پزشکان گیل

ماهنامه‌ جامعه‌ پزشکی استان گیلان

تجربه‌‌ای که از من پزشک بهتری ساخت

بدست • 2 ماه ago • دسته: تیتر اول٬ داستان٬ مسابقه نویسندگی پزشکی ایالات متحده

مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۸ ایالات متحده

ترجمه: دکتر بابک عزیز افشاری

 این پست با افزوده شدن مقالات جدید از مجله به‌روز خواهد شد.

هر پزشکی دست‌کم یکی از این تجربه‌ها دارد. آن لحظه از سرخوشی یا گاه خشم برآمده از تعامل با یک بیمار که در وجود ما نقش می‌بندد و می‌تواند شخصیت ما را به‌عنوان یک پزشک متحول کند. سال گذشته مجله مدیکال اکونومیکس و Modern Medicine Network یازدهمین دوره مسابقات نویسندگی پزشکی ایالات متحده (۲۰۱۸ Physician Writing Contest) را برگزار کردند. از پزشکان خواسته شد از لحظاتی بنویسند که باعث شده پزشک بهتری شوند. یک کلمه مهرآمیز، یک عمل شجاعانه یا رنجی که در مسیر سلامت یک بیمار متحمل می‌شویم. به روال هر سال، جوایز نفرات اول تا سوم این مسابقه به ترتیب ۵۰۰۰، ۲۵۰۰ و ۰۰۰ دلار بود و همچنین، نوشته‌های برتر در مجله مدیکال اکونومیکس (و برای چهارمین سال متوالی در «پزشکان گیل») منتشر شد.
منابع: ۱ و ۲

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۵

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۶

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۷

دیپلم افتخار:

یک حس درونی

دکتر اینگرید کارلسون

دکتر کارلسون (Ingrid A. Carlson, MD) متخصص چشم کودکان در واشنگتن است. او عضو پانل مرور مقالات مجله چشم کودکان و تنبلی چشم و عاشق پیاده‌روی، سفال‌گری و باغبانی است.

– صبح به‌خیر. گوش کنید!
همه چشم‌ها به دستیار ارشد چهارشانه‌ای دوخته شده که سعی می‌کند یک لیوان کاغذی قهوه را طوری روی تل پرونده‌ها بگذارد که نریزد. نگاه او در بین دانشجویان تازه‌وارد سال سوم می‌چرخد و به‌سرعت ضعیف‌ترین ما را هدف می‌گیرد.
– شپرد!
آدام شپرد یک غول مهربان است که می‌خواهد متخصص کودکان شود.
– بله؟
– تخت ۳۰۹ یک مشتری همیشگی است. یک الکلی ۷۰ ساله که دیشب دوباره بستری شد. چه می‌بینی؟
آن بالا به یک کلیشه رادیوگرافی شکم چشم می‌دوزیم.
آدام پاسخ می‌دهد: انسداد روده؟
حدس خوبی است. دانشجو یک، دستیار صفر. بازی شروع شد. در بخش جراحی عمومی در سال ۱۹۸۹ باید سخت کار می‌کردی، خودت را نشان می‌دادی و هر گاه ناگهان سوالی می‌پرسیدند، جواب درست را بیرون می‌دادی. من هم مثل همه مراقب بودم جواب درست بیرون بدهم.
جلوی اتاق بعدی می‌ایستیم.
– آنجل!
– بله؟
– این خانم دوست‌داشتنی در تخت ۳۱۱، امروز صبح از دوستان طبقه پایین‌مان پیش ما فرستاده شد.
صدایش را نازک می‌کند:
– در روانپزشکی.
سپس یک کلیشه رادیوگرافی قفسه سینه را جلوی نگاتوسکوپ می‌زند.
– تشخیص، لطفاً.
هرگز چنین چیزی ندیده‌ام. دوستم ماروین آنجل هم همین‌طور.
ماروین دقیق و وقت‌شناس و همیشه در ردیف اول است و به پزشکی قانونی علاقه دارد. این باید خوراک او باشد. او به‌دقت هر کلمه را ادا می‌کند.
– به‌نظر می‌رسد اجسام خارجی مات و متعددی وجود دارد…
– بله، و؟
– آن‌ها در چربی زیرجلدی قرار گرفته‌اند.
– و؟
ماروین حرفی نداشت. دستیار یک، دانشجو صفر.
– امروز این فرصت را دارید که به جراحی برای خارج کردن سوزن‌های خیاطی که بیمار ما داخل بدن خود کاشته کمک کنید. ادامه می‌دهیم.
– کارلسون!
– این‌جا هستم.
– ما می‌دانیم این‌جا هستی، کارلسون. تخت ۳۱۳ زن جوانی است با آی‌تی‌پی. آی‌تی‌پی چیست؟
– پورپورای ترومبوتیک ایدیو…
– پوپورای ترومبوسیتوپنیک ایدیوپاتیک. سیتوپنی. یعنی سلول کم است، مشخصاً پلاکت. به دارو جواب نداده. می‌توانی به ما بگویی کدام جراحی؟
همه در اتاق احساس می‌کنند تابلو امتیاز عن‌قریب است که به‌نفع دستیار ما روشن شود. گلوی من منقبض می‌شود. فکر کن.
– به طحال او مربوط است؟
– درست است. لطفاً رضایت‌نامه او را بگیر. فردا در جراحی طحال‌برداری کمک خواهی کرد.
عصر آن روز وارد اتاق نیمه‌روشن او می‌شوم. بوی تند ماده ضدعفونی‌کننده در هوا موج می‌زند. با نگاه به پرونده، اسم او را پیدا می‌کنم، آنابل ساندرز. او ۲۹ ساله است. همسن من است؟ موهای تیره و کوتاه پشت سرش روی بالش صاف به هم چسبیده است. چهره گرد او در اثر مصرف طولانی استروئید و محو شدن جزییات، ظرافت خود را از دست داده است. نگاه مبهوت او به صفحه تلویزیون دوخته شده است.
– سلام خانم ساندرز، من دانشجوی پزشکی در تیم جراحی شما هستم. کمی کاغذبازی داریم.
او به تلویزیون پاسخ می‌دهد.
– من جراحی نمی‌خواهم.
چیزی نیست. به‌آرامی به او نزدیک می‌شوم.
– خارج کردن طحال وضعیت شما را پایدار خواهد کرد.
– خارج کردن طحال مرا خواهد کشت.
برای چند لحظه هیچ‌یک از ما حرف نمی‌زنیم.
سعی می‌کنم خودم را خوش‌بین نشان دهم.
– اوه، شک دارم.
به‌زور لبخند می‌زنم. شانس مرگ از جراحی اندک است. لکه‌های بنفش پررنگ اطراف انگشتان او باعث می‌شود دستان خود من به‌نحو غریبی بچگانه به‌نظر برسد. حتماً خیلی رنج کشیده است.
– اگر هم بخواهید نمی‌توانید سر من شیره بمالید!
– نمی‌خواهیم. ما، اِ…
ریموت را برمی‌دارم و تلویزیون را ساکت می‌کنم. چشم‌غره می‌رود.
– متوجه نشدی چه گفتم؟
– دوشیزه ساندرز، ما می‌خواهیم بهترین کار را برای شما انجام دهیم.
آنابل زانوهایش را روی سینه جمع کرد. در نگاهم به‌دنبال صداقت می‌گردد. سپس صدایش در ناامیدی فرو می‌رود.
– قول می‌دهی نگذاری بمیرم؟
– خوب من نمی‌توانم، منظورم این است که ما…
در پرونده‌اش می‌چرخم شاید دستاویزی پیدا کنم، علامتی از زندگی، هر چیزی که دندان‌گیر باشد، ولی تنها چیزی که می‌بینم جای خالی امضا زیر ورقه رضایت‌نامه است. به‌نظر می‌رسد همه غروری که با نمرات بالا در آزمون‌های کتبی کسب کرده‌ام، در یک آن در مقابل تجربه زندگی او فروریخته است. اندک اعتماد‌به‌نفس رنگ‌باخته‌ام را جمع می‌کنم.
– جایت امن است. نگران نباش. مشکلی پیش نمی‌آید.
ولی یک جای کار می‌لنگد. بگذار این‌طور بگویم، شاید بهتر است بعداً دوباره بیایم؟ چند گام به‌سوی در می‌روم. طوری التماس می‌کند گویا دارد با خود سرنوشت چانه می‌زند.
– نگذار من بمیرم.
می‌گذارم در بسته شود.
در اتاق پزشکان، دستیار ارشد خوشنود نیست. اطمینان دارد بیمار تخت ۳۱۳ مبتلا به آی‌تی‌پی صرفاً دارد از نمایش کوچک خود لذت می‌برد. او با تاکید روی تقدس جراحی، به من یاد می‌دهد چگونه رضایت بگیرم. بازمی‌گردیم. او خلاصه‌ای از فواید و خطرات گزینه‌های مختلف را برمی‌شمارد. حسب وظیفه نشان می‌دهد که متوجه نگرانی اوست و سپس قلم خود را به او می‌دهد. ۳۲ ساعت بعد، به‌دنبال یک طحال‌برداری بدون عارضه، در مقابل حیرت همگان، آنابل ساندرز فوت می‌کند.
بعد از آن روز، حتی اکنون که مویم سفید شده و تعداد بی‌شماری از بیمارانم با جراحی بهبود یافته‌اند، هرگز کاملاً نفهمیده‌ام چرا او فوت کرد، ولی آنابل ساندرز در روز مرگ خود هدیه ارزشمندی به من داد: توجه کنید. حتی وقتی شرایط عادی به‌نظر می‌رسد، توجه کنید. حتی در شرایط نامناسب به حس درون خود اعتماد کنید. یک دکتر موفق معجون تصمیم‌گیری پزشکی را با یک یا دو قطره عصاره بصیرت می‌آمیزد.
مثلاً پسر ۹ ساله‌ای اخیراً برای نظر دوم ارجاع شده بود. کودک به‌طور متغیر یک بار بینایی ۲۰/۲۰ داشت و بار دیگر کاملاً نابینا بود. هیچ علامت دیگری وجود نداشت. در معاینه فیزیکی همه‌چیز درست بود. معاینه چشم طبیعی بود، پس به مادرش اطمینان دادم. خیلی از بچه‌ها وانمود می‌کنند. عینک جذاب است. آنان را به خانه فرستادم. تا پایان روز صدایی مانند موش ذهنم را می‌جوید. این مادر کودک خود را می‌شناسد. وقتی می‌رفت، قانع نشده بود. نکند از آن کودکان نباشد؟ نه، حالش خوب است. سردرد ندارد. به حس درونم اعتماد کردم و تلفن را برداشتم. خانم گُنزالس، متاسفم که دیروقت مزاحم شدم، ولی می‌توانید لطفاً فرزند خود را فردا دوباره بیاورید؟ مایلم یک آزمایش دیگر انجام دهم. این یک آزمون رایانه‌ای مشکل بود که نیاز به تمرکز طولانی داشت؛ چیزی که معمولاً در کودکان خردسال انجام نمی‌شد.
عصر آن روز یک تماس فوری از تکنیسین داشتم. نقاط کور، لکه‌های تاریک (scotomas)، میدان بینایی کودک را به دو نیمه تقسیم کرده بود. نیمه راست هر دو چشم دید ۲۰/۲۰ داشت. نیمه چپ هر دو چشم در اثر یک تومور مغزی کور شده بود.
در پزشکی، ما با عدسی منطق و استدلال نگاه می‌کنیم. سنگ‌بنای دانش ما توانایی اثبات حقیقت و رد فرضیه است. لازمه نظم دقیق پزشکی چیزهایی است که قابل اندازه‌گیری و تکرار باشد؛ چیزی که در موقعیت‌های عرفانی یا رمزآلود ممکن است ناامیدکننده باشد. حس درونی با آن سازگار نیست و البته باید باشد. یک زن جوان وحشت‌زده که در ۱۹۸۹ فوت کرد این را به من آموخت. توجه به حس درونی به ما امکان می‌دهد به انسان بودن خود افتخار کنیم. این منجر به دستیابی به نوعی ادراک می‌شود که توان تقویت و غنی‌سازی دارد. این از ما دکترهای بهتری می‌سازد.

 

دیپلم افتخار:

جنبه انسانی پزشکی

دکتر ترزا توماس

دکتر توماس (Theresa Thomas, DO) پزشک عمومی در کلارکستون، میشیگان است. وی در سال چهارم دانشکده برنده مسابقه سخنرانی با موضوع اشتیاق به کمک به دیگران شد و این اشتیاق طی این سال‌ها هرگز کم نشده است. جنبه مورد علاقه او از پزشکی، مفهوم ارتباط با بیماران است. به‌نظر او، چالش اصلی در پزشکی، رفع موانع مختلفی مانند شرکت‌های بیمه، شرکت‌های دارویی، و به‌طور کلی پول است که برقراری ارتباط معنادار با بیماران را مشکل می‌کند.

من تنها کار می‌کنم و سال‌هاست که مطب شلوغی دارم. در کنار آن یک همسر و مادر سه بچه هستم. جلب اعتماد بیماران، زمان و کار زیادی می‌برد. مانند بسیاری از دکترها، من هم در کار خود داستان‌هایی از موفقیت و لحظات باارزش دارم.
یکی از این داستان‌ها زمانی رخ داد که یک زن نه‌چندان جوان، به‌طور گذری پیش من آمد. زیاد نمی‌شناختمش. پیش از آن هیچ مراجعه پزشکی نداشت چون به‌نظر خودش مشکل خاصی نداشت تا به پزشک مراجعه کند. یک تابستان در خانه لیز خورد و افتاد و به‌دلیل آسیب کمر و مچ دست پیش من آمد. آن روز برایش رادیوگرافی کمر و دست درخواست کردم. گرافی مچ دست چیز مهمی نشان نمی‌داد ولی یک شکستگی فشاری (compression fracture) در گرافی کمر مشاهده می‌شد. ام‌آر‌آی ستون فقرات، شکستگی را تایید کرد و بیمار به یک متخصص ارجاع شد.
در ادامه برای او بررسی پوکی استخوان و نیز درمان شکستگی انجام شد. سپس با وجود پیگیری و تماس‌های ما، او مراجعه نکرد چون تصمیم گرفت برای دیدار یکی از فرزندانش به ایالت دیگری برود. چند ماه بعد، با دخترش آمد. وقتی وارد اتاق شدم و خود را به دخترش معرفی کردم، بلافاصله متوجه شدم مشکلی وجود دارد. جوّ بسیار سرد بود و آن‌ها گفتند که به‌خاطر خطای بزرگی آمده‌اند که من در درمان او مرتکب شده‌ام. وقتی شروع به پرسش از من کردند، شوکه شدم. این‌که آیا واقعاً گزارش‌هایی را که امضا کرده‌ام، خوانده‌ام. درحالی‌که به آنان اطمینان می‌دادم که این کار را کرده‌ام، شروع به جست‌وجو در پرونده الکترونیک او کردم. آنان نشسته بودند و مرا تماشا می‌کردند تا این‌که فهمیدم منظورشان چیست- یک جمله، در لابه‌لای گزارش دو صفحه‌ای ام‌آر‌آی که به یک آنوریسم آئورت اشاره داشت؛ یافته‌ای که در خلاصه پرونده نیامده بود. آشفته بودم.
وقتی به خود آمدم، خطای خود را پذیرفتم و صمیمانه پوزش خواستم. در ادامه نشستم و به اتفاقاتی که افتاده بود گوش دادم. کمردرد او بدتر شده بود چون آنوریسم بزرگ‌تر شده بود و نیاز به جراحی داشت. در این فاصله تشخیص‌های دیگری نیز برای او مطرح شده بود که با وجود درخواست آنان، هرگز گزارشی به دست من نرسیده بود و من از آن‌ها کاملاً بی‌خبر بودم.
سپس دختر او گفت که از دست من عصبانی است و بیمارم نیز دل‌شکسته بود. وقتی حرف‌های آنان تمام شد، من شروع به شرح ماوقع کردم و دوباره پوزش خواستم. گفتم چقدر خوشحالم که اکنون حالش خوب است. ولی توضیح دادم که این مساله در اثر سهل‌انگاری یا عجله رخ نداده، بلکه ناشی از یک اشتباه بوده است. سعی کردم دلایل احتمالی آن را توضیح دهم ولی مسوولیت آن را پذیرفتم. از صمیم قلب به آنان توضیح دادم که چقدر هر روز سنگینی خطاهای احتمالی را بر دوش خود حس می‌کنم. یادآوری کردم که من هم انسان هستم و با این‌که همیشه تلاش می‌کنم درمان را به بهترین شکل انجام دهم، گاهی ممکن است اشتباه کنم. تجربه حقارت‌بار و دردناکی بود، ولی به‌هرحال بابت آن شکرگزارم.
ما به‌عنوان پزشک، ساعات بی‌شماری را حتی بیرون از بیمارستان یا مطب خود کار می‌کنیم و پیگیر درمان بیماران هستیم، چون متعهد به سوگندی هستیم که خورده‌ایم. همه ما فداکاری‌هایی می‌کنیم تا بهترین درمان ممکن را ارایه دهیم و بیماران شاید هرگز از این فداکاری‌ها آگاه نمی‌شوند. وقتی این فداکاری‌ها زیر سوال می‌رود یا یک اشتباه همه تلاش‌ها را بر باد می‌دهد، حس حقارت و دلسردی به ما دست می‌دهد.
بیمار من و دخترش، با این‌که حس بدی داشتند، تحت‌تاثیر عذرخواهی من قرار گرفتند و قول دادند مرا می‌بخشند. از من خواستند، برای جبران، راهی پیدا کنم تا خطاهای مشابه در آینده و برای سایر بیماران رخ ندهد. قول دادم این درخواست را پیگیری کنم و نتیجه را به آنان اطلاع دهم. توانستم سازوکار مطب را طوری ارتقا دهم که حتی از کوچک‌ترین اشتباه در گزارش پرونده الکترونیک پیشگیری شود. از این فرصت برای مرور فعالیت‌های روزمره استفاده کردم و خود را به‌خاطر کامل نبودنم بخشیدم. به خود یادآوری کردم که همیشه متعهد هستم همه تلاش خود را به‌کار بگیرم. همچنین توانستم متغیرهای بسیاری را در فرآیند درمان بیماران شناسایی کنم که خارج از کنترل من است.
اگر آن بیمار پیش من نمی‌آمد و با من حرف نمی‌زد، هرچقدر هم که آن تجربه سخت بود، هرگز فرصت یادگیری، تکامل و ارتقا پیدا نمی‌کردم. این تجربه تا ابد جنبه انسانی پزشکی و اهمیت برقراری ارتباط قوی با بیماران را به من یادآوری خواهد کرد. با کمال تعجب، آن بیمار تصمیم گرفت برای ادامه درمان پیش من بیاید و هنوز هم بخشی از کار من است.

 

دیپلم افتخار:
آینه‌ و سراب
دکتر کابا برهانو

دکتر برهانو (Kaba Berhanu, MD) متخصص داخلی در پورتزموث ایالت ویرجینیاست.

می‌توانستم بگویم که خیلی‌ها عاشقش هستند. می‌توانستم بگویم مرد خوبی است. لبخندش مهربان و از نوعی است که نمی‌توانم بشناسم. لاغر است با موهای پرپشت جوگندمی. وقتی روی تختش می‌خوابد متین و موقر است. وقتی با او صحبت می‌کنم، متوجه می‌شوم که این وقار نیز از خاموشی او می‌آید. این بی‌حرکتی او نامحسوس است- و نیز فریبنده. وقتی نگاهش می‌کنی، آن‌طور که به مریض‌های واقعاً بدحال می‌گوییم، توکسیک به‌نظر نمی‌رسد.
یک روز معمولی است، مثل خیلی از روزهای قبل از آن، شلوغ و پرمشغله. تا به آقای ت برسم، عصر شده و سروکله خانواده‌اش، از پیر و جوان، در اتاق او پیدا شده است. خود را به‌عنوان دکتر اصلی گروه معرفی می‌کنم. در لابه‌لای خوش‌وبش و سلام، همهمه‌ای مبهم حاکی از نگرانی در اتاق می‌پیچد.
یک ذات‌الریه معمولی غیربیمارستانی است که به درمان سرپایی پاسخ نداده است. پزشک عمومی او چند آنتی‌بیوتیک را امتحان کرده بود ولی ظاهراً هیچ‌یک موثر نبوده است؛ نکته‌ای که چشمم را به‌روی آن بسته‌ام. در یک کلام آن را نمی‌بینم.
پس امیدوارشان می‌کنم. می‌گویم طی یکی دو روز آینده از این‌جا خواهد رفت. توضیح می‌دهم که آنتی‌بیوتیک‌های قوی‌تری برایش تجویز خواهیم کرد، تفنگ‌های بزرگ، و آن‌ها با حرکت سر تایید می‌کنند. در حال ترک اتاق، لطیفه‌ای می‌گویم و همه می‌خندند. خوشحالم چون لطیفه‌هایم را معمولاً نمی‌گیرند و به‌ندرت پیش می‌آید لطیفه‌ام خنده‌دار باشد، اتاق پر باشد و همه هم آن را بگیرند و بخندند. بزرگ‌ترین نگرانی‌ام هنگام ترک اتاق این است که طی روزهای آینده وقتی او را ویزیت می‌کنم، آنان خواهند فهمید که لطیفه‌هایم واقعاً نابه‌جا و بدموقع است و اصلاً هم خنده‌دار نیست.
روزها می‌آیند و می‌روند. آقای ت که قبلاً از تخت بیرون می‌آمد و روی صندلی می‌نشست، اکنون بیشتر ترجیح می‌دهد در تخت خود بماند. بعضی روزها به من می‌گوید حالش خوب است، شاید حتی بهتر است، ولی اخیراً می‌گوید شب‌های سختی داشته است. چنان تنگی نفس دارد که تنها کاری که بدون تنگی نفس می‌تواند انجام دهد فکر کردن است. دخترش که اتفاقاً پرستار است اغلب به من می‌گوید تا وقتی سرفه‌اش شروع نشده بود حالش خوب بود و تابستان‌ها با نوه‌هایش والیبال بازی می‌کرد.
دکتر پ، متخصص بیماری‌های عفونی، زنی کوتاه‌قد با چشمان تیزبین و نگاهی که سطحی نیست، اولین کسی است که نگرانی خود را ابراز می‌کند که بیمار احتمالاً سرطان دارد. نفسم می‌گیرد. وقتی به اتاق می‌روم، آقای ت را با یکی دیگر از چندین فرزندش می‌بینم. نمی‌توانم حرفی بزنم و جایی که نمی‌توانم امید بدهم جایگزینی برای آن نیست. بی‌درنگ اتاق را ترک می‌کنم.
سال‌ها عمدتاً قسمت پذیرش درمان بیماران را انجام داده‌ام، ولی به‌ندرت این شانس را داشته‌ام که درباره بیماری این‌چنین در طبقه سوم بیمارستان کوچک‌مان مدعی باشم. پیش‌بینی کرده بودم که بهبود می‌یابد و هر روز برای تحقق هدفی که در ابتدا دست‌یافتنی به‌نظر می‌رسید، تلاش کرده بودم.
بیش از یک هفته از اولین ملاقات من با آقای ت و خانواده‌اش گذشته است. به همسرش که بیرون اتاق او همراه با یک پرستار و پزشک مشاور بیماری‌های عفونی ایستاده نزدیک می‌شوم. ناگهان خانم ت دست خود را روی دهانش می‌گذارد و ضجه می‌زند. حدس می‌زنم که جواب بیوپسی آمده و دکتر پ، پیش از مطلع ساختن آقای ت، این خبر را به او داده است. پرستار خانم ت را در آغوش می‌گیرد.
درحالی‌که نمی‌دانم چه بگویم، خود را برای دلداری دادن یا پاسخ به پرسش‌ها آماده می‌کنم. کسی حواسش به من نیست. پرستار آن لحظه با خانم ت مشغول است. دکتر پ به آنان خیره شده و نگران پیامد‌ گفته خود است. به‌جای پرسه زدن در اطراف آنان، ترجیح می‌دهم به اتاق آقای ت بروم. در همان وضعیت دراز کشیده است. امروز ضعیف‌تر از دیروز است و این لحظه ضعیف‌تر است چون صدای ضجه همسرش را شنیده و می‌داند. پسرش نیز که اکنون می‌داند، دست او را گرفته است. اشک در چشمانم جمع می‌شود و مجبورم بلافاصله بروم.
مدتی بعد در دفترمان روی نیمکت نشسته‌ام و به مدیر دفتر که گاهی به شکل غیررسمی نقش استاد مرا دارد، درباره آن می‌گویم. به‌نظر می‌رسد اشک‌هایم او را متعجب ساخته است. یک بار هم وقتی درباره افتادن فرزند ده ماهه‌ام از پله‌های خانه‌مان به او می‌گفتم، اشک‌های مرا دیده بود. و نیز خبر سومین حاملگی‌ام وقتی کمی زودتر در پی دومی رخ داد و من نمی‌دانستم چگونه می‌توانم نان‌آور خانواده‌ام باشم و دو بچه را در خانه رها کنم و به کار تمام‌وقت بپردازم.
ولی این بار نه‌تنها به‌دلیل پیروزی احتمالی مرگ به‌رغم تمهیدات و دانش پزشکی‌ام، بلکه به این دلیل نیز گریه می‌کنم که ناخواسته از یک خط نامرئی رد شده‌ام. طی سال‌ها، در برخورد با مواردی مانند یک بیمار توکسیک، فاصله خود را حفظ کرده و بیشترین تلاش خود را برای بهتر شدن وضعیت آنان انجام داده بودم. ولی وقتی وارد دنیای آقای ت شدم، به خود اجازه داده بودم همراه با بقیه خانواده امیدوار شوم و سپس ناامید و غمگین شوم و سپس پایان را بپذیرم. مراقبت از آقای ت به من فهماند هنوز این ظرفیت را دارم که در برخورد با غریبه‌ احساس برخورد با خانواده‌ام را داشته باشم و این‌که هنوز با عشقی بیشتر از حد انتظارم در پی کار خوب هستم.

 

دیپلم افتخار:
گسترش الگوی درمان بیمارمحور:
دینامیک بیمار، خانواده و سگ
دکتر رامگودا بلاکر

دکتر بلاکر (Ramegowda Belakere, MD, PhD) پزشک خانواده در هیوستون تگزاس است.

پس از ۱۰ سال طبابت در بیمارستان، شغل من همچنان در حال جالب و جالب‌تر شدن است. افق‌های تازه از تجربیات بیمار، پیوسته با مجموعه‌ای از چالش‌ها همراه است. مثلاً چند ماه پیش، یک زن ۹۳ ساله را با ذات‌الریه دوطرفه، تنگی نفس، سرفه و تب ۳۸/۵ درجه بستری کردم. رادیوگرافی خانم ایکس در درمانگاه اورژانس، کدورت منتشر دوطرفه نشان می‌داد. درمان مناسب شروع شد. پس از پنج روز علایم بهبود آشکار شد. تنگی نفس کاهش یافت و تب فروکش کرد. البته پیشرفت آهسته بود ولی بیمار و سه فرزندش خوشحال بودند. دو پسر از ایالت دیگری آمده بودند تا به خواهر خود که مراقب اصلی مادرشان بود کمک کنند.
متاسفانه در روز ششم مرا به‌طور اورژانسی به بالین بیمار فرا خواندند. او دچار اختلال (دیسترس) تنفسی شده بود. درحالی‌که افکار مختلفی به ذهنم هجوم آورده بود، به کمک این بیمار پیر شتافتم. با چند اقدام درمانی و اکسیژن، به‌سرعت پایدار شد. رادیوگرافی مجدد نشان می‌داد وضعیت ریه‌ها تغییری نیافته است. متخصص ریه فیزیوتراپی قفسه‌ سینه و موسینکس تجویز کرد که مفید بود. ولی روز بعد، اختلال تنفسی برگشت و ادامه یافت. اکوکاردیوگرافی برای رد عود نارسایی احتقانی قلب انجام شد که طبیعی بود و پاسخ او به درمان لازیکس (داروی ادرارآور) داخل‌ وریدی نیز اندک بود. اختلال تنفسی ادامه یافت و علاوه بر بیمار، خانواده او نیز نگران سلامت و بی‌اشتهایی‌اش بودند.
در روز نهم با من تماس گرفته شد تا برای گفت‌وگو به اتاق بیمار بروم. خانم ایکس نگاهی به من انداخت و گفت: دکتر بلاکر، تو دکتر خوبی هستی و تلاش خود را کردی. می‌دانی که من جوان نیستم و خیلی سختی کشیده‌ام. می‌توانی بگذاری راحت بمیرم؟
شگفت‌زده و تا حدی احساساتی، نگاه کردم تا مطمئن شوم حواس او سرجایش است و قدرت تصمیم‌گیری‌اش مختل نشده است. در همین حال، دختر و دو پسرش از من خواستند تا بیرون اتاق صحبت کنیم. بلافاصله پذیرفتم و با هم به یکی از اتاق‌های خالی رفتیم و در را بستم.
پسر بزرگ خانم ایکس گفت: دکتر، به‌نظر می‌رسد مادرم عذاب می‌کشد و با وجود مراقبت مداوم شما، احتمال بهبود کامل ندارد و اکنون حتی غذا هم نمی‌خورد. چگونه می‌توانیم به این عذاب پایان دهیم؟
به دو فرزند دیگر نگاه کردم. هر دو سر را به‌علامت تایید تکان دادند و گفتند: مادر نمی‌خواهد این‌طور زندگی کند.
متوجه شده بودم که ذات‌الریه شدید خانم ایکس رو به بهبود نیست و شانس بهبود در اثر سابقه بیماری مزمن انسدادی ریه (COPD) ناشی از تماس ثانویه با دود سیگار، سن بالا، سوءتغذیه و ضعف عمومی بدن به‌شدت کاهش یافته است. او به‌شدت ضعیف بود و حال از خوردن امتناع می‌کرد. پس از سنجیدن همه جوانب، به آنان پیشنهاد درمان تسکینی (hospice care) دادم. توضیح دادم که این درمان شامل اقداماتی است که در پایان حیات با هدف راحتی بیمار در آخرین روزهای زندگی انجام می‌شود. خانواده پذیرفت که این درمان در منزل انجام شود.
پس از این گفت‌وگو، نزد خانم ایکس برگشتم و با او حرف زدم. توضیح دادم که حال او رو به بهبود نیست و به‌دلیل ذات‌الریه و بیماری زمینه‌ای بدتر شده است. گفتم: متوجه هستم که عذاب می‌کشی؛ ولی باید بدانی که امید هست. تصمیم این است که تحت درمان تسکینی قرار بگیری که تمرکز آن بر راحتی بیمار است تا علاج بیماری.
خانم ایکس خوشحال بود که این را می‌شنید. بلافاصله گفت: بگذار پیش خدا بروم. با تصمیم او کاملاً موافق بودم و گفتم ترتیب درمان تسکینی را در منزل می‌دهم. بیمار پرسید: می‌توانی این کار را امروز انجام دهی؟
می‌دانستم این کار کمی طول می‌کشد و گفتم دست‌کم ۲۴ ساعت زمان خواهد برد. دخترِ خانم ایکس گفت: سعی خودت را بکن، دکتر. سگ او که ۱۰ سال با او بوده، هر روز با اضطراب کنار پنجره در ورودی منتظرش است. اگر امروز بتواند به خانه برود، سگش خوشحال خواهد شد. و احتمالاً مادرم هم به‌شدت خوشحال خواهد شد.
حس گناه جلوگیری از شاد شدن یک سگ باعث شد بدون تردید آن کار را انجام دهم. روال‌های عادی را کنار گذاشتم و با یک موسسه درمان تسکینی تماس گرفتم تا ترتیب کار را بدهد. پس از چند ساعت مدارک امضا شد. بیمار تحت پوشش مستقیم مدیکر بود و مشکلی با درمان تسکینی در منزل وجود نداشت.
ساعت ۶ عصر، درحالی‌که مشغول ویزیت بیماران بودم، تلفن دیگری از موسسه درمان تسکینی دریافت کردم که می‌گفت، دکتر بلاکر، مشکلی هست. امروز نمی‌توانیم او را پذیرش کنیم. احتمالاً فردا این کار انجام خواهد شد. این خبر قلب مرا شکست. آن موسسه نمی‌دانست که پای عشق یک سگ در میان است که بی‌صبرانه منتظر بازگشت صاحب خود به خانه است. چند دقیقه فکر کردم و تصمیم گرفتم تسلیم نشوم. دوباره با آنان تماس گرفتم و قضیه سگ را گفتم.
بیمار همان روز مرخص شد و بلافاصله او را به خانه بردند. لحظه مسرت‌باری بود. چنان احساساتی شده بودم که در اتاقم را بستم و با خودم خلوت کردم. توانسته بودم الگوی مراقبت بیمار-محور خود را طوری گسترش دهم تا یک سگ دوست‌داشتنی را در فرآیند تصمیم‌گیری‌ام دخالت دهم. غریزه‌ام به من می‌گفت به‌عنوان یک دکتر آدم خوشبختی هستم، چون در حین کمک به نیازمندان، می‌توانم درس زندگی هم یاد بگیرم.
حس می‌کنم گسترش مرزهای خدمات درمانی و فراتر رفتن تا ایجاد تفاوت واقعی در زندگی بیماران، نه‌تنها وظیفه حرفه‌ای ما به‌عنوان پزشک است بلکه یک الزام انسانی است که به همه بیماران بدهکاریم. طبابت مشفقانه علاوه بر التیام درد بیماران، باعث ارتقای انگیزه پزشکان و بهبود مهارت‌های اجتماعی ما می‌شود.

دیپلم افتخار:
او در نداشت
دکتر جودی بلک

دکتر بلک (Judy Black, MD) متخصص کودکان در گرانتس پاس، اُرگون است.

تازه دستیاری را تمام کرده و خسته بودم. پس از سال‌ها درس خواندن، بالاخره در یک شهر کوچک یک متخصص کودکان بودم. برای این‌که طبیب کودکان باشم، آماده بودم؛ کسی که طی سال‌های رشد آن‌ها را دنبال کند.
مقدار زیادی مطلب خوانده و یاد گرفته بودم. می‌دانستم چگونه نکات غیرطبیعی را در معاینه پیدا کنم، علایم هشدار را بشناسم، و بیماری را تشخیص داده و درمان کنم. کتاب‌های بچه‌داری را خوانده بودم و شگردهایی را که به والدین در مراحل و موقعیت‌های سخت کمک می‌کند، می‌دانستم.
می‌دانستم اطلاعاتم خوب است، می‌دانستم چگونه آن اطلاعات را به‌کار بگیرم و آماده بودم به مردم کمک کنم. همان روزهای اول و آرمان‌گرایانه بود که یکی از تعیین‌کننده‌ترین لحظات من به عنوان یک متخصص کودکان رقم خورد. در جریان یک ویزیت کودک سالم، والدین یک دختربچه شاکی بودند که او خوب نمی‌خوابد. آنان از کلنجار رفتن با او برای خواباندنش خسته شده بودند. استرس زیادی داشتند و کمک می‌خواستند. من هم خلاقانه تلاش کردم با شگردهایی که یاد گرفته بودم، توصیه‌هایی به آنان بکنم.
در کمال سرخوردگی حس کردم برای هر چه می‌گویم پاسخ آماده‌ای دارند:
– یک چیز که می‌تواند کمک کند…
– آن را امتحان کرده‌ایم.
– توجه کرده‌اید…
– بی‌فایده است.
– شاید بتوانید…
– فقط جیغ می‌زند.
هرچه بیش‌تر تلاش می‌کردم، بدتر می‌شد. و پس از چند دقیقه تلاش ناموفق، تقریباً هیچ ایده‌ دیگری نداشتم. ناامیدانه آخرین پیشنهاد را دادم: شاید فقط لازم باشد در را ببندید و بروید.
پاسخ آماده بود: او در ندارد.
مهماتم تمام شده بود. درحالی‌که احساس شکست می‌کردم، مِن‌مِن کنان گفتم، خوب، پس به‌نظرم مشکلی دارید، و ویزیت را ادامه دادیم.
تعجب کردم که والدین از این‌که نتوانستم مشکل خواب فرزندشان را حل کنم، برآشفته نشدند و نظر من آنان را ناراحت نکرد. ویزیت به‌خوشی تمام شد، و کودک همچنان بیمار من ماند. ولی نمی‌توانستم موضوع را از ذهنم بیرون کنم.
کلافه بودم چون نتوانسته بودم مشکل آنان را حل کنم و کلافه‌تر چون آنان هیچ تمایلی به پاسخ مثبت به هیچ‌یک از توصیه‌هایم نشان نداده بودند. چه اشتباهی کرده بودم؟
بعد از کلنجار با آن تجربه، در نهایت به این نتیجه رسیدم که منظور والدین را درست نفهمیده‌ام. با این‌که نگران خواب بچه بودند، در واقع نمی‌خواستند این مشکل حل شود.
شاید فقط می‌خواستند من بدانم چقدر شب‌ها مشکل دارند. این واقعیت در ابتدا برایم حیرت‌آور بود. ولی بعد فکر کردم مسوولیت من به‌عنوان پزشک کودکان این است که راه‌حل‌هایی برای مشکلات والدین پیشنهاد کنم. وظیفه من در آن نقطه به پایان می‌رسد. من مسوول اجرای آن توصیه‌ها نیستم و این والدین هستند که انتخاب می‌کنند چه توصیه‌ای را اجرا کنند.
شاید عجیب به‌نظر برسد اگر آن اتفاق را یک لحظه تعیین‌کننده بنامیم، ولی باور دارم تاثیر عمیقی در حرفه من داشته است. این‌که بدانم مسوولیت من کجا به پایان می‌رسد، باعث می‌شود هنگام ارایه توصیه‌ها به والدین حس بهتری داشته باشم. اگر انتخاب آنان این باشد که به توصیه عمل نکنند، می‌توانم با لبخندی بدرقه‌شان کنم و برای ارایه توصیه‌های دیگر در ویزیت بعدی آماده باشم.
طی سال‌ها دریافته‌ام زیبایی پزشک کودکان بودن این است که کودکان و خانواده‌های آنان را در طول سال‌های رشد و نمو پی بگیرم. او شاید در آن ویزیت در اتاق خواب خود در نداشت، ولی این شانس بود که شاید زمانی در آینده در داشته باشد.
به‌عنوان پزشک او، آن ویزیت را همیشه به‌یاد دارم و این‌که شاید بتوانیم به همه کمک کنیم که بخوابند.

برچسب‌ها: ٬

دیدگاه خود را بیان کنید.