پزشکان گیل

ماهنامه‌ جامعه‌ پزشکی استان گیلان

چگونه پزشک بهتری شدم

بدست • 1 ماه ago • دسته: تیتر اول٬ داستان٬ مسابقه نویسندگی پزشکی ایالات متحده

مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۹

ترجمه: دکتر بابک عزیز افشاری

 این پست با افزوده شدن مقالات جدید از مجله به‌روز خواهد شد.

سال گذشته مجله مدیکال اکونومیکس و Modern Medicine Network دوازدهمین دوره مسابقات نویسندگی پزشکی ایالات متحده را برگزار کردند. در این مسابقه از پزشکان خواستند درباره مسایل زیر بنویسند: یک تجربه به‌یادماندنی با بیماران، اشتباهی که درس ارزشمندی از آن آموختند، یک پند بزرگ از یک استاد، ایده‌ای که نحوه طبابت آنان را متحول ساخت، یا هر چیز دیگری که حس می‌کنند پزشک بهتری از آنان ساخته است. به روال هر سال، جوایزی به نفرات برتر اهدا شد. امسال جایزه نفرات اول تا سوم این مسابقه به ترتیب ۲۵۰۰، ۱۵۰۰ و ۱۰۰۰ دلار بود و همچنین، نوشته‌های برتر در مجله مدیکال اکونومیکس (و برای پنجمین سال متوالی در «پزشکان گیل») منتشر شد.
منبع: medicaleconomics.com/writers-contest

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۵

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۶

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۷

مقالات مسابقه نویسندگی پزشکی ۲۰۱۸

دیپلم افتخار:

درمان در امتداد سفر زندگی

دکتر لیزا لارکین

دکتر لارکین (Lisa Larkin, MD) متخصص داخلی در سین‌سیناتی، اوهایو است.

وقتی می‌گویم «زندگی یک سفر است»، فرزندخواندگانم به من چپ‌چپ نگاه می‌کنند و می‌خندند، چون زیاد این را می‌گویم. منظورم این است که زندگی مسیری طولانی و پرپیچ‌وخم است و برای همه ما، چیزی که هویت، ماهیت زندگی و دیدگاه ما از جهان را پیوسته شکل می‌دهد، تجربیاتی است که در طول این مسیر کسب می‌کنیم.
به‌عنوان یک فرد و به‌عنوان یک پزشک، از این بابت مطمئن هستم. امروز نسبت به ۳۰ سال پیش، سن و عقل بیشتری دارم و پزشک بهتری هستم. و می‌دانم که این کلیت سفر زندگی من است که به من شکل داده و تعاملات من با بیمارانی که در طی این سال‌ها امتیاز مراقبت از آنان را داشته‌ام، و این از من پزشک بهتری ساخته است.
این روزها، در حالی که شاهد تحصیل دخترم در دانشکده پزشکی و تلاش و پشتکار او در مطالعه و امتحانات هستم، سعی می‌کنم نصیحتش کنم و دیدگاه خود را به او بگویم، ولی دریغ از گوش شنوا، که البته تعجبی هم ندارد. چیزی که می‌دانم این است که او هم یک دانشجو مانند بقیه است. زندگی متعادل به‌عنوان یک دانشجوی پزشکی همیشه سخت است. خودم در همان مرحله از زندگی حرفه‌ای به‌یاد دارم که به‌عنوان یک پزشک آینده فکر می‌کردم همه چیز را می‌دانم.
می‌خواستم پزشک بزرگی شوم، و معتقد بودم پاسخ در چسبیدن به کتاب است. تنها با گذشت زمان بود که متوجه شدم پزشک بزرگ بودن نیاز به چیزهای بسیار بیشتری دارد.
یکی از اولین موقعیت‌های رشد من با مادرم شکل گرفت- اغلب چنین است. دومین فرزندم را هفت‌ماهه باردار بودم که سرطان ریه مرحله ۴ مادرم را تشخیص دادم. هنگام تشخیص دچار افیوژن شدید پریکارد بود و من به‌عنوان یک دختر پزشک پیش‌آگهی آن را می‌دانستم.
به‌هم ریخته بودم و بلافاصله تسلیم غم شدم. با ما به سین‌سیناتی آمد تا درمانش را شروع کند. روزی که پسرم را از بیمارستان به خانه آوردم، تولدش را به‌عنوان نمادی از چرخه حیات جشن گرفت و هر دو ما در اختلاط شادی و غم گریستیم.
روز بعد او را در اولین جلسه شیمی‌درمانی همراهی کردم. با پیشرفت بیماری‌ او، حس می‌کردم مهم است که درباره پیش‌آگهی مستقیماً با خودش صحبت کنم، اغلب با این جمله که تنها چند هفته تا چند ماه فرصت دارد. تصورم این بود که آن اطلاعات به او امکان می‌دهد تا آماده شود و به ما فرصت می‌دهد تا درباره موضوعات مهم صحبت کنیم. من پشت‌پرده تلاش داشتم خود را به هر روی برای مرگ او آماده و مسایل غیرقابل کنترل را کنترل کنم. حال می‌فهمم که در خطا بودم.
چیزی که او چند روز پیش از مرگش به من گفت، روش طبابت مرا عمیقاً دگرگون ساخت. او به من گفت وقتی یک بیمار سرطانی به مرگ نزدیک می‌شود، تنها چیزی که برایش باقی می‌ماند امید است، و با این‌که می‌داند نیت من خیر بوده، و من تلاش داشتم با طرح واقعیت به او کمک کنم، ولی این کار امید او را گرفت.
پس از فوت او، بیماران سرطانی‌ام را به روشی کاملاً متفاوت و به‌نظرم بهتر درمان کرده‌ام.
حتی در پایان راه، وقتی آنان در حال احتضار هستند، احتیاط می‌کنم تا به آنان امکان بدهم همچنان امیدوار باشند، و در امتداد سفر زندگی خود تا رسیدن به آرامش حرکت کنند.
بیمار دیگری نیز، که این یکی بسیار جوان‌تر بود، زندگی مرا تغییر داد. او در ۳-۲۲ سالگی در حین بازی تنیس با خانواده‌اش دچار تشنج شد و تشخیص یک تومور بزرگ مغز داده شد. پس از جراحی و خارج کردن تومور، نیمی از بدن او فلج شد و در بستر افتاد و حتی نمی‌توانست از عهده مراقبت از خود برآید. ویزیت او در بیمارستان و سپس در مرکز توانبخشی، یکی از مهم‌ترین تجربیات من در طول زندگی حرفه‌ای است. ۱۰ روز پس از جراحی، او در حالی که برای فضای حاجت نیاز به کمک داشت، با یک آینده بسیار مبهم، همچنان امیدوار، مثبت، مهربان، و با دوستان و خانواده‌اش گرم بود.
من دست‌نوشته او را که برای تشکر از مراقبت و حمایت من فرستاده بود، مانند یک گنج نگاه داشته‌ام. با تلاش بسیار و روحیه پیوسته مثبت، او به‌تدریج بهبود یافت و اختلالات عصبی عمدتاً برطرف شد. در عرض چند ماه شروع به راه رفتن کرد و بر سر کار خود در شیکاگو برگشت.
او سه سال بعد عاشق زنی شد که او نیز از سرطان نجات یافته بود؛ و با هم ازدواج کردند. بدبختانه، همان زمان متوجه شدند سرطان او عود کرده است. او را طی ماه‌های پیش از مرگش دیدم. شجاعت و قدرت او بی‌نظیر بود. او تنها چند هفته پیش از تولد پسرش، فوت کرد. او در ماه‌های پایانی زندگی خود همچنان امیدوار و شاد بود و هرگز شکایتی نداشت.
او با روشی که زندگی کرد به من آموخت چگونه زندگی کنم، هدیه‌ای بدون برچسب قیمت. آن‌چه بیمارانم، شامل مادرم و مرد جوان مبتلا به سرطان، طی این سال‌ها به من آموخته‌اند بر این‌که من به‌عنوان یک فرد چه کسی هستم، و بر نحوه کارم تاثیر گذاشته است. این چیزی است که درمان آنان را به چنین موهبتی تبدیل می‌کند.
مشاهده ازخودگذشتگی بچه‌ها برای والدین پیر و بیمار، عشقی که زوج‌های سالمند وقتی بیمار و نحیف می‌شوند نسبت به هم ابراز می‌کنند، قدرتی که بیماران در مقابله با یک تشخیص دهشتبار نشان می‌دهند، سخاوت افراد وقتی دیگران نیاز به کمک دارند، و شجاعتی که آنان هنگام نزدیک شدن مرگ از خود نشان می‌دهند- همه این‌ها درس‌های بزرگی درباره زندگی و عشق به من داده است. همچنین به من کمک کرده تا آن‌چه را آموخته‌ام با سایر بیماران به اشتراک بگذارم. به‌همین دلیل درمان آنان در امتداد سفری که داشتند، یک امتیاز فوق‌العاده است.
سپس این تشخیص سرطان پستان خودم در ۴۹ سالگی بود که بیش از آن‌چه تصور می‌کردم ممکن است به من آموخته، و بیش از پیش شیوه مراقبت من از بیمارانم را تحت‌تاثیر قرار داده است. به‌عنوان یک متخصص سلامت زنان، تمرکز من بر درمان زنان میانسال- یائسگی، تغییرات سلامت جنسی و پس از ابتلا به سرطان پستان- بوده است. حال، وقتی در جمع سخنرانی می‌کنم، می‌توانم به آنان بگویم که دقیقاً با آن‌چه بسیاری از بیمارانم تجربه می‌کنند، در حال زندگی هستم- یائسگی ناشی از شیمی‌درمانی، اختلال عملکرد جنسی، فیبروز اشعه و غیره. در اتاق معاینه، می‌توانم با بیمارانم طوری ابراز همدردی کنم که بدون تجربه خودم نمی‌توانستم این کار را انجام دهم.
ولی بزرگ‌ترین موهبت تشخیص سرطان من این بود که به عمیق‌ترین شکل به ارزش روابط نزدیک و صمیمانه پی بردم. خانواده، دوستان، بیماران و جامعه طوری از من حمایت کردند که قبلاً نمی‌دانستم ممکن است. هرگز طوری که در زمان درمان احساس کردم، حس دوست داشته شدن نکرده بودم. تجربه آن عشق، و حس قدرشناسی که اکنون نسبت به زندگی و حرفه‌ام دارم، با کلمات قابل توصیف نیست. ساده بگویم، از من یک فرد بهتر ساخته است. و نیز، بله، یک دکتر بهتر.

 

دیپلم افتخار:

بازگشت به اصول

دکتر تریسی چن

دکتر چن (Tracy Chen, MD) رادیولوژیست و متخصص تصویربرداری پستان است.

«دکتر میم ترسناک است.»
کمتر از دو هفته از انترنی من می‌گذشت. طوری یقه روپوش سفیدم را چسبیده بودم که انگار هر لحظه ممکن است استاد آن را از تنم دربیاورد و مرا به دانشکده پزشکی بازگرداند. تصور نمی‌کردم بیشتر از این از چیزی بترسم، ولی صحبت‌های کوتاه سال‌بالایی‌ها ترس مرا بیشتر کرد. حتی او را هرگز ندیده بودم، ولی می‌ترسیدم. موفق شده بودم در طول هفته‌ای که در بخش زنان بودم، از مواجهه با او برحذر باشم، ولی در روز کشیک، شانس با من نبود.
ارشد من آن روز صبح، در حالی که شاهد لبخند مضطرب من بود، روی شانه‌ام زد و سپس مرا همراه او برای ویزیت بیماران پس از زایمان به طبقه بالا فرستاد.
دکتر میم موهای مشکی پرپشتی داشت، ناخن‌هایش را با ظرافت لاک تیره زده، و گوشواره‌های نقره‌ای آویخته بود. وقتی به تو نگاه می‌کند، مانند پروانه‌ای هستی که زیر درخشش نور میخکوب شده‌ای و او مطمئناً می‌داند تو تمام وقت آزاد دیشب را به‌جای خواندن مقاله ژورنال کلاب آن هفته درباره استفاده از میزوپروستول در القای زایمان، صرف تماشای نتفلیکس کرده‌ای. وقتی جلوی در اتاق اولین بیمار رسیدیم، با «خب، ام، این خانم…» شروع کردم و سپس، در حالی که همزمان تلاش می‌کردم تپق نزنم، همه حواسم را جمع کردم تا فراموش نکنم این بیمار کدام‌یک از آن پانزده تایی است که امروز صبح دیده‌ام.
دکتر میم به‌سرعت به دادم رسید: «تریسی، بیمارانت را چطور معرفی می‌کنی؟» ترسم یک‌هو به اوج رسید. بی‌اعتنا به پاسخ نامفهوم من، ادامه داد: «با علایم و شرح‌حال شروع کن. سپس معاینه، آزمایش و تصویربرداری. ارزیابی و طرح درمانی. وقتی هر بار به همین ترتیب انجامش بدهی، کمتر ممکن است چیزی یادت برود. خوب؟ حالا دوباره شروع کن.» آن روز، ویزیت بیماران پس از زایمان باید تقریباً سه‌برابر زمان معمول طول کشیده باشد، ولی در انتها، هر بار مطابق روال معرفی می‌کردم.
علایم، شرح‌حال، معاینه، آزمایش، تصویربرداری، ارزیابی و طرح درمانی. این به تکیه کلام من تبدیل شد. همه‌جا، در حالی که دنبال پرونده یک بیمار می‌گشتم تا یافته جدیدی را به ارشد اطلاع دهم، در حالی که در انتظار آسانسور این پا و آن پا می‌کردم، و در حین نوشتن شرح‌حال، این را تکرار می‌کردم. هر بار کارها را به همان ترتیب انجام بده، و احتمال آن کمتر خواهد بود که چیزی را فراموش کنی.
با ورود به دستیاری، بیمارانم بیشتر و پیچیده‌تر می‌شدند. حجم جزییاتی که ممکن بود فراموش کنم افزایش می‌یافت. رشته زنان و زایمان بسیار گسترده و از این حیث منحصر به‌فرد است. ما پیش‌قراول طب زنان و جراحی زنان هستیم، در حالی که تجربه جراحی ما نسبت به سایر همکاران جراح کمتر است و مجبور هستیم علاوه بر مراقبت‌های اولیه زنان، در زایمان هم مهارت کسب کنیم.
عجیب نیست که صحبت‌های زیادی در زمینه تفکیک دوره دستیاری به دور رشته مجزای زنان و زایمان، افزایش طول دوره دستیاری، و انتقاد از افزایش تعداد دستیاران و این‌که مهارت کافی کسب نمی‌کنند، به‌گوش می‌رسد. به‌عنوان یک دستیار سال سوم، با این احساس به‌هیچ‌وجه غریبه نیستم که پرونده یک بیمار را به‌دنبال یک جراحی بزرگ سرطان تخمدان باز کنم و از شدت اضطراب این‌که با این بیمار چه باید بکنم خرد شوم.
هر بار که در هم می‌شکنم، به اصول بازمی‌گردم. با بیمار حرف می‌زنم. شرح‌حال را مرور می‌کنم. علایم حیاتی را کنترل می‌کنم. به محل برش جراحی نگاهی می‌اندازم. دستی به شکم بیمار می‌زنم. نتیجه آزمایش‌ها را چک می‌کنم تا به‌روز باشد. گزارش‌های نهایی رادیولوژیست را مرور می‌کنم.
ارزیابی خود را انجام می‌دهم و طرح درمان را مشخص می‌کنم. اگر جایی به بن‌بست خوردم، از ارشد می‌پرسم (بی‌اعتنا به این پرسش که وقتی خودم ارشد شوم چه خواهم کرد). این روش دقیق برای نظم دادن به این‌که درباره بیماران چگونه فکر کنم و چگونه آن‌ها را به دیگران معرفی کنم، در لحظات بحرانی به داد من می‌رسد. مطمئن هستم که اگر هر بار کارها را به همین ترتیب انجام دهم، کمتر احتمال دارد چیزی را فراموش کنم و بیشتر احتمال دارد که دکتر خوبی باشم.
در یکی از کشیک‌هایم، وقتی دستیار سال دو بودم، در حالی که دستیار ارشد به‌شوخی می‌گفت من می‌توانم به‌جای دستیار سال سوم هم کشیک بایستم، تلفنی از بخش اورژانس داشتم که مربوط به یکی از بیماران انکولوژی (سرطان‌شناسی) زنان بود؛ یک خانم دوست‌داشتنی و خوش‌مشرب که چند ماه پیش هیسترکتومی (جراحی برداشتن رحم) شده بود. این بار، علت مراجعه این بود که صبح آن روز در دستشویی احساس کرده بود چیزی از واژن او دفع شده است.
یک روز قبل، او به یک جشنواره لاله‌های محلی رفته بود و مدت زیادی پیاده‌روی کرده بود. نگران بود و نمی‌دانست چه شده است. مشکل این بود که بخیه جراحی او باز شده بود. همین که نوک انگشتم بخیه باز شده را لمس کرد، دلم هری ریخت. معاینه را متوقف کردم. آهسته به پرستار اورژانس گفتم: «لطفاً بیمار را در وضعیت ترندلنبرگ (خوابیده به پشت) قرار دهید.» در حالی که ترس وجودم را فرا گرفته بود، آن کلمات را تکرار کردم: علایم، شرح‌حال، معاینه، آزمایش، تصویربرداری، ارزیابی، و طرح درمانی.
وقتی داستان آن بیمار را برای استادم از پشت تلفن بیان می‌کردم، یا برای ارشد پیامک می‌زدم، یا به بیمار اطلاع می‌دادم که احتمالاً قرار نیست آن شب بیمارستان را ترک کند، تکرار آن کلمات به‌ترتیب باعث می‌شد لحن مطمئنی داشته باشم. کاملاً ترسیده بودم ولی چون اصول را مد نظر داشتم، چون این را از دکتر میم به‌خوبی آموخته بودم، بیمار به‌موقع درمان لازم را دریافت کرد.
حال کمتر می‌ترسم. هر تابستان که می‌گذرد، دقت می‌کنم که کمتر به چشمان انترن جدیدم، در حالی که شجاعانه تلاش می‌کند بر نفس‌نفس زدن خود غلبه کند، زل بزنم. وقتی با کلیات کار آشنا شدند و گوشه و کنار بخش‌ها را یاد گرفتند، نوبت به دستیاران جدید و اساتید می‌رسد. سعی می‌کنیم واقعیت‌ها را بگوییم.
می‌گویم: «دکتر میم ترسناک است، ولی باعث شد دکتر بهتری باشم.»

برچسب‌ها: ٬

دیدگاه خود را بیان کنید.