Skip to content

شهریور ۳۱, ۱۳۹۳

کتاب‌های کودکی من

نمی‌خواهم تظاهر به کتاب‌خوانی بکنم. می‌دانم در زندگی‌ فرصت‌های زیادی را برای کتاب‌ خواندن از دست داده‌ام؛ به‌ویژه در بهار مطبوعات ایران (۷۶ به بعد) که همگی بیشتر مجله‌خوان و روزنامه‌خوان بودیم تا کتاب‌خوان.۱ از طرفی، کتاب‌های زیادی هم خوانده‌ام که الان فکر می‌کنم فقط وقت تلف کردن بوده یا در زمان مناسب خودشان نخوانده‌ام. با این‌همه، بازی فیس‌بوکی جدید این روزها و دعوت رها فتاحی و حسام نوروزی برای این‌که «فقط» ۱۰ کتاب تاثیرگذار عمرم را بنویسم، بیشتر از آن‌که بازی باشد، شبیه شکنجه‌ است؛ چون اصلاً دلم نمی‌خواهد از کتاب‌هایی که زندگی‌ام را تغییر داده و مرا این‌گونه که هستم (خوب یا بد) ساخته‌اند، این‌قدر سرسری و در حد اسم بردن بگذرم یا حتی در حد یک عدد مشخص (مثلاً ۱۰) محدودشان کنم. پس ضمن احترام به این دو و سایر دوستان داخل بازی، زمین بازی را از فیس‌بوک به وبلاگ می‌کشم تا با استفاده از امتیاز میزبانی، هرچقدر دلم خواست تقلب کنم و بازی را به روش خودم پیش ببرم. اما از طرف دیگر، پیر دنیادیده‌ای مثل من بالاخره دو سه دوره‌ی مشخص کتاب‌خوانی دارد که پرداختن به همه‌ی این‌ها، علاوه بر این‌که حوصله‌ی خواننده را سر می‌برد، در حد وقت و حوصله‌ی امروز خودش هم نیست. پس فعلاً به کتاب‌های کودکی‌ و اوایل نوجوانی‌ام (۷ تا ۱۴ سالگی) بسنده می‌کنم و بقیه بماند برای فردا و پس‌فردایی که شاید وقت و حوصله‌اش باشد.
اولین کتابی که خواندم یادم نیست. یک روز ۲۱ رمضان یادم می‌آید که الان با استفاده از سایت‌های تبدیل تقویم می‌دانم ۲۴ شهریور ۱۳۵۵ بود و یک پسربچه‌ی ۷ ساله که در آن ظل تابستان اصرار داشت روزه بگیرد و پدری که ساعت ۷ غروب وقتی دید بچه‌اش دارد از حال می‌رود، برای این‌که یکی دو ساعت دیگر هم سرپایش نگاه دارد، از کیوسکی در خیابان شاه (شریعتی فعلی) برایش «کیهان بچه‌ها» خرید. پسربچه که اولین بار بود این مجله را می‌دید، البته نیم ساعت بعد از هوش رفت و روزه‌اش شکست ولی کیهان‌ بچه‌ها و چندین و چند تن مجله و کتابی که پس از آن خواند، آن غروب رمضان و آن شکوه مجله‌خوانی زیر کرکره‌ی بالا زده‌ی مغازه‌ی پدر در بازار تعطیل رشت را برایش جاودانه کرد.
۱- سه تفنگدار (به نمایندگی از سری «کتاب‌های طلایی»)
اولین کتاب‌هایی که به‌یاد می‌آورم سری «کتاب‌های طلایی» انتشارات امیر کبیر است. هنوز وقتی یادم می‌آید با چه حسرتی فهرست پشت جلدشان را نگاه می‌کردم و افسوس می‌خوردم که پول ندارم همه‌شان را بخرم غصه‌ام می‌شود. کتاب‌هایی واقعاً جادویی با رنگ طلایی براق و زیبای جلد که از داستان‌های بزرگ‌ترین نویسندگان یا زیباترین افسانه‌های شرق و غرب جهان خلاصه شده بود. این کتاب‌ها آن چیزی را که «تخیل» گفته می‌شود در من پرورش دادند؛ مرا از آن اتاق و ایوان کوچک محله‌ی «صندوق عدالت» رشت به جابلقا و جابلسای عالم بردند، با قهرمانان و پری‌رویان افسانه‌ها دمخورم کردند و به جنگ دیوها و بدی‌های جهان فرستادند. درود بر عبدالرحیم جعفری، بزرگ‌مرد بی‌مانند فرهنگ ایران‌زمین که این‌قدر به فکر ما بچه‌ها بود. مجموعه‌ی «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» مهدی آذریزدی هم یکی دیگر از هدیه‌های انتشارات امیر کبیر به بچه‌ها بود که داستان‌های ادبیات کلاسیک ایران را به زبان ساده برای‌مان روایت می‌کرد. هیچ‌کدام از آن کتاب‌ها را الان ندارم، ولی خوشبختانه نسخه‌ی پی‌دی‌اف آن‌ها هم در اینترنت هست.
۲- پخمه (به نمایندگی از سایر آثار عزیز نسین)
در آن سال‌ها و سال‌های اول بعد از انقلاب تقریباً هر چه از عزیز نسین، طنزنویس ترک، چاپ شده بود، خواندم؛ بیشتر هم با ترجمه‌ی رضا همراه. شاید با معیارهای امروز خیلی هم مناسب کودکان نبود، اما برای من مناسب بود؛ حتی بخش‌هایی که در آن سال‌ها «صحنه‌دار» به‌نظرم می‌رسید! همان قرابت فرهنگی که باعث می‌شود امروز مردم پای سریال‌های ترکیه‌ای بنشیند، آن روزها هم ماجراهای طنزآمیز کتاب‌ها را باورپذیر و جذاب می‌کرد و کودکان ایرانی را با ساده‌ترین زبان به متن مناسبات اجتماعی و ناهنجاری‌های جامعه می‌برد. بعدها به‌دنبال حمایت عزیز نسین از سلمان رشدی، انتشار کتاب‌هایش در ایران متوقف شد و اگر نشده بود هم احتمالاً دیگر برای نوجوانان جذابیت ندارد، ولی اگر خواستید، باز هم در اینترنت برای دانلود هست.
۳- اولدوز و کلاغ‌ها (به نمایندگی از سایر آثار صمد بهرنگی)
سال‌های اول انقلاب برای ما سال‌های صمد بهرنگی و نسیم خاکسار و علی‌اشرف درویشیان و سایر نویسندگان آرمان‌خواه چپ بود که کتاب‌های‌شان را در پیاده‌روها به قیمت ۲۵ تا ۳۵ ریال می‌فروختند یا می‌شد از دکه‌های کتابخانه‌ی گروه‌های سیاسی به امانت گرفت. یادم هست در ۱۰ سالگی فکر می‌کردم چطور می‌شود کسی کمونیست نباشد و به توزیع برابر ثروت در جامعه اعتقاد نداشته باشد. مخصوصاً یادم هست درویشیان طوری از فقر و گرسنگی کودکان کرمانشاه (یا طوری که او می‌گفت: کرماشان) می‌نوشت که سر شام احساس گناه می‌کردی. علاوه بر این کتاب‌ها، زندگی‌نامه‌ی شهدای فدایی و مجاهد از اصلی‌ترین کتاب‌های خواندنی بچه‌های انقلاب بود.
۴- پرواز شماره‌ی ۷۱۴ (به‌نمایندگی از سایر کتاب‌های «تن‌تن و میلو» از هرژه)
خیلی از کتاب‌های ردیف قبل را دایی کوچکم که مثل بقیه‌ی جوان‌های آن دوره چپ بود، برایم می‌خرید یا از دوستانش امانت می‌گرفت؛ از اولین کتاب سیاسی‌ام که داستان زندگی آیت‌الله طالقانی (البته بدون اسم بردن از او) بود تا کتاب مصوری که مثلاً ایده‌آلیسم دیالکتیک هگل و ماتریالیسم غیردیالکتیک (یادم نیست که، شاید فوئرباخ؟) و ماتریالیسم دیالکتیک مارکس را به زبان ساده برای بچه‌ها مقایسه می‌کرد. اما خوب یادم هست وقتی یک بار می‌خواست مرا از خانه‌ی مادربزرگ به خانه‌ی خودمان برگرداند، چنان جلوی کتاب‌فروشی نصرت «میخ»ِ یک کتاب مصور بورژوایی شدم که با دلخوری و بی‌میلی ۲۰ تومان از جیبش درآورد و برایم خرید. کتاب‌های تن‌تن بعدها به ۲۵ و ۳۰ تومان رسید که بسیار گران بود. بیشتر از بچه‌های دیگر قرض می‌کردم و خیلی‌هایش را هم تا زمان نوجوانی نخواندم. حتی یادم هست در راسته‌ی کتاب‌فروش‌های رشت یک دست‌فروش تن‌تن می‌فروخت که من هر روز از آن مسیر رد می‌شدم تا همان‌طور چمباتمه زده روی زمین روزی دو سه صفحه‌اش را بخوانم تا تمام شود. بعدها که خودم پدر شدم یک بار مجموعه‌اش را برای مهراب امانت گرفتم و یک بار هم برای مهربد خریدم و هر بار برای چندمین بار در زندگی‌ام از نو خواندم!
و…
از کتاب‌های پلیسی مایک هامر و پرویز قاضی سعید و… که بگذریم، در فاصله‌ی تابستان ۶۰ که کتاب‌های چپی از خیابان‌ها و کتاب‌فروشی‌ها جمع شد تا تابستان ۶۲ که دور دوم کتاب‌خوانی‌ام شروع شد، کلی کتاب‌های اسلامی از «داستان راستان» بگیر تا زندگی‌نامه‌ی شهدای صدر اسلام و… خواندم؛ رمان هم هر چه گیرم می‌آمد که «کلبه‌ی عمو تام» و «تام سایر» و «هکلبری فین» یادم هست؛ مطبوعات هم از دوره‌ی صحافی شده‌ی مجلات «سپید و سیاه» و «اطلاعات هفتگی» و «جوانان» که کلی پاورقی داشت و در زیرزمین صاحب‌خانه‌مان کشف کرده بودم بگیر تا هفته‌نامه‌های «کار» و «رزم کارگر» و «نبرد دانش‌آموز» که هر هفته می‌خریدم. علاوه بر کتابخانه‌ی کانون پرورش فکری در پارک شهر، عضو کتابخانه‌ی «آیت‌الله منتظری» وسط سبزه‌میدان هم شده بودم. در واقع، از ۷ تا ۱۴ سالگی هر چه گیرم می‌آمد می‌خواندم، همه‌جا می‌خواندم (از جمله سر سفره که بارها به‌خاطرش کتک خوردم) و همه‌وقت می‌خواندم. گاهی فکر می‌کنم کاش ما هم امکانات بچه‌های الان را داشتیم و خواندمان سنجیده‌تر و گزیده‌تر بود؛ بعد می‌بینم نه، اگر الان بود شاید همان چهار تا کتاب را هم نمی‌خواندیم! بالاخره آن روزها نه فیس‌بوک بود، نه وایبر؛ نه موبایل بود، نه کامپیوتر، نه حتی ویدئو یا ماهواره! کتاب نمی‌خواندیم چه می‌کردیم؟

۱٫ مجید دانش‌آراسته، داستان‌نویس رشتی و بزرگ‌ترِ ما، آن وقت‌ها که در جوانی «آدینه» و «دنیای سخن» و «گردون» می‌خواندیم، می‌گفت: «کسی که مجله‌خوان شد، دیگر کتاب‌خوان نمی‌شود!» با استفاده از تجربیات این سال‌ها، می‌خواهم فرمایش آقا مجید را تکمیل کنم: «کسی که روزنامه‌خوان شد، دیگر مجله‌خوان نمی‌شود؛ کسی که سایت خبری‌خوان شد، دیگر روزنامه‌خوان نمی‌شود؛ کسی که فیس‌بوک‌خوان شد، دیگر سایت خبری‌خوان نمی‌شود؛ کسی که وایبر‌خوان شد، دیگر فیس‌بوک‌خوان نمی‌شود و…»

مطالب بیشتر در يادداشت
۲۲ نظر ارسال نظر
  1. مهر ۱ ۱۳۹۳

    ممنون دکتر، خیلی خیلی خوب بود :)
    کاش همه مثل شما این بازی‌های اینترنتی رو جدی می‌گرفتن، اون‌وقت همه تمرین نوشتن هم می‌کردن :)
    با این همه به نظرم به‌نسبت سایر استفاده‌هایی که این روزها از شبکه‌های اجتماعی می‌شه، این یکی تا حدود زیادی روبه شفا بودنمون رو نشون داد

  2. مهر ۱ ۱۳۹۳

    چرا؟ واقعاً چرا بازی هایمان هم به شکنجه بدل شده اند؟ دلیل این همه بی حوصلگی و باری به هر جهت بودن چیست؟ من که بیست سال پیش ۱۰ جلد “کلیدر” را در کمتر از یک ماه خواندم، چرا اکنون نمی توانم یک جلد کتاب داستان ۱۰۰ صفحه ای را بعد از یک ماه تمام کنم؟ یعنی علتش اینترنت و فیسبوک و وایبر است؟ یا اینها هم خودشان نشانه (سمپتوم) و بخشی از پازل هستند و علت (اتیولوژی) و جواب در جای دیگری است؟

  3. علیرضا
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    آقا غیر از تن تن که تا همین امروز هم ندیده ام انگار در سراسر مملکت اسلامی همه ی ما همین کتاب ها را می خواندیم همزمان!

  4. مهر ۱ ۱۳۹۳

    اون دکه گرد وسط سبزه میدان. یادش به خیر.
    آن موقع کاست خام حکم کیمیا داشت و گران بود.
    می رفتیم مجموعه آثار فلان کس را از آنجا می خریدیم یک نوار چسب تهش می زدیم. فکر بد نکنید.ضبط دوکاسته که نداشتیم نوار مبتذل ضبط کنیم.
    رادیو را ضبط می کردیم یا نمایشنامه الکی درست می کردیم و رو نوار ضبط می کردیم.

  5. مهر ۱ ۱۳۹۳

    متن خیلی قشنگی بود دکتر! من را هم برد به کودکی و کتاب خانه ملی سر شهرداری. راستش من هم همیشه تو خونه با اعتراض روبه رو می شدم و مامانم می گفت آخرش تو عینکی می شی که البته هنوز نشدم!
    از کتاب هایی که گفتین به جز سه دسته ی اول با بقیه اش آشنام. راستش یه دوره ای غیر از داستان و راستان و … کتاب دیگه ای نبود که بخریم. ما هم پاتک می زدیم به کتاب های فامیل و بی توجه به اینکه اصلا کتاب مناسب سن مون هست یا نه می خوندیمش. متاسفانه من هم دسته بندی شده نخوندم اما اگه اونم نمی خوندم به قول دکتر افشاری الان دیگه فرصت نمی شد.

  6. اشنا
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    وقتی به شما نگاه میکنم میبینم چقدر فرصت برای خواندن رو از دست دادم.برای من کمتر حسی قابل مقایسه با زمانی که کتابی رو خونده باشی و تو کتابخونه ت داشته باشی و به کسی نشونش بدی و با کمی غرور بگی: بله من خوندمش و کتاب ضعیف یا قوی یا ترجمه ش…
    کتابخوان و شاد باشید

  7. admin
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    @سیاوش ایمانی, آقا ضبط دوکاسته‌مون کجا بود؟ من ضبط‌مون رو زیر بغل می‌زدم از شهرداری تا آب و برق که ضبط به ضبط (روی همون کاستای زیر لبه چسب زده) داریوش ضبط کنیم. سر صحنه‌ی ضبط هم همه‌ی پرنده‌ها و جیرجیرکا یادشون می‌افتاد باید با داریوش بخونن.

  8. admin
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    @علیرضا, حتما دایی مهربون یا رفیق پولدار نداشتین وگرنه تن‌تن هم می‌خوندین.

  9. admin
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    @رها فتاحی, از آب یخ رو سر ریختن که بهتره! ممنون از شما که دعوتم کردین.

  10. admin
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    @بابک عزیزافشاری, رو بخش دوم حرفاتون می شه فکر کرد. ولی شکنجه که گفتم، منظورم انتخاب فقط ۱۰ کتاب و اسم بودن سرسری از اونا بود. خوشبختانه من تو این یکی دو ماه هم «قبله‌ی عالم» رو با لذت تموم کردم هم «مشروطه‌ی ایرانی» رو.

  11. محمد محزون
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    کتابای جالبی انتخاب کردی همه شون رو منم خوندم ولی اگه من می خواستم انتخاب کنم زوربای یونانی حرف اول رو می زد بعدش سینوهه و البته تام سایر و هکلبری فین هم در دوران نوجوانی

  12. admin
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    @هدیه, اصلش سه دسته‌ی اول بود، مال روزایی که از در و دیوار کتاب و روزنامه و بحث و گفت‌وگو می‌ریخت. شما دیر رسیدین!

  13. admin
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    @اشنا, متشکرم از لطف‌تون. فقط می‌ترسم با دیجیتال شدن زندگی و کوچیک شدن خونه‌ها این حس‌ها هم از دست بره.

  14. admin
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    @محمد محزون, حالا اینا کتابای بچگی‌یه مونده به رمان‌ها برسه. البته زوربای یونانی و سینوهه رو نخوندم. تو چرا لیست کامل خودت رو نمی‌دی؟ بازی بدی نیستا!

  15. شهریار
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    چقدر جالب که همه این داستانها را من هم خوانده ام و برای تک تک شان خاطره هایم را زنده کردید مخصوصا پخمه عزیز نسین

  16. شهریار
    مهر ۱ ۱۳۹۳

    یه همسایه داشتیم که دیوونه شده بود مادرم میگفت از بس کتاب خونده بود قاطی کرده بود .بد بخت روزی هم که مرحوم شد من یادمه با وجود بچگی منو برده بودن بالا سر جسد البته همه همسایه ها بودن . توی اتاقش پر کتاب بود . از همون روز توی خانه ما کتاب غیر درسی ممنوع شد و من با مصیبت های زیاد کتابخوان شدم هنوز هم که هنوزه مادرم میگه کاش فلانی زیاد کتاب نمیخوند دیوونه بشه بمیره زن و بچش آواره بشن

  17. هدیه
    مهر ۲ ۱۳۹۳

    @admin,
    البته هیچ وقت دیر نیست. مثلا من پخمه و چاخان را تازه پارسال اون هم به پیشنهاد دوستی خوندم. الان هم سعی می کنم تمام چاله چوله ها را با پراکنده خونی پر کنم اما این نظم را از خوندن می گیره.

  18. admin
    مهر ۲ ۱۳۹۳

    @شهریار, آخه جز اینا چیز دیگه‌ای نبود. الان تنوع کتاب مخصوصا برای نوجوانان خیلی زیاده. خیلی از ناشرا تخصصی و شیک واسه این گروه سنی کار می‌کنن.

  19. مهر ۴ ۱۳۹۳

    @admin,
    دنیا دیجیتالی شده و خواه ناخواه باید به اون سمت بریم.
    مردم کشورهای غربی هم خیلی مقاومت کردند ولی بالاخره از سال قبل آمار فروش کتاب های دیجیتال از کاغذی در آمازون، پیشی گرفت.
    اون حسی که میگی فقط نوستالژیه. یادت هست مجله های خارجی رو فقط کتابفروشی مژده حق داشت بفروشه. تازه نصف مجله رو هم با ماژیک سیاه می کردند.
    وقتی مجله رو می خریدیم کلی باید با پنبه الکل تلاش می کردم تا بفهمیم زیر ماژیک چه بوده.
    الان یک کلیک کافیه تا همه چیز وارد رایانه ات بشه.

  20. مهر ۴ ۱۳۹۳

    اتفاقا پدربزرگ و مادربزرگ من هم هم همین رو می گفتند.
    پسرشون که دایی من باشه ( دکتر رخشاد یک بار زحمت کشیده بود برای ویزیت همسرش رفته بود ومطلبی درباره اتاق مطالعه اش و جمله : بارالها لذت مطالعه را از من مگیر در پزشکان گیل نوشته بود) به جای پول در آوردن رفته بود کتاب می خوند و در سال ۳۲ به جرم رهبری تشکیلات حزب منحله توده در شفت به زندان افتاده بود.
    یک بار وقتی که کتاب خون در دخمه های گنج اثر قاضی سعید را داخل کتاب درسی گذاشته بودم و می خواندم چنان پس گردنی به من زد که برق از چشمم پرید.
    گفت: رمان می خوانی؟
    می خواهی مثل داییت بدبخت بشی؟

  21. مهر ۴ ۱۳۹۳

    البته پس گردنی را پدربزرگ مرحومم زد.
    از قلم افتاده بود.

  22. دی ۸ ۱۳۹۳

    دروود استاد گرانقدر
    بنده به کمک جمعی از همکاران و دانشجویان زبان ، سایتی را راه اندازی کرده ایم که در آن آموزش زبان های خارجه را قرار می دهیم. برای هر پست زحمت بسیار زیادی کشیده می شود و برای تولید هر یک از مطالب سایت زمان زیادی صرف می شود . البته فعلا بخش زبان انگلیسی و آلمانی سایت راه اندازی شده و به زودی به کمک همکاران بخش های دیگر سایت نیز راه اندازی می شوند. منت می گذارید که به سایت ما نگاهی بیاندازید و نظرات سازنده خود را به ما ارائه دهید. همچنین باعث افتخار و دلگرمی ما برای ادامه راه می باشد که اگر سایت ما را قابل دانستید آن را با عنوان “آموزش زبان” در سایت خود لینک نمایید.
    با تشکر

ارسال نظر

(required)
(required)

Note: HTML is allowed. Your email address will never be published.

اشترک در نظر