Skip to content

بایگانی اردیبهشت, ۱۳۸۹

۸
اردیبهشت

چه حالی دارند همکاران ما…

۱٫    اول این‌که به پیشنهاد سارا رها و علیرضا مجیدی عزیز (این «عزیز» به هر دو نفرشان برمی‌گردد) به خانه‌ی جدید نقل‌مکان کردیم. بنابراین اگر پیگیر افاضات ما نیستید که هیچ، اگر هستید، دو حالت دارد: یا به این وبلاگ جدید سر می‌زنید یا در حاشیه‌ی سمت چپ سایت «پزشکان گیل» در خدمت‌تان هستیم. من که از این کارها سر درنمی‌آورم، زحمات فنی‌اش را (که ایجاد وبلاگی در ساب‌دومین سایت اصلی باشد) همان علیرضای عزیز کشیده است و یک چند روز دیگر باید بکشد تا خوب جا بیافتد. Read moreRead more

۱
اردیبهشت

کسی به‌فکر گل‌ها نیست

۱٫    خانم مسن پهن شده روی صندلی اتوبوس… پلک‌هایش سنگین شده و دست راستش را قفل کرده به سبد خرید بزرگی که کنار صندلی‌اش جا خوش کرده… چیزی نمی‌گذرد که با تکان ترمز اتوبوس بیدار می‌شود و انگار از کابوسی شوم خلاص شده باشد به مرد صندلی روبه‌رویی می‌گوید: «آقا، ایستگاه [...] است؟» جواب را شنیده و نشنیده پلک‌هایش روی هم می‌افتد و دوباره به خواب می‌رود… به ایستگاه [...‌] که می‌رسیم، نیمی از مسافرها پیاده می‌شوند… آن مرد صندلی روبه‌رویی هم… و من در انتظار این‌که کسی به شانه‌ی پیرزن دستی بزند و صدایش کند… اما کسی حواسش به او نیست… اتوبوسِ نیمه‌خالی مکثی می‌کند تا نفسی تازه کند و دوباره به‌راه بیافتد… طاقتم تمام می‌شود… نمی‌دانم چطور خودم را می‌رسانم به شانه‌ی پیرزن و تکانش می‌دهم: «خانم… خانم… به ایستگاه [...] رسیده‌ایم.» چشم‌هایش را باز می‌کند و در طرفه‌العینی هیکل درشتش را تکانی می‌دهد و پرتش می‌کند سمت در خروجی… قبل از خارج شدن رو برمی‌گرداند و خیره نگاهم می‌کند و می‌گوید: «واقعاً متشکرم.» و من با گونه‌های گرگرفته می‌گویم که کار مهمی نبوده… اما تعجب آمیخته با امتنان نگاهش به‌وضوح چیزی را به رخم می‌کشد… این‌که چقدر این‌جا غریبه‌ام … Read moreRead more

۲۹
فروردین

ما همین دور و بریم

این هفته داریم مجله‌ی ۷۸ را می‌بندیم و طبیعی است که کمتر از افاضات ما بهره‌مند شوید. این دو سه خط را هم نوشتیم که فکر نکنید تب تندمان عرق کرده است.
در ضمن، امروز یک آقایی به اسم میرحسین موسوی سخنرانی کرده و گفته است: «هر وبلاگی که بسته می‌شود ده‌ها وبلاگ دیگر برای دفاع از حقوق مردم باید راه‌اندازی شود.» خواستیم بگوییم این وبلاگ ما ربطی به فرمایش ایشان ندارد؛ ما چند روز پیش راه‌اندازی کرده بودیم. باز هم در ضمن، ما کاری به حقوق مردم نداریم؛ همین شش ماه پول بیمه‌ی خودمان را از وزیر محترم رفاه بگیریم، کلاه‌مان را می‌اندازیم هوا.
پ. ن: دم عید رفته بودم تی‌شرت سبز بخرم، طرف پرسید: «چه سبزی؟» گفتم: «سبز جنبشی!» گفت: «تمام شده.» ولی فکر نمی‌کنم تمام شده باشد.

۲۷
فروردین

وزیر توام نه بادمجان

حکایت می‌کنند که در زمان‌های قدیم یک رییس جمهوری در سفرهای استانی هوس بادمجان کرد. وزیر رفاه که همراه سایر اعضای کابینه در التزام رکاب بود، اول کلی از خواص بادمجان تعریف کرد و بعد تندی دوید و یک کیلو بادمجان خرید و برای رییس جمهور میرزاقاسمی پخت. رییس جمهور هم که خیلی ساده‌زیست بود و وقت کافی برای خواب و خوراک نداشت، تندی میرزاقاسمی را خورد و نفخ کرد… باقی داستان را که خودتان می‌دانید، فقط آخرش وزیر رفاه به رییس جمهور گفت: من وزیر توام نه بادمجان. Read moreRead more

۲۶
فروردین

ما هم آمدیم…

آقا قرار است ما هم بالاخره وبلاگ‌نویس بشویم. یعنی وبلاگِ وبلاگ که نه. در فروشگاه‌های زنجیره‌ای همین سایت یک زیرپله‌ای، دکه‌ای می‌زنیم و بساط یادداشت‌نویسی روزانه (یا اگر تنبلی کردیم هفتگی و ماهانه و سالانه) راه می‌اندازیم. اما چرا وبلاگ؟ چرا یادداشت؟ دو دلیل دارد:
اول این‌که ما انواع و اقسام «حرف» داریم: تمام حرف‌های‌مان را که با دوست و آشنا و خانواده و مریض و همکار و بقال محترم سر کوچه و مسوول محترم اداره‌ی بیمه و تعمیرکار محترم یخچال و پلیس محترم سر چهارراه و که و که و که… که زدیم، تازه می‌ماند کلی حرف که در سرمقاله و یادداشت‌های سردبیری مجله می‌زنیم و بعد می‌رویم یک جاهای دیگر می‌زنیم و بعد زیاد می‌آید با خودمان می‌زنیم (تازه این‌ها علاوه بر بد و بیراه‌های روزانه است که زیر لب می‌گوییم و با کسی نمی‌زنیم) و باز هم زیاد می‌آید و می‌آید که بالاخره و به‌سلامتی تصمیم گرفتیم همین‌جا با شما بزنیم. Read moreRead more