سالنی که از پنجره‌ی دلبازش نم‌نم دل‌انگیز باران و موج‌های ناآرام کاسپین پیداست. نشست هم‌اندیشی طرح «نظام ارجاع و پزشک خانواده‌ی تامین اجتماعی» است. حرف طراحان و مجریان طرح که تمام می‌شود، به‌نوبت می‌رویم پشت تریبون تا نقدهای خود را بیان ‌کنیم و یک پرسش اساسی: «چرا در طراحی و اجرای طرحی با این اهمیت، از نمایندگان صنفی ما نظر و کمک نخواسته‌اید؟» کارشناس مورد پرسش که از تهران برای توجیه ما آمده است، با تعجب نگاه‌مان می‌کند و در پاسخ می‌گوید در تمام نشست‌های هفتگی کارشناسی طرح، انجمن پزشکان عمومی «ایران» هم دعوت بوده ‌است. تعجبش هم لابد از این است که چرا ما (مسوولان انجمن پزشکان عمومی «استان») در جریان نیستیم. ما که حالا سر جای خود نشسته‌ایم، سرمان را می‌اندازیم پایین. در گوش همکار بغل‌دستی‌ام می‌گویم: «از ماست که بر ماست!» ادامه مطلبRead more

۲۷
آبان

قید حیات

یادتان هست دو سه ماه پیش یک فراخوان داشتیم از دکتر امید زرگری با عنوان «اگر قرار باشد بزرگداشتی برای یک شخصیت ایرانی در قید حیات برگزار شود، شما چه کسی را پیشنهاد می‌کنید؟» پاسخ‌های آن فراخوان را در شماره‌ی ۹۴ «پزشکان گیل» منتشر کردیم که چون هنوز در سایت مجله نگذاشته‌ایم، نمی‌توانم لینک بدهم، اما پاسح خودم به آن دو پرسش را می‌توانم این‌جا تقدیم کنم:
۱٫ مشکل نوشته‌های امید این است که زیاد آدم را درگیر می‌کند. من هم که ذاتاً اهل مشکل و درگیری، تا حالا هم خیلی جلوی خودم را گرفته‌ام تا در حاشیه‌ی نوشته‌هایش چیزی ننویسم (و گمانم یکی دو بار هم این کار را کرده‌ام؛ چیزی که اهل اصطلاح به آن «گفت‌وگوی بینامتنی» می‌گویند) ولی این‌بار فرق می‌کند؛ خودش نظر دیگران را خواسته است و به‌قول مولانا: «صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق!» ادامه مطلبRead more

۴
مهر

به‌پاس بیست سال انتشار گیله‌وا/ به‌احترام محمدتقی پوراحمد جکتاجی

از «گیله‌وا» و مدیر مسوول یکه و بی‌مانندش هر چه بگوییم، کم گفته‌ایم و دریغا که در وانفسای روزمرگی چه‌قدر هم کم گفته‌ایم! از او که یکه است، نه از آن‌رو که علاوه بر خصال لازم یک روزنامه‌نگار متعهد این‌جایی، دو ‌ویژگی ممتاز «فرزانگی» و «شیدایی» را هم یک‌جا دارد؛ نه از آن‌رو که در این سرزمین کم‌جانی و بی‌جانی نهادهای مدنی، خود یک‌تنه به یک نهاد فرهنگی معتبر و موثق بدل شده است؛ و حتی نه به‌خاطر سخت‌جانی‌ و پای‌مردی در این کوچه‌ای «که سر می‌شکند دیوارش»؛ که بیشتر به‌خاطر فداکاری‌اش و به‌پاس این‌که در این بیست سال چه‌قدر از خود مایه گذاشته است و چه‌قدر از سرمایه‌ی وقت و عمری که می‌توانست بنویسد و بیافریند ایثار کرده است تا دیگران بنویسند و بیافرینند… و برخلاف آن نصیحت مشهور ترجیح داده است روایت کند تا آن‌که از او روایت کنند. ادامه مطلبRead more

۷
شهریور

اگر قرار باشد بزرگداشتی برای یک شخصیت ایرانی در قید حیات برگزار شود، شما چه کسی را پیشنهاد می‌کنید؟

اولاً که سلام. دلم برای شما و برای نوشتن یک ذره شده. نمی‌خواهد شما چیزی بفرمایید؛ من خودم می‌دانم دقیقاً ۵۳ روز از آخرین پستی که در این وبلاگ فلکزده‌ی مهجور (به‌قول انگلیسی‌ها Neglected) گذاشته‌ام، می‌گذرد. اما به‌قول مولانا: «شرح این هجران و این خون جگر/ این زمان بگذار تا وقت دگر…»
در ثانی الان هم که آمده‌ام نه این‌که خودم سر قلم رفته باشم؛ آمده‌ام یک یادداشت فراخوان‌گونه از دوستم امید زرگری را که در دو سه شماره پیش مجله چاپ کرده بودیم بگذارم، دوباره بروم سراغ بدبختی‌ها و خوشبختی‌های خودم (که همان شرحش بماند تا…).
تابه‌حال چندتایی پاسخ به این فراخوان امید آمده که در همین شماره‌ی پزشکان گیل منتشر می‌کنیم. اما خیلی دلم می‌خواهد نظر شما را هم بدانم. به‌نظر من پرسش‌های جالب، دقیق و قابل تاملی است. لازم هم نیست نظرتان را ای‌میل کنید؛ همین‌جا کامنت بگذارید. ادامه مطلبRead more

۱۶
تیر

وا بده، ول کن!

۱٫ فرزاد از آن‌ها بود که ذاتاً «رهبر» به‌دنیا آمده‌اند. نمی‌دانم جبهه هم رفته بود یا نه، ولی اگر پیش از ورود به دانشگاه سری به جبهه زده بود، احتمالاً در همان سن و سال هم پشت خاکریزها «فرمانده فرزاد» صدایش می‌زدند. شخصیتی کاریزماتیک، مهربان، فداکار، شجاع، خوددار (و کمی تودار)، سازمان‌ده و مسلط بر اوضاع، و ظاهری روحانی که اتفاقاً مد آن روزها هم بود: موی کوتاه و چهره‌ای که نمی‌توانستی بدون محاسن تصورش کنی. همان ترم اول بود که گمانم از سوی انجمن اسلامی به‌عنوان نماینده‌ی دانشجویان ترم ما انتصاب شد و اگرچه سه سال بعد که قرار شد نمایندگی دانشجویان انتخابی باشد، زیر بار نامزد شدن نرفت، تا آخر دوره نماینده‌ی «طبیعی» ما بود؛ ادامه مطلبRead more

۱۵
خرداد

طلاق عاطفی

این‌که در خانواده‌ای دعوا باشد، همیشه هم بد نیست؛ برعکس، نشانه (و گاهی هم «تنها» نشانه)‌ی زنده بودن خانواده است. این‌که زن و مرد توی سر و کله‌ی هم بزنند و صدای‌شان جلوی در و همسایه برود بالا، هزار عیبش به کنار، این یک حسن را دارد که نشان می‌دهد هنوز «علایق» مشترکی هست که ارزش جنگیدن داشته باشد، هنوز «منافع» مشترکی هست که اگر نه با روی خوش و دیالوگ، دست‌کم با لیچار و ناسزا و در نهایت کتک‌کاری بتوان سهم خود را از آن مطالبه کرد. پس بیراه نیست که حکما از قدیم گفته‌اند: «زن و شوهر دعوا کنند، ابلهان باور کنند!» ادامه مطلبRead more

۱۴
اردیبهشت

نامه‌ی خاقان

کم پیش می‌آید خواندن نامه‌ای آدم را این‌قدر بر سر شوق بیاورد که بخواهد بالفور همه‌ی دوستان را در خواندن آن شریک کند؛ چه رسد که از تاریخ نوشتن نامه حدود دویست سال گذشته و نویسنده (یا تقریر کننده)ی آن هم کمابیش یکی از بدنام‌ترین پادشاهان ایران باشد.
اما راستش را بخواهید، وقتی این نامه‌ی فتحعلی‌ شاه قاجار را خواندم، یک لحظه خودم را جای او تصور کردم.۱ فرض کنید سال ۱۱۷۶ خورشیدی باشد، تو هم جوان ۲۵ ساله‌ای باشی، آن وقت عموی بزرگوارت که تازه ۱۵ سال است به‌ضرب شمشیر خون‌آلوده‌اش سلسله‌ای پادشاهی تاسیس کرده است، به‌دست غلامانش کاردآگین شود و شاهینِ شاهی بنشیند بر شانه‌ات. ادامه مطلبRead more

۲۹
اسفند

نوبهار است…

«بهار است و هنگام گل چیدن من»۱ اما «دل هوس سبزه و صحرا ندارد»۲ زیرا «بهار آمد ولی از گل خبر نیست».۳ با این‌همه «نوبهار است در آن کوش که خوش‌دل باشی»۴
این ترکیب «جمع پریشان» اگر شنیده باشید، ماییم؛ شاعران و نویسندگان ما؛ اصلاً همه‌ی ملت ما… یک «بهار» بیشتر که اول فروردین از راه نمی‌رسد، اما ماییم قرن‌ها بر سر جاده نشسته با تعبیرهای فراوان، تشبیهات و توصیفات ضد و نقیض و گوناگون، امیدها، آرزوها و رویاهای بسیار… وقتی «بهار» به این سادگی و بی‌پیرایگی، این‌همه تعبیر و تفسیر و احساسات متفاوت و متضاد برمی‌انگیزد، دیگر تحولات پیچیده و چندوجهی زمانه‌ای که در انتظار بهار نشسته جای خود دارد: ادامه مطلبRead more