پزشکان گیل

ماهنامه‌ی جامعه‌ی پزشکی استان گیلان

برترین داستان‌های پزشکی

بدست • ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ • دسته: تیتر اول٬ داستان

ترجمه: دکتر بابک عزیز افشاری

سال گذشته هشتمین دوره‌ی مسابقات نویسندگی پزشکی ایالات متحده از سوی مجله‌ی Medical Economics و Modern Medicine Network برگزار شد. موضوع مسابقه «ارتباط در سلامت» (Connecting Care) بود؛ گاهی ما به‌عنوان پزشک، ارتباط درمانی منحصر به‌فرد و پرمعنایی با یک بیمار برقرار می‌کنیم، گاهی موفق می‌شویم مشارکت فعال بیمار یا خانواده‌ی وی را در فرایند درمان جلب کنیم و گاهی این ارتباط در محدوده‌ای وسیع‌تر بین اعضای یک تیم درمانی برقرار می‌شود. جوایز نفرات اول تا سوم این مسابقه به‌ترتیب ۵۰۰۰، ۲۵۰۰ و ۱۰۰۰ دلار بود. همچنین نوشته‌های بر‌تر در مجله‌ی Medical Economics چاپ شد.d22

Daniel_Taylor_ODجِرِمی
دانیل تیلور
استادیار دپارتمان کودکان، دانشگاه درکسل، فیلادلفیا، پنسیلوانیا

وقتی اولین بار جِرِمی را دیدم، یک عمر بود در صحرا زندگی می‌کرد و برای چکاپ سالانه به بیمارستان کودکان سنت کریستوفر آمده بود. ۱۵ سال گذشته‌ی عمر او و اثرات آن بر جِرِمی مصیبت‌بار بود. در حین مرور پرونده، وقتی سوابق پزشکی‌اش را می‌خواندم، با تصور رنجی که کشیده بود قلبم شکست اما متعجب نشدم؛ چون با چنین تشخیصی در یک صحرا، چنین وضعیتی قابل پیش بینی بود.

خلاصه‌ی پرونده
۵ سالگی: آپنه‌ی شدید انسدادی هنگام خواب(ICD code 327.23) ،۱ جراحی برداشتن لوزه‌ها و لوزه‌ی سوم.
۸ سالگی: کودک‌آزاری (ICD code 312.0)، انتقال به مدرسه‌ی جدید، نگرانی مادر از افسردگی و ارجاع برای درمان.
۱۱ سالگی: درد کشاله‌ی ران، رادیوگرافی نشان‌دهنده‌ی لغزش اپی‌فیز سر استخوان ران (ICD code 732.2) بود، جراحی باز مفصل لگن و قرار دادن پین فلزی برای فیکساسیون.
۱۳ سالگی: تشخیص هیپرکلسترولمی، کمبود ویتامین D و پرفشاری خفیف خون (Pre-hypertension).
ردیف کدهای ICD مانند دانه‌های شنی بود که از ساعت شنی پایین می‌آمد و ناگزیر عمر جِرِمی کوتاه‌تر می‌شد.

صحرا و فقر
صحرایی که جِرِمی در آن زندگی می‌کرد، صحرای پرزرق و برق و پرهیجان لورنس عربستان نبود، بلکه صحرایی بود که همچنان به ده‌ها میلیون کودک در ایالات متحده آسیب می‌زند؛ صحرایی که یکی از عوامل این احتمال غیرمنطقی است که اولین بار در طول تاریخ رسمی، نسل فعلی کودکان در ایالات متحده کمتر از والدین خود عمر خواهند کرد و بیمار‌تر از آنان خواهند بود.
خانه و مدرسه‌ی جِرِمی در اولین حوزه‌ی انتخابیه‌ی پنسیلوانیا، به فاصله‌ی چند خیابان از بیمارستان ما قرار داشت. این حوزه سومین حوزه‌ی فقیر برای کودکان در آمریکاست. از نظر عدم امنیت غذایی مقام دوم را دارد و تقریباً نیمی از خانواده‌ها غذا ندارند یا برای گرم کردن خانه‌ و خوردن غذا گزینه‌های غیرقابل تصوری دارند.
جِرِمی در یک صحرای غذایی (Food desert) زندگی می‌کرد. صحرایی که در آن اثری از غذای تازه و ارزشمند نبود. گرچه در کلاس بهداشت چیزهایی به او یاد می‌دادند اما در خانه، فقط غذای پرکالری و فرآوری شده‌ی ارزان‌قیمت پیدا می‌شد.
در صحرای غذایی فیلادلفیا، در متراکم‌ترین ناحیه از نظر فقر، میزان اضافه‌وزن و چاقی کودکان از ۵۰ درصد فرا‌تر است. وزن جِرِمی در ۱۵ سالگی حدود ۱۱۰ کیلوگرم بود و مانند بسیاری از اعضای خانواده‌اش در مسیر قابل پیش‌بینی ابتلا به دیابت و پیامدهای ناتوان‌کننده‌ی آن قرار داشت.
جِرِمی به من گفت می‌ترسد؛ پای پدربزرگش را به‌دلیل دیابت قطع کرده بودند و مادرش اخیراً انسولین را شروع کرده بود. جِرِمی آمپول را دوست نداشت. با چشمان اشکبار از حس عجز خود در مقابل وزنش گفت. سرنوشت اجتناب‌ناپذیر دیابت خود را می‌دید که بسیاری از اعضای خانواده‌اش آن را حس کرده بودند. نمی‌خواست این اتفاق برای او بیافتد و کمک می‌خواست. می‌خواست دانه‌های شن ساعت را متوقف کند و به زندگی سالم‌تری روی آورد. دانه‌های شن بسیاری از اعضای خانواده‌اش را پیش از این مدفون کرده بود.

نسخه‌ای برای غذا
امروز تصور می‌شود شاخص‌های اجتماعی سلامت (محل تولد، محل رشد و زندگی، تحصیل و کار یا بازی) سلامت افراد در ایالات متحده را تا ۸۰ درصد تعیین می‌کند. کاملاً روشن است که در سلامت شما، اهمیت کد پستی بیشتر از کد ژنتیکی شماست. هیچ وضعیتی بهتر از چاقی گواه این واقعیت نیست.
یکی از اصول مصاحبه‌ی انگیزشی (Motivational interview) ارزیابی آمادگی بیمار است. جِرِمی به حد کافی آماده، متعهد و بالغ و دارای بینش بود تا بتواند با کمی کمک اوضاع را در کنترل خود درآورد.
چاقی، مانند بسیاری از بیماری‌های مزمن، چندعاملی (مولتی‌فاکتوریال) است اما به‌طور ساده می‌توان آن را در معادله‌ی «کالری ورودی بیشتر از خروجی» خلاصه کرد. شوربختانه این معادله در مقابل کودکانی مانند جِرِمی قرار دارد که در فقر زندگی می‌کنند؛ کودکانی که قادر به یافتن محلی امن برای بازی نیستند، داخل خانه می‌مانند و اسنک می‌خورند و انعکاس چهره‌ی خود را بر صفحه‌ی نمایشگر رایانه و بازی‌های ویدیویی تماشا می‌کنند. والدین آن‌ها اگر نخواهند از ده‌ها مغازه‌ی محله خرید کنند، گاهی ناچارند تا نزدیک‌ترین مرکز خرید سوار دو اتوبوس شوند تا میوه و سبزی تازه بخرند.
هزینه‌ی سالانه‌ی چاقی در آمریکا ۹۳ میلیارد دلار برآورد شده و بیش از ۲۰ میلیون آمریکایی دچار دیابت هستند که این تعداد از سال ۱۹۸۰ تا کنون چهار برابر شده است. البته هزینه‌ی عاطفی نیز برای جِرِمی قابل اندازه‌گیری نبود.
آیا می‌توانستم برای جِرِمی نسخه‌ای بنویسم که وزنش را کاهش دهد یا نمی‌توانستم؟ آیا می‌شد با استفاده از منابع داخلی در چهاردیواری بیمارستان، یک طرح درمانی برای جِرِمی مهیا کنم؟
با یک نسخه برای غذا شروع کردم. بیمارستان ما از سال ۲۰۱۱، در پاسخ به عدم امنیت غذایی که خانواده‌های ما با آن مواجه هستند، با همکاری سازمانی که هر هفته برای ما مواد غذایی تازه و ارزان‌قیمت می‌آورد، یک آشپزخانه‌ی نمایشی برپا کرده است تا خانواده‌ها را با غذاهایی که ممکن است با آن‌ها بیگانه باشند، آشنا سازد. جعبه‌های پر از کلم، کاهو و چغندر با برچسب «از مزرعه تا خانه» و تخم‌مرغ و پنیر که آشنا‌تر هستند. جِرِمی و خانواده‌اش مشتری پر و پا قرص «از مزرعه تا خانه» شدند اما این کافی نبود.
به جِرِمی کمک کردم تا با استفاده از گوشی موبایل خود به پایگاه اینترنتی «بشقابم را انتخاب می‌کنم» متصل شود. این پایگاه به نوجوانان کمک می‌کند اهداف خود برای رژیم غذایی و فعالیت جسمانی را طراحی، تجزیه و تحلیل و پیگیری کنند. جِرِمی تشنه‌ی پذیرش این تغییرات بود و به اعضای خانواده‌اش هم کمک کرد همین کار را بکنند اما نیاز دیگری داشت که یک عمر از آن محروم بود: یک جای امن برای جنب و جوش.
شرکت‌های بیمه‌ای که جِرِمی تحت پوشش آن‌هاست خوب می‌دانستند که هزینه‌ی چاقی برای جامعه و این شرکت‌ها چقدر است و بسیاری از این شرکت‌ها در این نبرد با هم متحد شدند. با نگاهی سریع به بیمه‌ی جِرِمی و نیز کد پستی او توانستم نزدیک‌ترین «انجمن مسیحی مردان جوان» (Young Men Christian Association: YMCA) یا انجمن Y به محل سکونت جِرِمی را پیدا کنم که می‌توانست به رایگان در آن‌جا عضو شود. طی سال‌ها از جلوی این انجمن عبور کرده و به تجهیزات ورزشی پیشرفته‌اش خیره شده بود اما هرگز تصور نمی‌کرد خانواده‌اش از عهده‌ی هزینه‌ی آن برآید.
چندین ویزیت پیگیری انجام دادیم و وزن او به‌تدریج کاهش یافت و سپس متاسفانه تا یک سال او را ندیدم.
هنگامی که پس از یک سال او را دیدم که پیش من بازگشته، نگران بودم همه‌ی کارهایی را که به‌سختی انجام داده‌ایم، هدر رفته باشد و او هم مانند بسیاری دیگر از کودکان که پیگیری آنان متوقف می‌شود، وزنی را که به دشواری کم کرده بود بازیافته باشد، اما کاملاً در اشتباه بودم.

این کار را برای خودم انجام دادم
جِرِمی که حال ۱۷ ساله بود، با غرور نگاهی پرمعنا به من انداخت: ۸۴ کیلو. بدن او عالی بود و آن نوجوانِ در خود فرو رفته که اولین بار دیدم تبدیل به یک جوان بی‌پروا و سرشار از زندگی شده بود.
پرسیدم: «کجا بودی؟» می‌خواستم بدانم چرا برای ویزیت‌های پیگیری نیامده است. پاسخ داد: «می‌دونی، مدرسه، کار. از مامان هم خواستم با من بیاد انجمن Y و اون هم بهتره.» او مربی سلامت مادرش هم شده بود.
وقتی گفت: «من کاری را انجام دادم که با هم توافق کرده بودیم. این کار را برای خودم انجام دادم، برای مامان.» از بلوغش و انگیزه‌اش برای مبارزه شگفت‌زده شدم؛ مبارزه با بیماری‌ای که چندین تن از اعضای خانواده و همسایه‌های او را به زانو در آورده بود.

۱٫ «طبقه‌بندی بین‌المللی آماری بیماری‌ها و مشکلات مرتبط با سلامت» (International Statistical Classification of Diseases and Related Health Problems) که به‌طور اختصاری «طبقه‌بندی بین‌المللی بیماری‌ها» (ICD) نامیده می‌شود، یک ابزار تشخیصی استاندارد برای همه‌گیری‌شناسی، مدیریت سلامت و اهداف بالینی است. ICD را سازمان جهانی بهداشت به‌عنوان سیستم طبقه‌بندی مراقبت سلامت طراحی کرده و در واقع سیستم تشخیصی کدداری است برای طبقه‌بندی بیماری‌ها شامل دسته‌بندی تعداد زیادی از علایم، نشانه‌ها، یافته‌های غیرطبیعی، شکایات، شرایط اجتماعی و علل خارجی آسیب یا بیماری. ICD را پزشکان، پرستاران و سایر ارایه‌کنندگان خدمات سلامت، محققین، ‌مدیران، سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان سلامت و بیمه‌گران به‌کار می‌برند و در واقع زبان مشترکی برای گزارش و نظارت بر بیماری‌ها فراهم می‌کند و به دنیا اجازه می‌دهد تا داده‌ها را از بیمارستان‌ها، مناطق و کشورهای مختلف و در دوره‌های زمانی متفاوت در یک راه استاندارد به اشتراک گذارد و با هم مقایسه کند. این سیستم ‌همچنین جمع‌آوری و ذخیره‌ی داده‌ها را برای تحلیل و تصمیم‌گیری تسهیل می‌کند. ICD 10 از سال ۱۹۹۴ مورد استفاده قرار گرفت و ICD 11 در سال ۲۰۱۸ ارایه خواهد شد. در حال حاضر ۱۱۷ کشور دنیا از این سیستم استفاده می‌کنند.
۲٫ Slipped capital femoral epiphysis

Ken_Moonهمیشه مراقبش باش
کِنِت مون
پزشک خانواده، سیلور اسپرینگ، مریلند

«چیز بدیه؟»
از میان همه‌ی سوالاتی که ممکن است از شما بپرسند، به‌ویژه اگر در شب کریسمس دستیار سال پایین باشید، این مطمئناً یکی از بد‌ترین پرسش‌هاست؛ آن‌ هم وقتی شما می‌دانید که واقعاً چنین است. این سوال را او داشت می‌پرسید، در حالی که آستین مرا به آرامی از روی تخت بیمارستان می‌کشید، با صدای آهسته‌ای که همسرش از آن سوی اتاق نشنود. روی او خم شده بودم که مثلاً دارم مدال سنت‌ کریستوفر را کنار می‌زنم تا بتوانم به قلبش گوش دهم.
می‌توانستم طفره بروم و مسوولیت آن را نپذیرم و بگویم باید منتظر جواب مشاوره بمانیم اما دیگر حرفش را زده بودیم. جلسه با اعضای خانواده داشت شروع می‌شد و بیمارم آقای دیویس منتظر یک پاسخ صادقانه بود. می‌دانستم پرسیدن این سوال ساده اما هولناک چقدر می‌توانست برای این مرد ساکت و صبور سخت باشد. به آرامی گفتم: «بله؛ متاسفم.»
سری تکان داد و در سکوت فرو رفت. اگر او را می‌دیدی، آن‌جا روی تخت، صرف‌نظر از لوله‌ی پلاستیکی (دِرَن) که به شکمش وصل بود، تا وقتی که از او نخواسته بودی بدون کمک همسر و دخترش بایستد، تصور می‌کردی حالش خوب است. لوله‌ی پلاستیکی خارش و زردی پوست او را بهتر کرده بود اما نمی‌توانست توده‌ای را که به اندازه‌ی یک توپ بیسبال بر سر لوزه‌المعده‌اش جا خوش کرده بود، درست کند. موضوع جلسه با خانواده این بود که چه باید کرد اما متاسفانه گزینه‌های چندانی وجود نداشت.
بقیه‌ی تیم آمدند؛ سایر دستیاران و اساتید و به‌دنبال آن‌ها متخصص گوارش و سرطان‌شناس. آن روز صبح با جزییات عکس‌ها و آزمایش‌های او را مرور کرده بودیم و همه اتفاق نظر داشتیم که زنده نخواهد ماند اما اکنون که صحبت نتایج آزمایش و تشخیص سرطان پیشرفته‌ی لوزالمعده و گزینه‌های درمانی تمام شده بود، به‌نظر می‌رسید موضوع اصلی، یعنی پیش‌آگهی، از قلم افتاده است.
مشاور‌ها دکترهای خوبی بودند و همگی نیت خیر داشتند اما هیچ‌کس به مرگ اجتناب‌ناپذیر و سرنوشت محتوم یا کیفیت چند روز باقیمانده از عمر او اشاره نمی‌کرد. به‌جایش موضوع بحث این بود که پیش از تصمیم‌گیری درباره‌ی بهترین طرح درمانی، آیا آزمایش‌های بیشتری لازم است یا نه. در ورای این بحث، یک امید واهی به بهبودی قرار داشت که البته به‌طور مستقیم اشاره‌ای به آن نمی‌شد. آن‌جا در عقب اتاق، در خود فرو رفته بودم. آیا از بحث‌های قبلی دچار سوءتفاهم شده بودم؟ آیا واقعاً آقای دیویس شانسی برای مبارزه داشت؟ اکنون به‌نظر می‌رسید وضعیت آن‌چنان هم تمام شده نیست و اگر من، که بهتر می‌دانستم واقعیت چیست، چنین حسی داشتم، پس آقای دیویس و خانواده‌اش چه فکر می‌کردند؟

آخرین کریسمس
بیمار و خانواده‌اش گوش می‌دادند اما سوالات زیادی نداشتند. با پایان جلسه، عذرخواهی کردم و با عجله به‌دنبال مشاوران که در حال خروج بودند رفتم. یکی از آن‌ها در ایستگاه پرستاری مشغول نوشتن یادداشت بود.
گفتم: «ببخشید، اون‌جا به نظر می‌رسید شما فکر می‌کنین اون شانس خوبی برای بهبودی داره. آیا واقعاً فکر می‌کنین ممکنه خوب بشه؟»
با لحن خشن آمیخته با تمسخری گفت: «نه؛ می‌میره.» یادداشت خود را تمام کرد و در حالی که می‌رفت، اضافه کرد: «اگه شانس بیاره ۶ ماه زنده‌س.»
ساکت ایستادم تا بقیه‌ی گروه از اتاق آقای دیویس خارج شوند. در حالی که اساتید و دستیار ارشد درباره‌ی گام‌های بعدی درمان صحبت می‌کردند، دستیاران سال پایین در سکوت منتظر دستورهای آنان بودند. به‌نظر می‌رسید تا انجام بیوپسی و عکس‌برداری‌های بیشتر و موقعی که باید درمان اصلی شروع شود، به‌خصوص با توجه به این‌که فصل تعطیلات فرا می‌رسید، آقای دیویس باید مدتی در بیمارستان بماند. هنوز بحث بر سر جزییات بود که یک نفر حرف آنان را قطع کرد.
«باید بفرستیمش خونه.»
واقعاً نمی‌خواستم حرف بزنم اما این من بودم. اساتید و دستیار ارشد ایستادند و با چهره‌ای متعجب به سوی من برگشتند. چاره‌ای جز ادامه نداشتم: «امشب شب کریسمسه و فردا علاوه بر کریسمس، شنبه هم هست. فکر می‌کنین این آزمایش‌ها کِی انجام می‌شه؟» هیچ‌کس پاسخ نداد اما لزومی هم نداشت. همه می‌دانستیم شانس انجام آزمایش‌ها و بررسی‌ها در زمان تعطیلات چقدر است.
نگاهی به گروه انداختم و گفتم: «نمی‌تونیم خوبش کنیم و این آخرین کریسمس اونه. اگه کریسمس رو در بیمارستان بگذرونه و منتظر انجام آزمایش بمونه، کمکی به انجام سریع‌تر اون‌ها نمی‌کنه. من می‌گم بفرستیمش خونه تا کریسمس رو با خانواده‌اش باشه. هفته‌ی بعد برگرده تا آزمایش‌ها انجام بشه.»
به‌نظر می‌رسید حرف‌هایم در هوا منجمد شد. من فقط پیشنهادی داده بودم که در طول مدت کوتاه دستیاری‌ام هرگز از کسی نشنیده بودم. شباهتی به دستور نداشت. اساتید همچنان به من خیره شده بودند و من احساس می‌کردم دوران حرفه‌ای‌ام در این سکوت رو به افول است.
و بالاخره یکی از اساتید به حرف آمد: «بیاین همین کارو بکنیم.»
در عرض چند ساعت آقای دیویس آماده‌ی رفتن به خانه بود. هفته‌ی بعد طبق برنامه برگشت، آزمایش‌های بیشتری انجام شد و دوباره به خانه رفت. حدود یک ماه بعد در خانه و در کنار خانواده‌اش درگذشت.
هنوز فکر می‌کنم چگونه نزدیک بود اشتباه کنیم. هیچ‌کس پزشکی را برای آسیب زدن به دیگران انتخاب نمی‌کند اما گاهی اگر فراموش کنیم که زندگی بیماران ما فرا‌تر از بیماری آن‌هاست، میل ما به توقف رنج دیگران ممکن است در عمل اثر معکوس داشته باشد.
می‌گویند ۲۰۰۰ سال پیش، بقراط گفته است: «گاهی درمانش کن، بیشتر کمکش کن ولی همیشه مراقبش باش!» به‌نظر من حتی امروز، باید قبول کرد گاهی فقط یکی از سه [تا کار را انجام دادن]، خیلی هم بد نیست.

Rashmee_Patilاز سوی دیگر
راشمی پاتیل
دستیار سال سوم مرکز پزشکی لوتران، نیویورک

یادم هست تلفن را پاسخ دادم. سه‌شنبه شبی در ماه ژوئن بود مانند همه‌ی سه‌شنبه شب‌های دیگر. حدود ۱۱ و نیم شب بود و من، خسته از کار روزانه به‌عنوان یک دستیار داخلی، در خوابی عمیق بودم.
هنگامی که صدای زنگ تلفن را شنیدم، از روی عادت فکر کردم: «کی می‌تونه این ساعت سه‌شنبه شب به من زنگ بزنه؟» و با این تصور که شاید یکی از همکاران شب‌کار باشد که نگران یکی از بیمارانم شده، پاسخ دادم. اما پدرم بود. زنگ زدن او در این ساعت از شب غیرعادی بود. حس هولناکی مرا فرا گرفت.
گفت: «یادته برادرت مشکل تنفس داشت؟ فرستادمش برای عکس قفسه‌ی سینه تا مطمئن بشم چیزی‌ش نیست. امروز رادیولوژیست زنگ زد و گفت خوب به‌نظر نمی‌رسه. صد‌ها گره (ندول) داخل ریه هست. مطمئن نیستیم چیه، اما ممکنه متاستاز باشه.»
گره‌ ریه، متاستاز!
پدرم پی‌درپی تصورات خود را درباره‌ی تشخیص احتمالی ردیف می‌کرد، این‌که هنوز برای تشخیص قطعی خیلی زود است، این‌که حال برادرم خوب است، این‌که همه‌چیز خوب است. افکار من در این نقطه از آموزش پزشکی به‌سوی بد‌ترین تشخیص‌ها متمایل بود و این‌که همیشه تشخیصی که ممکن است جان بیمار را بگیرد، باید پیش از همه رد شود. در ذهنم به‌دنبال همه‌ی علل احتمالی گره‌ ریه در یک فرد ۲۷ ساله‌ی سالم از سایر جهات و بدون عوامل خطرساز گشتم. آیا می‌تواند عفونی باشد؟ التهابی؟ وقتی تشخیص به‌وضوح جلوی چشمت باشد، تشخیص افتراقی بی‌معنی است. قلبم پر از اضطراب شد و درد عمیقی داخل قفسه‌ی سینه‌ام احساس کردم.
طی چند هفته‌ی بعد و به‌دنبال آزمایش‌ها و عکس‌های بی‌شمار و انجام بیوپسی، به یک تشخیص رسیدیم: آلوئولار سافت پارت سارکومای مرحله‌ی ۴ ساق پای راست.
برادرم بهترین دوست من بود. ما به‌عنوان تنها دانش‌آموزان اقلیت در یک سیستم آموزشی غیرمذهبی در شهر کوچکی در تگزاس، با تلاش برای حفظ هویت و علایق فرهنگی و نژادی مشترک در محیطی که هیچ سازگاری‌ای با ما نداشت، بسیار به هم نزدیک بودیم. با او راحت‌تر توانستم با شرایط کنار بیایم. برادرم مطیع‌تر و آرام‌تر بود، اما اگر از نزدیک او را می‌شناختید، متوجه می‌شدید که کمتر پیش می‌آید نظر خود را درباره‌ی موضوعی بیان نکند.
هر دو یاد گرفته بودیم بیرون از مدرسه با پدرمان تنیس بازی کنیم. تنیس هم امکان تخلیه‌ی سرخوردگی‌های دوران نوجوانی را فراهم می‌کرد و هم فرصتی بود برای خروج از زندگی شهری. در چندین دوره از مسابقات ملی شرکت کردیم و از ممفیس تا شیکاگو به سفر رفتیم. البته این کارها باعث شد برخی فرصت‌ها را که در زندگی اجتماعی یک نوجوان اهمیت دارند از دست بدهیم اما در مقابل، این تجربه را به‌دست آوردیم که سخت‌کوشی در درازمدت چه پیامدهایی دارد.
وقتی از دبیرستان فارغ‌التحصیل شدیم، هر دو در مسابقات تنیس دانشجویی شرکت کردیم. او در واسر و من در ییل. من بعد از کالج وارد دانشکده‌ی پزشکی شدم و او با این‌که با کله‌شقی سعی می‌کرد پا در جای پای من نگذارد، در ‌‌نهایت مدرسه‌ی حقوق را‌‌ رها کرد و تصمیم گرفت یک روان‌شناس شود. در ژوئن ۲۰۱۳، یک هفته پیش از آن عکسبرداری از قفسه‌ی سینه، در دانشگاه تگزاس در گالوستون پذیرفته شده بود. تصور وقایع به‌ترتیب فوق برایم حزن‌انگیز بود.

درمان پیش از مرگ
با گسترش سرطان، از نزدیک شاهد افت آهسته‌ی جسمی و روحی برادرم بودم و به‌موازات آن فصلی از رویاهای او و رویاهای ما از یک آینده‌ی مشترک که رو به پایان بود. برادر من، بهترین دوست من، در جلوی چشمانم با مرگ گلاویز بود.
ما به‌عنوان پزشک پیوسته در مبارزه برای زنده ماندن بیماران خود، زمان می‌خریم یا با توجه به محدودیت زمان، برای درمان پیش از مرگ مهیا می‌شویم. من به‌عنوان دستیار طب داخلی در مرکز شهر بروکلین، فاجعه‌های زیادی را دیده‌ام؛ زن ۴۱ ساله‌ای که از عوارض سیروز الکلی پیشرفته در بستر مرگ است یا مرد ۶۰ ساله‌ای که در طول عمر خود هیچ پزشکی را ندیده و در اثر سکته‌ی وسیع قلبی و نرسیدن اکسیژن دچار آسیب دایم و مرگ مغزی شده است. بله؛ فاجعه را دیده‌ام.
اما طی ۹ ماهی که شاهد مبارزه‌ی برادرم با سرطان بودم، متوجه شدم که هیچ چیز نمی‌تواند مرا برای این فاجعه آماده کند. احساساتی که پیش از آن در خانواده‌های بیمارانی که چنین ناگهان و دردناک از دست می‌روند، از دور شاهد بودم، درست همانی بود که هم‌اکنون خود داشتم تجربه می‌کردم. دیگر نه یک پزشک، که عضوی از خانواده بودم. نه یک فرد بی‌احساس با یک خبر بد، بلکه فردی بودم که با دریافت آن خبر فرومی‌ریزد.
آخرین باری که برای دیدن برادرم به خانه رفتم، چند روز قبلش از سرطان‌شناس شنیده بود که هیچ درمانی باقی نمانده و بهترین گزینه استراحت در منزل است. هنگام مرگ هیچ روحی از بدن او خارج نشد اما کمک کرد که متوجه شویم رفتن او از زندگی ما و از دنیای انسان‌ها هیچ ارتباطی با وقایع پس از آن نداشت. گذاشتن پیکر او در یک کیسه، تشییع و سوزاندن آن.
ماه‌ها پس از مرگ او، در هنگام ورود به بخش‌های بیمارستان دچار تردید می‌شدم.‌‌ همان زمان بود که استیون را دیدم، پدر جوان دو کودک که حدود ۴۰ سال داشت و به‌نظر سالم بود اما اخیراً تشخیص سرطان لوزالمعده برایش مطرح شده بود. در یک مرکز دیگر برای بررسی وجود خون در مدفوع بستری و سرطان تشخیص داده شده بود. طی روزهای بعد که با او بودم، از پیش‌آگهی خود پرسید و این‌که به خانواده‌اش چه باید بگوید. با او حس راحتی داشتم که پیش از آن با هیچ بیماری نداشتم.
درباره‌ی زندگی حرف زدیم و این‌‌که اگر بدانیم زمان محدود است، یعنی چه. درباره‌ی برادرم به او گفتم و این‌که برداشت من از مرگ چقدر ناگهانی عوض شد. هیچ پاسخی نداشت اما از من خواست سعی کنم زندگی خود را با فاجعه تعریف نکنم بلکه از تجربه‌ام برای ارتقای مهارت‌هایم به‌عنوان یک پزشک استفاده کنم. حرف‌هایش در من اثر داشت و با این‌که دیگر او را ندیدم، می‌دانم که همچنان زندگی خود را با یک تعریف کیفی و نه کمّی ادامه داد.
همین‌طور که در زندگی حرفه‌ای خود پیش می‌روم، تجربه‌هایم مرا برای همیشه تغییر داده‌اند. حال با مهربانی بیشتر و قضاوت کمتری با بیمارانم برخورد می‌کنم. می‌فهمم که تشخیص سرطان، مانند هر تشخیصی، نه‌تنها اعضای بدن را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد، بلکه نحوه‌ی دریافت بیمار از بیان آن‌ها را نیز عوض می‌کند.
در غمگساری و بیان تجربیات خود به همکاران و بیمارانم راحت هستم، با این امید که شاید متوجه شوند در حرفه‌ای که مرگ رخدادی روزمره است، بحث از ارزش‌ها، اولویت‌ها و اهداف شخصی در هنگامی که افراد در بستر مرگ هستند، همچنان یک تعهد عالی محسوب می‌شود. هنگامی که می‌خواهم درمان پیش از مرگ را با بیمارانم در میان بگذارم (این‌که معنی آن‌چه هست و چه نیست) این کار را با تمام وجود انجام می‌دهم تا مطمئن شوم روح آنان نیز، در هنگام مرگ، همراه با جسم آنان آرام خواهد گرفت.

From: modernmedicine.com/tag/2015-physicians-writing-contest

برچسب‌ها: ٬

دیدگاه خود را بیان کنید.