پزشکان گیل

ماهنامه‌ جامعه‌ پزشکی استان گیلان

خاطرات طبیبانه‌ی من (۳)/ دکتر افشین خداشناس

بدست • ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ • دسته: دفتر خاطرات

یک مرد ساده … صد بار به خودم گفته‌ام نباید از ظاهر افراد در موردشان قضاوت کرد، اما ناخودآگاه رنگ رخساره را به سر ضمیر بسط و ربط می‌دهم… حین معاینه به او گفتم: «برای این‌که سینوزیت نگیری بهتر است موتور که سوار می‌شوی حتماً کلاه و هدبند استفاده کنی که ایمنی‌ات هم تامین شود.» با لبخند و با خونسردی تمام جواب داد: «ایر کاندیشنر سوناتا خیلی عالیه. ماشین محکمی‌‌یه، ایربگ هم داره، مشکلی ندارم!»

اسپری وینستون به بیمارم که خانمی میان‌سال بود و آسم شدید داشت گفتم: «شوهرت سیگاری‌یه؟» گفت: «آره، اما مشکلی باهاش ندارم!» گفتم: «یعنی چه، وقتی می‌خواد سیگار بکشه می‌ره بیرون از خونه؟» گفت: «نه، وقتی می‌خواد سیگار بکشه “من” می‌رم بیرون از خونه!»

آگهی فوت آگهی فوت پیرمرد را که در خیابان دیدم خشکم زد. نزدیک مطب ماهی ‌فروشی داشت و سه چهار روز پیش به‌دلیل عفونت ریوی ویزیتش کرده بودم! با خودم گفتم ای دل غافل، زدیم بنده‌ی خدا را ناکار کردیم، رفت پی کارش. تا مدت‌ها هر وقت به‌یادش می‌افتادم از خودم دلگیر می‌شدم. زد و بعد از یک شش ماهی پسرش آمد مطب که ویزیت شود. به روی خودم نیاوردم و با لبخندی دندان‌نما و تمام صورت با او خوش و بش کردم. گفت: «یادتان هست پدرم را ویزیت کرده بودید؟» راه فراری نداشتم. با شرمندگی گفتم: «بله… چی شد که مرحوم شدن؟ بدحال شدن بردین بیمارستان؟» گفت: «نه، همان روز غروب ماشین بهش زد و جابه‌جا مرد!» با ناراحتی گفتم: «ای داد و بیداد، چه مرد خوبی بود، خدا بیامرزدش.» و در دل یک نفس راحتی کشیدم و گفتم خدا را شکر!

عینک ضد سین جیم در حال و هوای سال‌های ۶۸-۶۷ که بسیجی‌ها اتوبوس‌های مسافربری را بین راه نگه می‌داشتند و آدم‌ها و ساک‌های مشکوک را سین جیم می‌کردند و می‌گشتند، هر بار که من (دانشجوی پزشکی) و مهران (دانشجوی صنایع دستی) تا تهران همسفر بودیم گیر می‌دادند به این بنده‌ی خدا که آزارش به پشه هم نمی‌رسید، اما یه‌هوا قیافه‌اش چپ و راست می‌زد. بعد هم تا بیست سی تا سوال رو جواب درست و حسابی پس نمی‌داد، ولش نمی‌کردند. یک روز گفتم: «آقا بیا به پست بازرسی که رسیدیم این عینک منو بزن، بشی شبیه دانشجوهای آدم حسابی درس‌خون، این‌قدر گیر ندن بهت، وقت ما و خودت را نگیری.» گفت: «باشه، چشم.» به بازرسی که رسیدیم همین کار را کردیم. من هم با لبخندی ملیح و خیالی آسوده تکیه دادم به صندلی و گفتم: «حالا نگاه کن، نتیجه رو ببین، صفا کن!» مامور بسیجی پا گذاشت توی اتوبوس، یک نگاهی به زیر و بالای مسافرها کرد، نه گذاشت، نه برداشت، صاف زل زد تو چشم من و گفت: «آقا، تو! زود بیا پایین، ساکتم بیار!»

دود و کنده کشیک اورژانس ارتوپدی بیمارستان «هفت تیر» در جنوب تهران، سال ۱۳۶۹: مرد جوانی را نالان و گریان آوردند که یک دستش با دستمال به گردنش آویزان بود. رادیوگرافی گرفتیم، جفت استخوان‌های ساعدش از وسط شکسته و جابه‌جا شده بود. مسکن تزریق کردیم تا بفرستیمش اتاق عمل. گفتم: «تصادف کردی یا از جایی پرت شدی؟» گفت: «نه آقا، شش سال عراق اسیر بودم، کلی کتک خوردم، اما خدایی بود یه خط هم برنداشتم. دو سه ماه پیش آزاد شدم. با رفقا نشسته بودیم روی جدول پیاده‌رو، کنار پارک. یک پیرمردی عصا به دست، یواش یواش از جلومان رد می‌شد. یکی از بر و بچه ها نادونی کرد و دستش انداخت و ما هم خندیدیم. برگشت گفت: می‌زنم دست‌تو می‌شکونم ها! یکی گفت: اوهوی، بپا قولنج نکنی پیری! من هم دست‌مو گذاشتم کنار جدول و گفتم: بزن ببینم چند مرده حلاجی! پیرمرده هم نامردی نکرد، یه کاراته زد رو ساعدم، ولو شدم کف خیابون و از حال رفتم. تا رفقا جمع و جورم کنند پیرمرده در رفته بود…!»

قد کوتاه منشی گفت خانمی زنگ زده می‌گه آقای دکتر مریض «کوتاهی قد» می‌بینه، گفتم بگو بیاد ببینم چی می‌گه… چند ساعت بعد خانم جوانی وارد اتاق پزشک شد. روستایی بود، آراسته و محترم و قوی‌بنیه. گفتم: «شما که قدت مناسبه نسبت به خیلی خانم‌ها، کنار این قدسنج بایست ببینم…» قدش ۱۶۲ سانت بود و به‌لحاظ اندام کاملاً متناسب. گفتم: «چند سالته؟» گفت: «۱۸ سال.» گفتم: «اگه ورزش‌هایی مثل بسکتبال و والیبال انجام بدی با کمک بعضی داروها و تغذیه‌ی مناسب ممکنه قدت تا ۲۰ سالگی هم بلندتر شه، اما عکس و آزمایشی لازم نیست.» گفت: «نه آقای دکتر، من برای کوتاهی قد اومدم!» گفتم: «می‌دونم، منم دارم همینو می‌گم.» گفت: «نه، من می‌خوام ببینم راهی هست که قدم کوتاه‌تر شه، چون به‌نظرم من زیادی بلندم!» در سال‌های طبابتم هرگز چنین چیزی نشنیده بودم. گویا از ماهواره شنیده بود «درمان کوتاهی قد با دارو» و با فکر نادرستی که داشت، برداشتی عوضی کرده بود. با دلیل توجیهش کردم دارد اشتباه می‌کند… گفت: «از داروخانه هم پرسیدم و از بعضی دوست‌هام، فکر کردن دارم شوخی می‌کنم و خندیدند. یعنی هیچ دارو یا روشی نیست که قد رو کوتاه‌تر کنه؟» گفتم: «اگر هم کسی چنین روشی (مثلاً با جراحی) یا چنین دارویی درست کنه ورشکست می‌شه چون یک نفر مشتری هم نداره…!» می‌خواستم ویزیتش را پس بدهم ولی به درخواست خودش برای چروک‌های ریز پیشانی و خشکی موهای رنگ‌شده‌اش کرم و شامپوی مناسبی تجویز کردم، ولی همچنان در شگفت بودم و هستم که چرا دنبال چنین درمانی است.» به‌گفته‌ی پسرم: «شاید شوهرش خیلی قد کوتاهه و بهش نمی‌یاد!» خدا می‌داند.

سیب‌زمینی در هفته‌های اول ساکن شدن در خانه‌ی دانشجویی در تهران، در ابتدای ورود به دانشکده‌ی پزشکی، تازه فهمیدیم که ای دل غافل! از کل مراسم آشپزی فقط در بخش «دو لُپی خوردن» آن تبحر داریم و بس! آن روزها چیزهایی سرهم می‌کردیم و بعد از این‌که ذخیره‌ای که از خانه آورده بودیم ته می‌کشید به خودمان جای غذاهای خوش آب و رنگ خانه‌ی مادری قالب می‌کردیم. شهریار که یک هفته بود شام‌ها سیب‌زمینی سرخ‌کرده می‌خورد یک روز صبح با هیجان فراوان به ما گفت: «بچه‌ها دیشب یه ابتکار جدید به خرج دادم.» فکر کردیم حتما یک غذای جدید درست کرده و کنجکاو شدیم ببینیم که چیست. گفتیم: «زود بگو ببینیم چی کار کردی؟» گفت: «سیب‌زمینی رو پختم!»

همراه بیمار دوست ندارم وقت ویزیت یک بیمار، بیمار دیگری به هر دلیلی وارد اتاقم شود. یک روز عصر در مطب: «بیمار بعدی…» خانم و آقای جوانی وارد اتاق پزشک شدند. مرد روی صندلی بیمار نشست و زن روی صندلی همراه بیمار. مرد را معاینه کردم. یک ماه بود که کمردرد امانش را بریده بود. نسخه‌ی دارو و رادیوگرافی کمر را نوشتم و توصیه‌های لازم را برای پیگیری کار تشخیصی و درمانی‌اش کردم. گاهی هم در این بین رو به خانم می‌کردم که بایدها و نبایدهایی را گوشزد کنم و او هم با حرکت سر و لبخند تایید می‌کرد. مرد بلند شد و تشکر کرد و «به‌سلامت» گفتم و رفت. زن اما هنوز با خونسردی تمام نشسته بود. گفتم: «سوالی دارین بفرمایین.» گفت: «نه، من که همراه اون بیمار نبودم، من یه بیمار دیگه‌ام!»

دشنه سال ۷۴ بود. در بیمارستان کودکان شهید مدنی خرم‌آباد لرستان ابتدای طرحم را می‌گذراندم. شهر جالبی بود. با این‌که مرکز استان بود اما تنها یک آبمیوه‌گیری و یک ساندویچی داشت و غروب هر روز به‌محض این‌که ساعت ۶ می‌شد، انگار که نیمه‌شب است و دراکولا باید از تابوتش بلند شود یا سیندرلا باید از میانه‌ی مجلس مجلل رقص با شاهزاده به خانه‌ی نامادری‌اش برگردد، همه‌ی مغازه‌ها، با یا بدون مشتری، بساط‌شان را جمع می‌کردند و کرکره‌ها را پایین می‌کشیدند و می‌رفتند به خانه‌های‌شان سراغ… بماند! برای من و پرهام که دانشگاه‌مان در تهران و زادگاه‌مان رشت بود و تجربه‌ی شب‌های پرزرق و برق و پرشور و شر آن‌جاها را داشتیم، سوت و کور بودن خیابان‌های خرم‌آباد در غروب پنج‌شنبه، بادبزنی بود بر ذغال داغ غم غربت. در بیمارستان کشیک شب بودیم و با کوروش و فرشاد و کامران (پذیرش و نگهبان) که بچه‌های خونگرمی بودند در هر فرصتی با بگوبخند اوقات خوشی می‌ساختیم تا دلتنگی‌های دوری از خانه و کاشانه‌مان را فراموش کنیم. یک شب با یک بیمار حرف‌مان شد. تهدیدمان کرد و بعد از برگشتن از داروخانه نشست روبه‌روی اتاق پزشک. ما دو نفر در این اتاق، پشت دو میز همزمان بیمار می‌دیدیم. خلاصه یارو که حسابی بور شده بود عین دربان جهنم نشسته بود تا کارمان تمام شود و دخل‌مان را بیاورد! یک دشنه هم از غلاف کنار مچ پایش درآورد و گذاشت کنار خودش روی صندلی، تا ابزار کارش را پیش‌پیش ببینیم. ما هم که از ترس داشتیم قالب تهی می‌کردیم پناه بردیم به فرشاد در اتاق پذیرش و گفتیم: «تو این همشهری‌هاتو بهتر می‌شناسی؛ بگو چه خاکی توی سرمون بریزیم؟!» فرشاد هم که هیکلش دو تای من بود با لهجه‌ی لُری و صدای بمش گفت: «باکی‌تون نباشه؛ حال‌شو می‌گیرم!» بعد یک دشنه درآورد دو تای دشنه‌ی آن پسره، گذاشت روی میز پذیرش، یک چشم‌غره‌ی اساسی هم رفت و حسابی اخم‌هایش را درهم کرد. یارو هم که دید سُمبه پرزور است، جُل و پلاسش را جمع کرد، دست از پا درازتر رفت پی کارش! گفتم که، شهر جالبی بود. زنده‌ایم شکر!

زبان خوش در یکی از رفت و آمدهای‌مان در دوران دانشجویی به تهران و رشت (دانشگاه علوم پزشکی ایران و خانه‌ی پدری) شاگرد راننده به یکی از مسافرهای بی‌نزاکت که گُر و گُر سیگار دود می‌کرد یواش گفت: «آقا، توی اتوبوس سیگار نکش، مردم اذیت می‌شن.» آن آقا هم جواب داد: «شیشه که بازه؛ من که نمی‌تونم تا تهران بی‌سیگاری بکشم.» شاگرد راننده یکی دو بار دیگر هم با اخم یک‌جوری به او فهماند که کارش درست نیست. اما یارو از رو نمی‌رفت که نمی‌رفت. ناگهان شاگرد با صدای بلند به راننده گفت: «نگه دار!» راننده هم که گویا اخلاق شاگردش حسابی دستش بود و می‌دانست جریان چیه، زد روی ترمز و کشید کنار جاده. شاگرد هم رفت سراغ آقای دودکش، یقه‌اش را گرفت و کشان‌کشان برد تا در خروجی اتوبوس و انداختش بیرون و نعره زد: «مگه نمی‌گم سیگار نکش، حرف آدم حالی‌ت نیست! حالا پیاده تا تهران گز کن و آن‌قدر سیگار بکش تا جونت دربیاد!» آقا! یارو که اولش کانه شیر لم داده بود، شد سنگ روی یخ. افتاد به التماس که چرا داد می‌زنی و چشم و از این حرف‌ها. موش شد برگشت توی اتوبوس، گرفت نشست سر جایش، سرش را هم بلند نکرد! شاگرد راننده نگاهی به مسافرها انداخت و با لبخندی از ته دل و با لحنی فیلسوفانه گفت: «کاری که با دعوا حل می‌شه هیچ‌وقت با زبون خوش حل نکنین!» از آن به بعد این جمله همیشه در خاطرم مانده و بارها به دردم خورده است. البته خودم خیلی اهل مدارا هستم اما می‌دانم که متاسفانه جو غالب جور دیگری است. به یک روایتی می‌شود گفت این همان جنگ اول به از صلح آخر است که خیلی وقت‌ها بهتر جواب می‌دهد. در جوامع دموکراتیک البته به‌گمانم همان درستش که می‌گوید «کاری که با زبان خوش حل می‌شود هیچ‌گاه با دعوا حل نکنید» بیشتر وقت‌ها کار می‌کند اما به تجربه‌ی من گره‌ کارها در این‌جا با دندان بهتر باز می‌شود تا با دست!

دکتر افشین خداشناس نشانی: رشت، خیابان سردار جنگل، روبه‌روی داروخانه‌ی کیمیا، مطب پزشکی سردار جنگل، تلفن:۵۵۳۵۷۷۵

Website: human-puzzles.ir Email: afshinkhoda@yahoo.com

برچسب‌ها: ٬

دیدگاه خود را بیان کنید.