پزشکان گیل

ماهنامه‌ی جامعه‌ی پزشکی استان گیلان

تعادل بین کار و زندگی

بدست • 3 هفته ago • دسته: تیتر اول٬ داستان

مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۷

ترجمه: دکتر بابک عزیز افشاری

 این پست با افزوده شدن مقالات جدید از مجله به‌روز خواهد شد.

اگر شما هم یک پزشک باشید، به‌خوبی می‌دانید که پیدا کردن وقت برای زندگی شخصی خارج از فشار روزانه حرفه پزشکی می‌تواند چالش‌آفرین باشد. کار برای ارتقای سلامت بیماران همزمان با تلاش برای رعایت مقررات دولت و شرکت‌های بیمه، درحالی‌که نگران وضعیت مالی هستید و پرسنل را هم باید مدیریت کنید، وقت و انرژی چندانی برای شما باقی نمی‌گذارد. خوشبختانه بسیاری از پزشکان راه‌هایی برای حفظ همزمان زندگی شغلی و شخصی پیدا می‌کنند. سال گذشته دهمین دوره مسابقات نویسندگی پزشکی ایالات متحده توسط مجله مدیکال اکونومیکس و Modern Medicine Network برگزار شد. پرسشی که برای خوانندگان مطرح شد این بود که چگونه بین کار و زندگی خود تعادل برقرار می‌کنید. به روال هر سال، جوایز نفرات اول تا سوم این مسابقه به ترتیب ۵۰۰۰، ۲۵۰۰ و ۱۰۰۰ دلار بود و همچنین، نوشته‌های برتر در مجله مدیکال اکونومیکس (و برای سومین سال متوالی در «پزشکان گیل») چاپ شد.

منابع: ۱ و ۲ 

دیپلم افتخار:

چگونه به سطح رضایت‌بخشی از تعادل بین کار و زندگی دست یابیم

دکتر مایکل دِی

 

دکتر مایکل دِی (Michael Day MD) فوق‌تخصص قلب اطفال در دالاس تگزاس است.

 

به‌یاد می‌آورم وقتی کار در بخش خصوصی را در سال ۱۹۷۹ آغاز کردم، یک روز صبح در اتاق پزشکان بیمارستان، یک متخصص اطفال که سنی از او گذشته بود مرا به کناری کشید و چیزهایی گفت که هیچ ارتباطی با بیماران نداشت. او توصیه‌هایی درباره آینده داشت. خلاصه‌اش این بود که همان روز هنگام بازگشت به خانه، دخترم را یک دل سیر تماشا کنم چون به یک چشم‌ بر هم‌ زدن بزرگ می‌شود و احتمالاً برای این کار فرصت دیگری پیدا نخواهم کرد. کار پزشکی این اجازه را به من نخواهد داد.

از توصیه نیش‌دار او تشکر کردم. به فکرم رسید که آن نسل از پزشکان برای رسیدن به موفقیت، مسیر دشواری در پیش داشته‌اند ولی دلم می‌خواست توصیه‌اش غلط از آب در بیاید. اصلاً نمی‌خواستم خانواده‌ام را به گوشه‌ای از زندگی خود تبعید و خود را وقف این معشوقه حسود، یعنی پزشکی کنم. توصیه دوستانه آن همکار، مرا در این تصمیم مصمم‌تر کرد. تصمیم گرفتم برای لذت بردن از زندگی در کنار خانواده‌ام و برای خودم وقت آزاد کافی بگذارم.

وقت کافی برای زندگی شخصی و اجتناب از فرسودگی شغلی، برای پزشکان یک معضل قدیمی و شناخته شده است. این مساله تازه‌ای نیست، هرچند دلایل آن ممکن است در گذر زمان تغییر کرده باشد.

شاید بهتر باشد یک نفر از خانواده من بپرسد چقدر در ایجاد تعادل مناسب بین کار و زندگی موفق بوده‌ام. ولی احساس می‌کنم تقریباً موفق بوده‌ام و هنوز پس از این‌همه سال از پزشکی لذت می‌برم. چند راه حل برای مقابله با کار مفرط و فرسودگی را که در طی سال‌ها آموخته‌ام، در این‌جا بیان می‌کنم.

یکی از چیزهایی که می‌تواند منجر به کار مفرط شود، نیاز مداوم به ما به‌عنوان پزشک است. به‌نظر می‌رسد تعداد پزشک هرگز نمی‌تواند پاسخگوی نیاز بیماران باشد. هیچ زمانی را در طول زندگی حرفه‌ای خود به‌یاد نمی‌آورم که در مقایسه با همکارانم حس رقابت به من دست داده باشد. پزشکی از این بابت منحصر به‌فرد است.

حسن این وضعیت مطمئناً این است که هرگز حس کمبود به ما دست نمی‌دهد؛ ولی این ایراد بزرگ را هم دارد که می‌تواند منجر به افراط در کار شود. اگر مراقب نباشیم، به‌تدریج ساعات کار خود را افزایش می‌دهیم تا مریض بیشتری ببینیم و توجیه ما این است که هر چه بیشتر کار کنیم پول بیشتری به‌دست می‌آوریم. درست مثل سایر مشاغل، ما هم ارزش خود را با میزان درآمد خود می‌سنجیم.

ولی در پزشکی، پول بیشتر همیشه بهتر نیست. پول البته لازم است ولی پول بیشتر، وقت بیشتری می‌خواهد و وقت ما محدود است. ما مجبوریم تعادل مناسبی ایجاد کنیم.

همان‌طور که اشاره کردم، سال‌هاست که فهمیده‌ام اگر مراقب نباشم، دچار مشکل خواهم شد. یکی از راه‌هایی که سعی کرده‌ام برایش پیدا کنم این است که در ابتدای هر سال می‌نشینم و پول و وقت خود را بودجه‌بندی می‌کنم.

من و همسرم میزان پولی را که برای یک زندگی راحت و ایمن لازم است تعیین کرده‌ایم. تعداد تقریبی ساعاتی را که برای این پول باید کار کنم حساب می‌کنم. هر روز چند مریض باید ببینم؟ چقدر وقت برای استراحت و تفریح و تعطیلات باقی می‌ماند؟

یک نتیجه نامطلوب افراط در کار این است که برای مریض‌ها وقت کافی نمی‌گذاریم و تلاش می‌کنیم در وقت محدودی که داریم، مریض بیشتری ببینیم. البته این هم معضل تازه‌ای نیست و باعث می‌شود بیماران مراقبت مطلوب را دریافت نکنند. این عجله باعث افزایش سطح استرس در محیط کار می‌شود و امکان لذت بردن از پزشکی را سلب می‌کند.

شاید بهتر باشد تعداد بیماران را محدود کنیم. باید بدانیم که به‌تنهایی نمی‌توانیم از عهده همه کارها برآییم. وقتی تعداد بیمار محدود باشد، امکان ویزیت‌های بعدی برای پیگیری بیماران نیز در فواصل منطقی‌تر فراهم می‌شود و این، کیفیت درمان را بالا می‌برد. سطح استرس نیز پایین می‌آید و رضایتمندی شغلی افزایش می‌یابد.

یک راه دیگر برای کمک به ایجاد تعادل بین کار و زندگی، افزایش بهره‌وری در محل کار است. متوجه شده‌ام که ارتباط نزدیک با همکاران و پرسنل باعث ارتقای بهره‌وری می‌شود. رضایتمندی بیماران هم در چنین فضایی افزایش می‌یابد. کاری که در سال ۱۹۷۹ انجام دادم و هنوز هم انجام می‌دهم، این بود که معنای موفقیت را برای خودم دوباره تعریف کردم. لازم نیست پرمشغله‌ترین پزشک باشم. لازم نیست بیشترین مریض را داشته باشم. لازم نیست بیشترین درآمد را داشته باشم.

موفقیت یعنی این‌که کیفیت کاری که انجام می‌دهیم خوب باشد. موفقیت یعنی این‌که بتوانیم از کار خود لذت ببریم. موفقیت یعنی این‌که رابطه ما با همکاران و بیماران خوب باشد؛ و این‌که فرصت و امکان لذت بردن از زندگی شخصی خود را داشته باشیم.

یدگاه مثبت، موفق شدم یک پزشک فوق‌العاده را برای همکاری استخدام کنم. به ‌این ‌ترتیب، هر سال دو بار می‌توانم به اتفاق خانواده به کاستاریکای زیبا سفر کنم. به‌قول همسرم، هدف ما داشتن یک بازنشستگی فعال است. این‌که آن‌قدر صبر نکنیم که چنان خسته و بیمار و پیر شویم که نتوانیم از همه چیزهای خوبی که زندگی به ما داده لذت ببریم.
هدف از نوشتن این مطلب درباره تعادل زندگی و کار، موقعیت خاص من یا سرنوشتی نیست که زندگی برایم رقم زد. این را می‌نویسم چون همه باید بشنوند که می‌توان هر عذر و بهانه‌ای را که مانع زندگی رویایی است، به‌راحتی کنار گذاشت.
ما عاشق غذای چینی هستیم. یک بار یک کلوچه شانسی را باز کردم که داخل آن نوشته بود: «می‌توانی رویای خود را بسازی یا به دیگران کمک کنی تا رویای خود را بسازند.» نمی‌گویم کار مستقل، راهی برای ایجاد تعادل بین کار و زندگی است ولی بخش بزرگی از این انعطاف‌پذیری را که در رسیدن به چیزهایی که دوست داشتم به من کمک کرد، مدیون این هستم که رییس خودم هستم. موقعیت من چندان متفاوت با دیگران نیست. من هم باید اقساط وام‌هایم را پرداخت کنم. شک ندارم که موانع بسیاری در مسیر خود خواهم داشت. شک ندارم که نمی‌توانم اعمال یا افکار دیگران را کنترل کنم ولی ایمان دارم که می‌توانم کنترل افکار خود را در دست بگیرم.
بنابراین آونگ زندگی همه ما ممکن است گاهی از کنترل خارج شود. مهم این است که دریابیم چه چیزی ما را شاد می‌کند. این یک شروع بزرگ برای یافتن آرامش در زندگی است. شادی در زندگی و شور و شوق در کار به‌عنوان یک پزشک.

 

دیپلم افتخار:

تعادل برای پزشکان چه معنایی دارد؟

دکتر جیل گاریپولی

 

دکتر جیل گاریپولی (Jill A. Garripoli, DO) متخصص کودکان، بنیان‌گذار و رییس موسسه Healthy Kids در نیوجرسی است.

 

تعادل چیست؟ کاملاً نسبی است، چون تعادل را تنها هنگامی می‌توانید پیدا کنید که بدانید مرکز ثقل شما کجاست. دکترها، مانند بسیاری از افراد دیگر در حرفه‌های مختلف، سال‌های متمادی را صرف ارتقای پیشه خود می‌کنند. ما ساعات بی‌شماری مشغول آموختن بوده‌ایم و این آموختن همچنان ادامه دارد. حرفه ما با پایان گرفتن روز به پایان نمی‌رسد. بعضی بیماران نیاز به پیگیری دارند. باید به تلفن‌ها پاسخ دهیم. مساله زندگی انسان‌ها مطرح است. یادم نمی‌آید دکتری را دیده باشم که نگران بیماران خود نباشد. این شور و اشتیاق، مانند آونگی است که باید تعادل زندگی شغلی و شخصی خود را روی آن حفظ کنیم. من قلب و روح خود را در این راه گذاشته‌ام و هنوز هم می‌گذارم تا بهترین متخصص اطفالی شوم که می‌توانم. ولی هم‌اکنون پس از ۱۰ سال، درحالی‌که آونگ زندگی من پیوسته در وضعیت کار-کار-کار بوده، یاد گرفته‌ام چگونه می‌توانم مرکز ثقل جدیدی پیدا کنم که شادی و رضایتمندی بیشتری برای من به‌همراه داشته باشد.

همه‌چیز به این بازمی‌گردد که تصمیم بگیرید چه چیزی شما را شاد می‌کند و سپس این‌که زندگی خود را دوباره طوری اولویت‌بندی کنید که بتوانید به آن شادی برسید. من مانند برده‌ای بودم با این تصور غلط که به عنوان یک متخصص اطفال، با شغل و حرفه خود تعریف می‌شوم. البته، از خیلی چیزهای دیگر در زندگی خارج از کار لذت می‌بردم: قرار با یک دوست، ورزش، سفر و بودن در کنار خانواده. حتی با علم به ‌این‌که روزی بازنشسته خواهم شدم و آن روز نباید نگرانی مالی داشته باشم، یک مشاور مالی هم گرفته بودم و در املاک سرمایه‌گذاری می‌کردم. در این کار جدی بودم. خوب می‌خوابیدم، خوب ورزش می‌کردم، خوب تفریح می‌کردم. به‌حد کافی شاد بودم ولی همچنان در کار طبابت استانداردهایی داشتم که هرگز نمی‌خواستم به هیچ قیمتی به خطر بیافتد. در محل کار کسی بودم که بیشترین درآمد را داشتم و خانه‌ام به حدی نزدیک محل کار بود که در ساعات تعطیل هم به آن‌جا سر می‌زدم یا در صورت لزوم به خانه بیماران می‌رفتم. هرگز به مسافرت طولانی یا سکونت در محله یا شهر دیگر یا کار در جای دیگر فکر نمی‌کردم. بیمارانم به من نیاز داشتند و نمی‌توانستم رهایشان کنم. تا این‌که یک روز حس کردم این کافی نیست. باید راهی باشد که بتوانم درحالی‌که بهترین دکتر هستم، به شادی‌هایی هم که می‌دانستم آن بیرون منتظر من هستند، دست پیدا کنم.

چیزهایی را که باعث می‌شد لبخند بزنم، نوشتم. چیزهایی که مرا هیجان‌زده می‌کرد و چیزهایی که باعث می‌شد شاد شوم. کار خیلی ساده‌ای بود و وقت زیادی نمی‌خواست. درباره افرادی فکر کردم که در زندگی من هستند و از خود پرسیدم با کدام‌یک حس خوبی ندارم. خود را از آن افراد و شرایط جدا کردم و در عوض فعالانه در پی فرصت‌هایی گشتم که با فهرست من همخوانی بیشتری داشت. منظورم را اشتباه نگیرید. نمی‌خواستم خود را با افراد مثبت محاصره کنم، بلکه می‌خواستم رابطه نزدیک‌تری با اعضای خانواده، دوستان و همکارانی داشته باشم که در کنار نقد سازنده، مرا تشویق هم می‌کردند. از یک متخصص تغذیه کمک گرفتم تا آن رژیم غذایی قدیمی را که برایم خسته‌کننده شده بود، عوض کنم. کلاس ژیمناستیک را عوض کردم. کار با وزنه را شروع کردم (باورم نمی‌شد این‌قدر راحت باشد!). یک پتک برداشتم و حمام را خراب کردم تا شکل آن را عوض کنم؛ و تصمیم گرفتم کار جدیدی شروع کنم.

بله؛ می‌خواستم شادی خود را بسازم. شاید احمقانه به‌نظر برسد ولی حس یک خالق متفکر را داشتم. چیزی که همه ما می‌توانیم و باید باشیم. البته گفتنش راحت است ولی به‌جای اهمیت دادن به این‌که دیگران درباره من یا برای من چه فکر می‌کنند، شروع کردم به اهمیت دادن به این‌که خودم چه فکر می‌کنم. خواب، تغذیه و ورزش را در اولویت قرار دادم. روابطی را که برایم بی‌فایده بود رها کردم. وقت اضافه اندکی که برایم می‌ماند، گذاشتم برای مطالعه درباره فلسفه جدید خودم و تماشای تلویزیون را رها کردم. می‌دانستم که تعادل را باید خود من خلق کنم.

کارها کم‌کم درست شد. همسر واقعی‌ام را یافتم و با او ازدواج کردم. ما با هم درمانگاه خودمان را برای اطفال ساختیم. زندگی خودمان را ساختیم و دخترک زیبای خودمان را بزرگ کردیم. البته همسرم پزشک نیست ولی چون تقریباً در همه جنبه‌های زندگی توافق داریم، هم‌افزایی خواسته‌های ما بهترین نتیجه را برای هر یک از ما دارد.

می‌دانم که بدون کمک نمی‌توانستم همزمان با رسیدگی به مسوولیت بیماران، در پی زندگی خوش در بیرون در محل کار باشم. از طریق روابطی که داشتم و با صبر و حوصله و دیدگاه مثبت، موفق شدم یک پزشک فوق‌العاده را برای همکاری استخدام کنم. به ‌این ‌ترتیب، هر سال دو بار می‌توانم به اتفاق خانواده به کاستاریکای زیبا سفر کنم. به‌قول همسرم، هدف ما داشتن یک بازنشستگی فعال است. این‌که آن‌قدر صبر نکنیم که چنان خسته و بیمار و پیر شویم که نتوانیم از همه چیزهای خوبی که زندگی به ما داده لذت ببریم.

هدف از نوشتن این مطلب درباره تعادل زندگی و کار، موقعیت خاص من یا سرنوشتی نیست که زندگی برایم رقم زد. این را می‌نویسم چون همه باید بشنوند که می‌توان هر عذر و بهانه‌ای را که مانع زندگی رویایی است، به‌راحتی کنار گذاشت.

ما عاشق غذای چینی هستیم. یک بار یک کلوچه شانسی را باز کردم که داخل آن نوشته بود: «می‌توانی رویای خود بسازی یا به دیگران کمک کنی تا رویای خود را بسازند.» نمی‌گویم کار مستقل، راهی برای ایجاد تعادل بین کار و زندگی است ولی بخش بزرگی از این انعطاف‌پذیری را که در رسیدن به چیزهایی که دوست داشتم به من کمک کرد، مدیون این هستم که رییس خودم هستم. موقعیت من چندان متفاوت با دیگران نیست. من هم باید اقساط وام‌هایم را پرداخت کنم. شک ندارم که موانع بسیاری در مسیر خود خواهم داشت. شک ندارم که نمی‌توانم اعمال یا افکار دیگران را کنترل کنم ولی ایمان دارم که می‌توانم کنترل افکار خود را در دست بگیرم.

بنابراین آونگ زندگی همه ما ممکن است گاهی از کنترل خارج شود. مهم این است که دریابیم چه چیزی ما را شاد می‌کند. این یک شروع بزرگ برای یافتن آرامش در زندگی است. شادی در زندگی و شور و شوق در کار به‌عنوان یک پزشک.

برچسب‌ها: ٬

دیدگاه خود را بیان کنید.