پزشکان گیل

ماهنامه‌ جامعه‌ پزشکی استان گیلان

تجربه‌‌ای که از من پزشک بهتری ساخت

بدست • 2 هفته ago • دسته: تیتر اول٬ داستان٬ مسابقه نویسندگی پزشکی ایالات متحده

مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۸ ایالات متحده

ترجمه: دکتر بابک عزیز افشاری

 این پست با افزوده شدن مقالات جدید از مجله به‌روز خواهد شد.

هر پزشکی دست‌کم یکی از این تجربه‌ها دارد. آن لحظه از سرخوشی یا گاه خشم برآمده از تعامل با یک بیمار که در وجود ما نقش می‌بندد و می‌تواند شخصیت ما را به‌عنوان یک پزشک متحول کند. سال گذشته مجله مدیکال اکونومیکس و Modern Medicine Network یازدهمین دوره مسابقات نویسندگی پزشکی ایالات متحده (۲۰۱۸ Physician Writing Contest) را برگزار کردند. از پزشکان خواسته شد از لحظاتی بنویسند که باعث شده پزشک بهتری شوند. یک کلمه مهرآمیز، یک عمل شجاعانه یا رنجی که در مسیر سلامت یک بیمار متحمل می‌شویم. به روال هر سال، جوایز نفرات اول تا سوم این مسابقه به ترتیب ۵۰۰۰، ۲۵۰۰ و ۰۰۰ دلار بود و همچنین، نوشته‌های برتر در مجله مدیکال اکونومیکس (و برای چهارمین سال متوالی در «پزشکان گیل») منتشر شد.
منابع: ۱ و ۲

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۵

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۶

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۷

دیپلم افتخار:

یک حس درونی

دکتر اینگرید کارلسون

دکتر کارلسون (Ingrid A. Carlson, MD) متخصص چشم کودکان در واشنگتن است. او عضو پانل مرور مقالات مجله چشم کودکان و تنبلی چشم و عاشق پیاده‌روی، سفال‌گری و باغبانی است.

– صبح به‌خیر. گوش کنید!
همه چشم‌ها به دستیار ارشد چهارشانه‌ای دوخته شده که سعی می‌کند یک لیوان کاغذی قهوه را طوری روی تل پرونده‌ها بگذارد که نریزد. نگاه او در بین دانشجویان تازه‌وارد سال سوم می‌چرخد و به‌سرعت ضعیف‌ترین ما را هدف می‌گیرد.
– شپرد!
آدام شپرد یک غول مهربان است که می‌خواهد متخصص کودکان شود.
– بله؟
– تخت ۳۰۹ یک مشتری همیشگی است. یک الکلی ۷۰ ساله که دیشب دوباره بستری شد. چه می‌بینی؟
آن بالا به یک کلیشه رادیوگرافی شکم چشم می‌دوزیم.
آدام پاسخ می‌دهد: انسداد روده؟
حدس خوبی است. دانشجو یک، دستیار صفر. بازی شروع شد. در بخش جراحی عمومی در سال ۱۹۸۹ باید سخت کار می‌کردی، خودت را نشان می‌دادی و هر گاه ناگهان سوالی می‌پرسیدند، جواب درست را بیرون می‌دادی. من هم مثل همه مراقب بودم جواب درست بیرون بدهم.
جلوی اتاق بعدی می‌ایستیم.
– آنجل!
– بله؟
– این خانم دوست‌داشتنی در تخت ۳۱۱، امروز صبح از دوستان طبقه پایین‌مان پیش ما فرستاده شد.
صدایش را نازک می‌کند:
– در روانپزشکی.
سپس یک کلیشه رادیوگرافی قفسه سینه را جلوی نگاتوسکوپ می‌زند.
– تشخیص، لطفاً.
هرگز چنین چیزی ندیده‌ام. دوستم ماروین آنجل هم همین‌طور.
ماروین دقیق و وقت‌شناس و همیشه در ردیف اول است و به پزشکی قانونی علاقه دارد. این باید خوراک او باشد. او به‌دقت هر کلمه را ادا می‌کند.
– به‌نظر می‌رسد اجسام خارجی مات و متعددی وجود دارد…
– بله، و؟
– آن‌ها در چربی زیرجلدی قرار گرفته‌اند.
– و؟
ماروین حرفی نداشت. دستیار یک، دانشجو صفر.
– امروز این فرصت را دارید که به جراحی برای خارج کردن سوزن‌های خیاطی که بیمار ما داخل بدن خود کاشته کمک کنید. ادامه می‌دهیم.
– کارلسون!
– این‌جا هستم.
– ما می‌دانیم این‌جا هستی، کارلسون. تخت ۳۱۳ زن جوانی است با آی‌تی‌پی. آی‌تی‌پی چیست؟
– پورپورای ترومبوتیک ایدیو…
– پوپورای ترومبوسیتوپنیک ایدیوپاتیک. سیتوپنی. یعنی سلول کم است، مشخصاً پلاکت. به دارو جواب نداده. می‌توانی به ما بگویی کدام جراحی؟
همه در اتاق احساس می‌کنند تابلو امتیاز عن‌قریب است که به‌نفع دستیار ما روشن شود. گلوی من منقبض می‌شود. فکر کن.
– به طحال او مربوط است؟
– درست است. لطفاً رضایت‌نامه او را بگیر. فردا در جراحی طحال‌برداری کمک خواهی کرد.
عصر آن روز وارد اتاق نیمه‌روشن او می‌شوم. بوی تند ماده ضدعفونی‌کننده در هوا موج می‌زند. با نگاه به پرونده، اسم او را پیدا می‌کنم، آنابل ساندرز. او ۲۹ ساله است. همسن من است؟ موهای تیره و کوتاه پشت سرش روی بالش صاف به هم چسبیده است. چهره گرد او در اثر مصرف طولانی استروئید و محو شدن جزییات، ظرافت خود را از دست داده است. نگاه مبهوت او به صفحه تلویزیون دوخته شده است.
– سلام خانم ساندرز، من دانشجوی پزشکی در تیم جراحی شما هستم. کمی کاغذبازی داریم.
او به تلویزیون پاسخ می‌دهد.
– من جراحی نمی‌خواهم.
چیزی نیست. به‌آرامی به او نزدیک می‌شوم.
– خارج کردن طحال وضعیت شما را پایدار خواهد کرد.
– خارج کردن طحال مرا خواهد کشت.
برای چند لحظه هیچ‌یک از ما حرف نمی‌زنیم.
سعی می‌کنم خودم را خوش‌بین نشان دهم.
– اوه، شک دارم.
به‌زور لبخند می‌زنم. شانس مرگ از جراحی اندک است. لکه‌های بنفش پررنگ اطراف انگشتان او باعث می‌شود دستان خود من به‌نحو غریبی بچگانه به‌نظر برسد. حتماً خیلی رنج کشیده است.
– اگر هم بخواهید نمی‌توانید سر من شیره بمالید!
– نمی‌خواهیم. ما، اِ…
ریموت را برمی‌دارم و تلویزیون را ساکت می‌کنم. چشم‌غره می‌رود.
– متوجه نشدی چه گفتم؟
– دوشیزه ساندرز، ما می‌خواهیم بهترین کار را برای شما انجام دهیم.
آنابل زانوهایش را روی سینه جمع کرد. در نگاهم به‌دنبال صداقت می‌گردد. سپس صدایش در ناامیدی فرو می‌رود.
– قول می‌دهی نگذاری بمیرم؟
– خوب من نمی‌توانم، منظورم این است که ما…
در پرونده‌اش می‌چرخم شاید دستاویزی پیدا کنم، علامتی از زندگی، هر چیزی که دندان‌گیر باشد، ولی تنها چیزی که می‌بینم جای خالی امضا زیر ورقه رضایت‌نامه است. به‌نظر می‌رسد همه غروری که با نمرات بالا در آزمون‌های کتبی کسب کرده‌ام، در یک آن در مقابل تجربه زندگی او فروریخته است. اندک اعتماد‌به‌نفس رنگ‌باخته‌ام را جمع می‌کنم.
– جایت امن است. نگران نباش. مشکلی پیش نمی‌آید.
ولی یک جای کار می‌لنگد. بگذار این‌طور بگویم، شاید بهتر است بعداً دوباره بیایم؟ چند گام به‌سوی در می‌روم. طوری التماس می‌کند گویا دارد با خود سرنوشت چانه می‌زند.
– نگذار من بمیرم.
می‌گذارم در بسته شود.
در اتاق پزشکان، دستیار ارشد خوشنود نیست. اطمینان دارد بیمار تخت ۳۱۳ مبتلا به آی‌تی‌پی صرفاً دارد از نمایش کوچک خود لذت می‌برد. او با تاکید روی تقدس جراحی، به من یاد می‌دهد چگونه رضایت بگیرم. بازمی‌گردیم. او خلاصه‌ای از فواید و خطرات گزینه‌های مختلف را برمی‌شمارد. حسب وظیفه نشان می‌دهد که متوجه نگرانی اوست و سپس قلم خود را به او می‌دهد. ۳۲ ساعت بعد، به‌دنبال یک طحال‌برداری بدون عارضه، در مقابل حیرت همگان، آنابل ساندرز فوت می‌کند.
بعد از آن روز، حتی اکنون که مویم سفید شده و تعداد بی‌شماری از بیمارانم با جراحی بهبود یافته‌اند، هرگز کاملاً نفهمیده‌ام چرا او فوت کرد، ولی آنابل ساندرز در روز مرگ خود هدیه ارزشمندی به من داد: توجه کنید. حتی وقتی شرایط عادی به‌نظر می‌رسد، توجه کنید. حتی در شرایط نامناسب به حس درون خود اعتماد کنید. یک دکتر موفق معجون تصمیم‌گیری پزشکی را با یک یا دو قطره عصاره بصیرت می‌آمیزد.
مثلاً پسر ۹ ساله‌ای اخیراً برای نظر دوم ارجاع شده بود. کودک به‌طور متغیر یک بار بینایی ۲۰/۲۰ داشت و بار دیگر کاملاً نابینا بود. هیچ علامت دیگری وجود نداشت. در معاینه فیزیکی همه‌چیز درست بود. معاینه چشم طبیعی بود، پس به مادرش اطمینان دادم. خیلی از بچه‌ها وانمود می‌کنند. عینک جذاب است. آنان را به خانه فرستادم. تا پایان روز صدایی مانند موش ذهنم را می‌جوید. این مادر کودک خود را می‌شناسد. وقتی می‌رفت، قانع نشده بود. نکند از آن کودکان نباشد؟ نه، حالش خوب است. سردرد ندارد. به حس درونم اعتماد کردم و تلفن را برداشتم. خانم گُنزالس، متاسفم که دیروقت مزاحم شدم، ولی می‌توانید لطفاً فرزند خود را فردا دوباره بیاورید؟ مایلم یک آزمایش دیگر انجام دهم. این یک آزمون رایانه‌ای مشکل بود که نیاز به تمرکز طولانی داشت؛ چیزی که معمولاً در کودکان خردسال انجام نمی‌شد.
عصر آن روز یک تماس فوری از تکنیسین داشتم. نقاط کور، لکه‌های تاریک (scotomas)، میدان بینایی کودک را به دو نیمه تقسیم کرده بود. نیمه راست هر دو چشم دید ۲۰/۲۰ داشت. نیمه چپ هر دو چشم در اثر یک تومور مغزی کور شده بود.
در پزشکی، ما با عدسی منطق و استدلال نگاه می‌کنیم. سنگ‌بنای دانش ما توانایی اثبات حقیقت و رد فرضیه است. لازمه نظم دقیق پزشکی چیزهایی است که قابل اندازه‌گیری و تکرار باشد؛ چیزی که در موقعیت‌های عرفانی یا رمزآلود ممکن است ناامیدکننده باشد. حس درونی با آن سازگار نیست و البته باید باشد. یک زن جوان وحشت‌زده که در ۱۹۸۹ فوت کرد این را به من آموخت. توجه به حس درونی به ما امکان می‌دهد به انسان بودن خود افتخار کنیم. این منجر به دستیابی به نوعی ادراک می‌شود که توان تقویت و غنی‌سازی دارد. این از ما دکترهای بهتری می‌سازد.

 

دیپلم افتخار:

جنبه انسانی پزشکی

دکتر ترزا توماس

دکتر توماس (Theresa Thomas, DO) پزشک عمومی در کلارکستون، میشیگان است. وی در سال چهارم دانشکده برنده مسابقه سخنرانی با موضوع اشتیاق به کمک به دیگران شد و این اشتیاق طی این سال‌ها هرگز کم نشده است. جنبه مورد علاقه او از پزشکی، مفهوم ارتباط با بیماران است. به‌نظر او، چالش اصلی در پزشکی، رفع موانع مختلفی مانند شرکت‌های بیمه، شرکت‌های دارویی، و به‌طور کلی پول است که برقراری ارتباط معنادار با بیماران را مشکل می‌کند.

من تنها کار می‌کنم و سال‌هاست که مطب شلوغی دارم. در کنار آن یک همسر و مادر سه بچه هستم. جلب اعتماد بیماران، زمان و کار زیادی می‌برد. مانند بسیاری از دکترها، من هم در کار خود داستان‌هایی از موفقیت و لحظات باارزش دارم.
یکی از این داستان‌ها زمانی رخ داد که یک زن نه‌چندان جوان، به‌طور گذری پیش من آمد. زیاد نمی‌شناختمش. پیش از آن هیچ مراجعه پزشکی نداشت چون به‌نظر خودش مشکل خاصی نداشت تا به پزشک مراجعه کند. یک تابستان در خانه لیز خورد و افتاد و به‌دلیل آسیب کمر و مچ دست پیش من آمد. آن روز برایش رادیوگرافی کمر و دست درخواست کردم. گرافی مچ دست چیز مهمی نشان نمی‌داد ولی یک شکستگی فشاری (compression fracture) در گرافی کمر مشاهده می‌شد. ام‌آر‌آی ستون فقرات، شکستگی را تایید کرد و بیمار به یک متخصص ارجاع شد.
در ادامه برای او بررسی پوکی استخوان و نیز درمان شکستگی انجام شد. سپس با وجود پیگیری و تماس‌های ما، او مراجعه نکرد چون تصمیم گرفت برای دیدار یکی از فرزندانش به ایالت دیگری برود. چند ماه بعد، با دخترش آمد. وقتی وارد اتاق شدم و خود را به دخترش معرفی کردم، بلافاصله متوجه شدم مشکلی وجود دارد. جوّ بسیار سرد بود و آن‌ها گفتند که به‌خاطر خطای بزرگی آمده‌اند که من در درمان او مرتکب شده‌ام. وقتی شروع به پرسش از من کردند، شوکه شدم. این‌که آیا واقعاً گزارش‌هایی را که امضا کرده‌ام، خوانده‌ام. درحالی‌که به آنان اطمینان می‌دادم که این کار را کرده‌ام، شروع به جست‌وجو در پرونده الکترونیک او کردم. آنان نشسته بودند و مرا تماشا می‌کردند تا این‌که فهمیدم منظورشان چیست- یک جمله، در لابه‌لای گزارش دو صفحه‌ای ام‌آر‌آی که به یک آنوریسم آئورت اشاره داشت؛ یافته‌ای که در خلاصه پرونده نیامده بود. آشفته بودم.
وقتی به خود آمدم، خطای خود را پذیرفتم و صمیمانه پوزش خواستم. در ادامه نشستم و به اتفاقاتی که افتاده بود گوش دادم. کمردرد او بدتر شده بود چون آنوریسم بزرگ‌تر شده بود و نیاز به جراحی داشت. در این فاصله تشخیص‌های دیگری نیز برای او مطرح شده بود که با وجود درخواست آنان، هرگز گزارشی به دست من نرسیده بود و من از آن‌ها کاملاً بی‌خبر بودم.
سپس دختر او گفت که از دست من عصبانی است و بیمارم نیز دل‌شکسته بود. وقتی حرف‌های آنان تمام شد، من شروع به شرح ماوقع کردم و دوباره پوزش خواستم. گفتم چقدر خوشحالم که اکنون حالش خوب است. ولی توضیح دادم که این مساله در اثر سهل‌انگاری یا عجله رخ نداده، بلکه ناشی از یک اشتباه بوده است. سعی کردم دلایل احتمالی آن را توضیح دهم ولی مسوولیت آن را پذیرفتم. از صمیم قلب به آنان توضیح دادم که چقدر هر روز سنگینی خطاهای احتمالی را بر دوش خود حس می‌کنم. یادآوری کردم که من هم انسان هستم و با این‌که همیشه تلاش می‌کنم درمان را به بهترین شکل انجام دهم، گاهی ممکن است اشتباه کنم. تجربه حقارت‌بار و دردناکی بود، ولی به‌هرحال بابت آن شکرگزارم.
ما به‌عنوان پزشک، ساعات بی‌شماری را حتی بیرون از بیمارستان یا مطب خود کار می‌کنیم و پیگیر درمان بیماران هستیم، چون متعهد به سوگندی هستیم که خورده‌ایم. همه ما فداکاری‌هایی می‌کنیم تا بهترین درمان ممکن را ارایه دهیم و بیماران شاید هرگز از این فداکاری‌ها آگاه نمی‌شوند. وقتی این فداکاری‌ها زیر سوال می‌رود یا یک اشتباه همه تلاش‌ها را بر باد می‌دهد، حس حقارت و دلسردی به ما دست می‌دهد.
بیمار من و دخترش، با این‌که حس بدی داشتند، تحت‌تاثیر عذرخواهی من قرار گرفتند و قول دادند مرا می‌بخشند. از من خواستند، برای جبران، راهی پیدا کنم تا خطاهای مشابه در آینده و برای سایر بیماران رخ ندهد. قول دادم این درخواست را پیگیری کنم و نتیجه را به آنان اطلاع دهم. توانستم سازوکار مطب را طوری ارتقا دهم که حتی از کوچک‌ترین اشتباه در گزارش پرونده الکترونیک پیشگیری شود. از این فرصت برای مرور فعالیت‌های روزمره استفاده کردم و خود را به‌خاطر کامل نبودنم بخشیدم. به خود یادآوری کردم که همیشه متعهد هستم همه تلاش خود را به‌کار بگیرم. همچنین توانستم متغیرهای بسیاری را در فرآیند درمان بیماران شناسایی کنم که خارج از کنترل من است.
اگر آن بیمار پیش من نمی‌آمد و با من حرف نمی‌زد، هرچقدر هم که آن تجربه سخت بود، هرگز فرصت یادگیری، تکامل و ارتقا پیدا نمی‌کردم. این تجربه تا ابد جنبه انسانی پزشکی و اهمیت برقراری ارتباط قوی با بیماران را به من یادآوری خواهد کرد. با کمال تعجب، آن بیمار تصمیم گرفت برای ادامه درمان پیش من بیاید و هنوز هم بخشی از کار من است.

برچسب‌ها: ٬

دیدگاه خود را بیان کنید.