Skip to content

اردیبهشت ۸, ۱۳۸۹

۳

چه حالی دارند همکاران ما…

۱٫    اول این‌که به پیشنهاد سارا رها و علیرضا مجیدی عزیز (این «عزیز» به هر دو نفرشان برمی‌گردد) به خانه‌ی جدید نقل‌مکان کردیم. بنابراین اگر پیگیر افاضات ما نیستید که هیچ، اگر هستید، دو حالت دارد: یا به این وبلاگ جدید سر می‌زنید یا در حاشیه‌ی سمت چپ سایت «پزشکان گیل» در خدمت‌تان هستیم. من که از این کارها سر درنمی‌آورم، زحمات فنی‌اش را (که ایجاد وبلاگی در ساب‌دومین سایت اصلی باشد) همان علیرضای عزیز کشیده است و یک چند روز دیگر باید بکشد تا خوب جا بیافتد.
۲٫    این یک هفته که نبودیم، خیلی بیکار هم نبودیم. تمام مقالات ویژه‌نامه‌ی دکتر تائب را آپ کردیم برای‌تان گذاشتیم در سایت «پزشکان گیل». برای این‌که دست‌تان بیاید چطور ویژه‌نامه‌ای است، همین یک عکس ورودی های ۱۳۲۳ دانشگاه تهران را اشانتیون می‌گذاریم این‌جا تا حالش را ببرید. اما برای خواندن مقالات باز هم دو حالت دارد: اگر دکتر تائب را می‌شناسید و دوستش دارید که فهرست کامل این مقالات را ذیل یادداشت خودمان («برای تائب شدن دیر نیست») برای‌تان گذاشته‌ایم؛ اگر هم دکتر تائب را نمی‌شناسید یا وقت و حوصله‌ی خواندن همه‌ی آن یادداشت‌ها را ندارید، حتماً «شرح حال من» دکتر تائب و «دانشگاه تهران یاد باد» را با آن عکس‌های منحصر به‌فرد ببینید.

با ورودی‌های 1323 دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تهران، 1323۳٫    اصلاً یک بخش در این وبلاگ باید راه بیاندازیم به‌عنوان «پیشنهاد سرآشپز» تا بعضی مقالات جدید سایت را به شما معرفی کنیم. مثلاً چه معنی دارد تا این‌جا بیایید و یادداشت «اخبار فرهنگی» ما را نخوانید که درباره‌ی اهدای دو بچه آهوی ایرانی به ولیعهد کباب‌خور قطر و تقلب در آزمون دستیاری است؟
۴٫    تقلب گفتیم؛ همین حالا خواندیم جمعی از همکاران ما در اعتراض به تقلب در آزمون دستیاری به محمود احمدی‌نژاد شکایت برده و خواسته‌اند حق‌شان را بدهد. چه همکاران باحالی داریم ما. اگر باور نمی‌کنید، خودتان بخوانید.

  1. اشنا
    اردیبهشت ۸ ۱۳۸۹

    ۱: خونه جدید مبارکه.اولین حسی که بهم داد اینه که,چه نورگیر و دلبازه…

    ۴:وقتی ادم میفهمه که روحش ناراضیه,نمیتونه هیچ پندی رو بپذیره…
    اما این دلیل نمیشه بقیه سعی شونو نکنن.

  2. اردیبهشت ۹ ۱۳۸۹

    مهم محتوای نوشته هاست. اما خوب وقتی دکتر مجیدی را دارید چرا که نه؟
    خیلی دوست دارم در مورد دکتر تائب بخونم اما خوب فعلا…

  3. اردیبهشت ۱۴ ۱۳۸۹

    سلام مسعود جان
    آقا ما یه رفیق داشتیم، گرافیست. این شرکت اون شرکت می رفت مشتری جمع کند برای آگهی سررسیدش. در یکی از این شرکت ها دو سه جمله که گفت چشمش به تابلوی داخل شرکت افتاد.خودشان شرکت تبلیغاتی بودند با همین مایه کارها. کم نیاورد که تابلو نشود بسکه زبان باز بود، خودش را زد به اون راه که فروشنده ی رنگ زیراکسم و و از این حرف ها، بعد هم زود زد بیرون…این خاطره ی مابود از یک ماجرا…ربط و مصداقش به نوشته تان با شما

ارسال نظر

(required)
(required)

Note: HTML is allowed. Your email address will never be published.

اشترک در نظر