Skip to content

بایگانی فروردین, ۱۳۹۱

۲
فروردین

چگونه ما انسان شدیم؟ (۱)

اگر گزارش «کله‌های نیاکان فراموش شده‌ی ما» را با علاقه و دقت خوانده و تصاویرش را با اعجاب نگریسته باشید، حتماً مثل من کنجکاو شده‌اید که نسبت ما با هر کدام از این نیاکان بزرگوار چیست و مثلاً کدام‌شان را باید «جد بزرگوار» صدا بزنیم و کدام‌یکی را «خان‌عمو»! ولی چون می‌دانم اغلب شما وقتش را ندارید دنبال پاسخ این پرسش‌های اساسی بگردید، تصمیم گرفتم باز هم خود فداکاری کنم و در این هاگیر و واگیر شلوغی شب عید و در حالی که صفحات رنگی مجله از زیر چاپ درآمده و تمام برادران لیتوگرافی و چاپ و صحافی و… منتظر صفحات سیاه و سفید هستند تا مجله پیش از تحویل سال آن را به‌دست شما برسانند، یک روز و نصف از وقت گران‌بهایم را به جستجو و پژوهش در صفحات مختلف فارسی و انگلیسی دایره‌المعارف معظم آن‌لاین «ویکی‌پدیا» و چند سایت انسان‌شناسی و جانورشناسی دیگر بگذرانم؛ باشد که «خانواده»‌ی بزرگ «انسانیت» (دست‌کم گونه‌ی «خردمند» آن) را از نگرانی برهانم. Read moreRead more

۲۹
اسفند

به پیشواز بهار…

یادداشت نوروزی پارسال «پزشکان گیل» را نگاه می‌کردم که تحت تاثیر «بهار عربی» نوشته شده بود:
ملت تونس «تونس!» (توانست)، ملت مصر ایضا‍ً توانست، ملت نگون‌بخت لیبی نتوانست. (ارتش آزادیبخش هم ترتیب داد و چند شهر مهم را هم به شجاعت تمام و ‌امید پشتیبانی جهانی آزاد کرد اما ارتش وحشی و به پول نفت و سلاح‌های روسی مسلح شده‌ی قذافی با سبعیت بدوی‌گونه‌ی خود می‌رود تا آب رفته به جوی برگرداند؛ اگر شده از خون جوانان لیبی در سراسر آن صحرای پهناور لاله برویاند- و تا اوباما و ناتو و اتحادیه‌های اروپا و عرب این‌گونه دست‌دست می‌کنند، می‌رویاند…)
خدایا! زمانه چه زود نو می‌شود! قذافی؟ ارتش وحشی لیبی؟ Read moreRead more

۲۸
اسفند

کله‌های نیاکان فراموش شده‌ی ما

پیش‌نوشت: خلاصه‌ای از این گزارش را حدود دو هفته پیش یکی از دوستان برایم میل کرد. خوشم آمد؛ رفرنسش را پیدا کردم که همان را در شماره‌ی نوروزی «پزشکان گیل» کار کنم، اما دلم راضی نشد. اصل گزارش را در dailymail پیدا کردم و دادم مهراب ترجمه کند. مهراب هم انصافاً کم نگذاشت؛ مخصوصاً معادل‌های فارسی‌اش را که پیدا کرد و… ولی این هنوز نصف ماجرا هم نبود. دیدم یک سری کله‌ی عجیب و غریب داریم و یک‌سری اسامی عجیب‌تر، بدون هیچ دانشِ پیشینی که هر کدام در کجای تاریخ باستانی ما سردرآورده یا به‌عبارت بهتر که در مجله نوشتم: «… نسبت ما با هر کدام از این نیاکان بزرگوار چیست و مثلاً کدام‌شان را باید جد بزرگوار صدا بزنیم و کدام‌یکی را خان‌عمو!» Read moreRead more

۲۲
اسفند

خداحافظ رفیق…

اشاره: اباذر غلامی دوستم بود. «بود» به این معنا که صبح جمعه ۹۰/۱۱/۲۸ من و بقیه‌ی دوستان را تنها گذاشت. این یادداشت را یک هفته بعد از مرگ اباذر نوشته بودم که در یادنامه‌ی «بدرود رفیق…» از انتشارات «خانه‌ی فرهنگ گیلان» منتشر و جمعه‌ی گذشته در آیین یادمان اباذر توزیع شد.

۱٫ صبح جمعه است. دقیقاً یک هفته گذشته است. مثل همین الان پشت مونیتور نشسته بودم که صدای اس‌ام‌اس بلند شد. رضا بود: «اباذر از رنج و با رنج بدرود گفت.» همین. در این یک هفته همه‌ کار کردیم؛ هم با اباذر بدرود گفتیم، هم او را به خاک سپردیم، هم سوم و هفتم گرفتیم و تمام. اما تمام؟ نه گمانم؛ اباذر تمام نمی‌شود. مثل همان مرداب محبوبش که راه به دریا دارد، گمانم «توسکای کناره‌ی مرداب» هم در همین یک هفته راهی به زندگی پیدا کرده باشد؛ Read moreRead more