Skip to content

آخرین مطالب

۲۹
بهمن

بیایید گفت‌وگو کنیم

13941026000557_PhotoLدرباره‌ی تجمع شنبه‌ ۲۶ دی‌ماه همکاران رادیولوژیست

بعضی حرف‌ها هست که باید زد؛ نمی‌شود به بهانه‌ی مصالحی دیگر و برتر از آن‌ها چشم پوشید؛ اتفاقاً باید به صدای بلندتر فریاد زد تا جای شبهه نماند، دوغ و دوشاب به‌هم نیامیزد و حق و باطل قاطی نشود. حرف این یادداشت گمانم از جنس همان حرف‌هاست. این‌که: تجمع صبح شنبه‌ ۲۶ دی‌ماه همکاران رادیولوژیست را به‌پای جنبش صنفی جامعه‌ی پزشکی ننویسید! این را به این خاطر نمی‌گویم که مثلاً پلیس ضد شورش ریخته و کسی ترس برش داشته باشد؛ اتفاقاً برعکس، نگرانم که امنیتی شدن بی‌دلیل و بلاتوجیه فضا (که قطعاً محکوم است) برای این تجمع‌ مظلومیت و مشروعیت ناحقی ایجاد کند. از طرفی، این حرف‌ها به‌معنای همسویی با وزیر محترم بهداشت هم نیست. ایشان اگر واقعاً آن حرف‌های «ناموسی» را که تهش به نامحرم شمردن پزشکان و بدعت در شرع مبین می‌رسد زده باشند (که البته خودشان و «شاهد عینی» روزنامه‌ی «سپید» منکر آن هستند) خودشان حالا حالاها سوژه ده‌ها مقاله‌اند.

اما اگر سوءتفاهم‌ها رفع شد، برسیم به حرف اصلی. ادامه مطلبRead more

۱۴
شهریور

شوهر جنیفر لوپز بودن

jl5

صبح که سر کار می‌آمدم، پکر بودم. حتی حوصله نداشتم ضبط ماشین را روشن کنم. اگر همان‌طور که چند روز پیش یکی از دوستان برایم نوشته بود، دل‌تنگی نشانه‌ی سلامت عاطفی باشد، در اوج سلامت عاطفی بودم. توی راه و توی همین‌ پریشان‌فکری یاد جوکی افتادم که دیشب توی تلگرام خوانده بودم؛ این‌که بچه‌ی جنیفر لوپز توی مدرسه گریه می‌کند مادرش را می‌خواهد و ناظم بهش می‌گوید بچه جان، ما همه مادرت را می‌خواهیم ولی هیچ‌کدام گریه نمی‌کنیم. باز همین‌طور الکی و تداعی معانی به فکر بچه‌ی خانم لوپز و شوهرش افتادم و این‌که اگر ایشان مثل ما شوهرهای ایرانی غیرتی بود، چه می‌کشید از دست چشم‌های هیز و زبان‌های دراز مردم و لابد همان روز اول بانو را طلاق می‌داد مهر او حلال و جان این آزاد. باز همین‌طور پرش افکار رفتم روی مفهوم «شوهر جنیفر لوپز بودن» که انگار واقعاً با شوهر بودن متعارف فرق دارد. یعنی روش مرسوم همسرداری در این مورد اصلاً جواب نمی‌دهد. ادامه مطلبRead more

۱۶
اردیبهشت

چه کسی ما را به حاشیه برد؟


H۱- آبروی از دست رفته‌ی پزشکی

هفته‌ی دوم فروردین ۹۴ برای پزشکان ایرانی روزهای عجیبی بود؛ لشکرکشی مجازی سپاهی از درس‌خوانده‌ترین مردان و زنان مرز و بوم بر سریالی که تازه دو قسمت آن به نمایش درآمده بود. البته واکنش به این سریال از سه ماه پیش‌تر کلید خورده بود یعنی زمانی که در پی انتشار خبر ساخت آن، رییس کل سازمان نظام پزشکی کشور نامه‌ای به رییس صدا و سیما نوشت تا رسانه‌ی ملی را از شوخی با پزشکان برحذر دارد. پس از او نیز روابط عمومی وزارت بهداشت، در یک اشتباه شگفت‌انگیز رسانه‌ای، ۵۵۰ کلمه از همین نامه را «کپی- پیست» و مجدداً به امضای وزیر ارسال کرده بود تا از نهاد صنفی پزشکان عقب نماند. این اقدامات بازدارنده مدتی روند تولید سریال را متوقف کرده و سبب تغییر نام آن از «اتاق عمل» به «در حاشیه» و اصلاحاتی نیز در داستان آن شده بود. اما اگر چنین واکنش‌های پیش از موعدی تا همین‌جا به‌حد کافی غیرمنطقی و نامتعارف می‌نمود، در برابر سیلی که در گروه‌های مجازی جامعه‌ی پزشکی (وایبر، تلگرام، فیس‌بوک و…) راه افتاد، هیچ بود! ادامه مطلبRead more

۴
فروردین

خوش نیست آن دف سرنگون، نی بی‌نوا آویخته!

12آمد بهار جان‌ها، ‌ای شاخِ تر به رقص آ!
چون یوسف اندر آمد، مصر و شکر به رقص آ!
چوگان زلف دیدی، چون گوی دررسیدی
از پا و سر بریدی، بی‌پا و سر به رقص آ!
از عشق تاجداران در چرخ او چو باران
آن‌جا قبا چه باشد؟ ‌ای خوش‌کمر به رقص آ!

نوروز و بهاران و سال ۱۳۹۴ خورشیدی فرخنده باد! برای‌تان سالی به شادی و زیبایی، به پاکی و پویایی، به نیکی و آزادی و آبادی، به تندرستی و سربلندی و خلاصه به بلندترین و رویایی‌ترین آرزوهای انسانی آرزومندم.  ادامه مطلبRead more

۴
فروردین

درست تایپ کنیم!

abcمدت‌ها بود که می‌خواستم یک یادداشت مختصر درباره‌ی آداب تایپ و به‌ویژه تایپ فارسی بنویسم. این‌که روی «فارسی»اش تاکید می‌کنم دلیلش این است که اگرچه تایپ کردن در هر زبانی تابع یک آداب و اصول کلی است ولی چون در کلمات زبان شیرین ما اغلب حروف به هم می‌چسبند، یک مشکلات علی‌حده‌ای به‌وجود می‌آید که فرجام آن جنگ هفتاد و دو ملت در بزرگان دستور زبان ما و سردرگمی و بلبشو در ویراستاران خرده‌پایی مثل من است. البته در این یادداشت با صرف‌نظر از این‌ موارد اختلافی، فقط به امور مورد اجماع عام خواهم پرداخت.
این‌ هم که بین این‌همه معضلات مملکت به این یکی بند کرده‌ام، دلیلی ندارد جز عمومیت روزافزون تایپ در رایانه‌های شخصی و گوشی‌های همراه و این واقعیت که اگرچه کم‌کم مداد و خودکار جایش را به کیبورد و صفحات لمسی داده اما اصول این نوع نگارش و مهارت‌های آن را در دروس آیین نگارش مدارس و هیچ کجای دیگر به ما نیاموخته‌اند. ادامه مطلبRead more

۲۵
بهمن

برسد به‌دست آقای وزیر!

Dr Hashemiجناب آقای وزیر بهداشت!
بیزارم از آن‌ها که خود از بام تا شام دنبال ریال و دلار می‌دوند ولی یکی را که در این مسابقه ازشان پیش افتاده با پسوند «میلیاردر» و «مولتی‌میلیاردر» به‌زعم خود تحقیر می‌کنند. به‌ویژه بیزارم از آنان که به‌جای نقد عملکرد شخصیت حقوقی جناب‌عالی که سکان‌دار بهداشت و درمان مملکت هستید، شخصیت‌ حقیقی‌تان را با برچسب «وزیر میلیاردر» هدف قرار می‌دهند. اما از بخت بد این نامه به همین وجه شخصی‌تان برمی‌گردد: میلیاردر بودن‌تان! چرا؟ چون اگرچه گفتم هیچ مشکلی با ثروتمند بودن هیچ‌کس به‌ویژه شخص شما که از مفاخر علمی جامعه‌ی پزشکی هستید، ندارم اما می‌ترسم نتوانید، علی‌رغم این‌همه دانش و درایت، بین شخصیت حقیقی و حقوقی‌تان تمایز قایل شوید: بین شخصیت دکتر هاشمی ثروتمند با وزیر بهداشت کشوری که باید روزگارش را با «اقتصاد مقاومتی» بگذراند. این طبیعی است که شما در زندگی شخصی پول‌تان را هر جور بخواهید خرج کنید و مثلاً اگر ماشین‌تان به جایی مالید، منتظر بیمه نمانید تا بتوانید به کارهای مهم‌ترتان برسید؛ اما این‌که تصور کنید همه‌ی مشکلات نظام سلامت هم با دو تا اسکناس اضافه حل می‌شود، قیاس مع‌الفارق است. ادامه مطلبRead more

۹
دی

مبارزان مجازی در جهان سه‌بعدی

معادلات نظام سلامت پیچیده است!

Viber-vs-whatsapp-rc

۱- از خیالی صلح‌شان و جنگ‌شان…
همین حالا وایبرت را باز کن؛ به هر گروه صنفی پزشکی که خواستی برو: متخصصان رادیولوژی فارس، پزشکان عمومی گیلان، داروسازان آذربایجان غربی… کمی صفحه را بالا و پایین کن… حتماً یکی دارد به وزیر بهداشت و برنامه‌ی تحولش بد و بیراه می‌گوید؛ به پزشک میلیاردری که عجیب ضد پزشک است (در صفحات مختلف: «ضد رادیولوژیست»، «ضد پزشک عمومی»، «ضد …») و آمده تا این قشر فرهیخته را نابود و جامه‌ی سپید و مقدس‌شان را لکه‌دار کند. حتی در یکی از گروه‌های وایبری دیدم همکاری حد خشونت‌های کلامی را هم رد کرده است: «اگر کسی ترورش هم بکند بهش حق می‌دهم!» چه کاری داده دست ما این «برنامه‌ی تحول نظام سلامت»! برنامه‌ای که از بس تکه‌تکه و پیچیده است، هر کسی حوصله‌ی مطالعه‌اش را ندارد اما آن‌قدر مهم هست که همه نگرانش باشند و درباره‌اش حرف بزنند. ادامه مطلبRead more

۳۱
شهریور

کتاب‌های کودکی من

نمی‌خواهم تظاهر به کتاب‌خوانی بکنم. می‌دانم در زندگی‌ فرصت‌های زیادی را برای کتاب‌ خواندن از دست داده‌ام؛ به‌ویژه در بهار مطبوعات ایران (۷۶ به بعد) که همگی بیشتر مجله‌خوان و روزنامه‌خوان بودیم تا کتاب‌خوان.۱ از طرفی، کتاب‌های زیادی هم خوانده‌ام که الان فکر می‌کنم فقط وقت تلف کردن بوده یا در زمان مناسب خودشان نخوانده‌ام. با این‌همه، بازی فیس‌بوکی جدید این روزها و دعوت رها فتاحی و حسام نوروزی برای این‌که «فقط» ۱۰ کتاب تاثیرگذار عمرم را بنویسم، بیشتر از آن‌که بازی باشد، شبیه شکنجه‌ است؛ چون اصلاً دلم نمی‌خواهد از کتاب‌هایی که زندگی‌ام را تغییر داده و مرا این‌گونه که هستم (خوب یا بد) ساخته‌اند، این‌قدر سرسری و در حد اسم بردن بگذرم یا حتی در حد یک عدد مشخص (مثلاً ۱۰) محدودشان کنم. پس ضمن احترام به این دو و سایر دوستان داخل بازی، زمین بازی را از فیس‌بوک به وبلاگ می‌کشم تا با استفاده از امتیاز میزبانی، هرچقدر دلم خواست تقلب کنم و بازی را به روش خودم پیش ببرم. اما از طرف دیگر، پیر دنیادیده‌ای مثل من بالاخره دو سه دوره‌ی مشخص کتاب‌خوانی دارد که پرداختن به همه‌ی این‌ها، علاوه بر این‌که حوصله‌ی خواننده را سر می‌برد، در حد وقت و حوصله‌ی امروز خودش هم نیست. پس فعلاً به کتاب‌های کودکی‌ و اوایل نوجوانی‌ام (۷ تا ۱۴ سالگی) بسنده می‌کنم و بقیه بماند برای فردا و پس‌فردایی که شاید وقت و حوصله‌اش باشد. ادامه مطلبRead more

۱۷
شهریور

۴۵

2۵۰-۶۰ تایی تبریک داشتم توی فیس‌بوک، بقیه هم تلفن و اس ام اس و وایبر و ای‌میل و البته رودررو و… خب این برای تولد ۴۵ سالگی آدمی که خیلی هم خوش‌خلق و مردم‌دار نیست، آمار خیلی خوبی است! تازه فقط آمار نیست، از کسانی تبریک گرفتم که دوست‌شان داشتم؛ همکلاسی‌های قدیمی یا دوستان دوران جوانی که همین‌که یک روز در سال به فکرت باشند خوشحال می‌شوی؛ دوستان فیس‌بوکی که شاید ماهی یک بار هم پستی ازت نبینند اما فراموشت نکرده‌اند؛ جوان‌هایی که از تبریک‌شان احساس جوانی می‌کنی؛ بزرگ‌ترهایی که عنایت‌شان حس بزرگی بهت می‌دهد… از همه متشکرم. امیدوارم در هر آن‌چه از عمر باقی است، دوست بمانیم. این عکس هم مال همین جمعه ۱۴ شهریور است در ییلاق ماسال، چند کیلومتری مشهد میرزا، با ریشی که هنوز خیلی مانده به او برسد! ادامه مطلبRead more

۱۵
مرداد

قالَ پروفسور سمیعی!

Prof. Samiee۱
مغازه‌دار پرسید: ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ‌ﺧﻮﺍﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﭼﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ؟
دحترک گفت: ﯾﻪ ﭼﯿﺰ ﺑﺪﯼ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﺗﻮﯼ ﺳﺮ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﻡ ﮔﻨﺪﻩ‌ﺗﺮ ﻣﯽ‌ﺷﻪ! ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﯽ‌ﮔﻪ ﻓﻘﻂ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻣﯽ‌ﺗﻮﻧﻪ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺑﺪﻩ، ﻣﻨﻢ ﻫﻤﻪ ﭘﻮﻝ‌ﻫﺎﻡ ﺭﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ﺗﺎ ﺍﻭﻧﻮ ﺑﺮﺍﺵ ﺑﺨﺮﻡ.
- ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺑﺒﺨﺶ ﮐﻪ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﻧﻢ ﮐﻤﮑﺖ ﮐﻨﻢ، ﻣﺎ این‌جا ﻣﻌﺠﺰﻩ ﻧﻤﯽ‌ﻓﺮﻭﺷﯿﻢ.
ﭼﺸﻢ‌ﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﻣﯽ‌ﻣﯿﺮﻩ، ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﯾﺪ.
ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺭﻭ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺻﺪﺍیی ﮔﻔﺖ: ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﻘﺪﺭ ﭘﻮﻝ ﺩﺍﺭﯼ؟
و بعد ﭘﻮﻝ‌ﻫﺎی دخترک ﺭﻭ ﺷﻤﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺧﺪﺍﯼ ﻣﻦ ﻋﺎﻟﯿﻪ، ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ‌ی ﺧﺮﯾﺪ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮﺕ! ادامه مطلبRead more