پزشکان گیل

ماهنامه جامعه پزشکی گیلان

پزشکان نسل ما / دکتر احمد هریالچی

بدست • 32 دقیقه ago • دسته: آخرین به‌روز شده‌ها٬ پزشکان گیلان٬ تاريخ پزشکی٬ تیتر اول

می‌خواهم از منش، گذشت انسانیت، معتقدات و خلاصه سرگذشت و موقعیت اکتسابی و اجتماعی وابستگان چند تن از پزشکان عزیز پیش از دهه‌ی ۵۰ خورشیدی، یعنی تحصیلکرده‌های نسل ما، برای همکاران جوان‌تر مطالبی تحریر و تقدیم کنم؛ باشد برای معدود و انگشت‌شمار همکارانی که به عللی توفیق محبوبیت و خدمت بدون چشمداشت را ندارند، مقبولیت داشته باشد.

در آن زمان داوطلبان تحصیل در رشته‌های مختلف پزشکی در درجه‌ی اول به‌خاطر قداست و ارزش اجتماعی و محبوبیتی که پزشکان در جامعه داشتند این مسیر تحصیلی را انتخاب می‌کردند و الحق هم با مردم انس و الفتی خارق‌العاده داشتند و اغلب عضوی از افراد خانواده‌های محل خدمت خود می‌شدند، مردم و شغل خویش را دوست داشتند و شریک غم و شادی آنان بودند. اکثراً مساله‌ی مادی جایگاهی نداشت و به‌علت کمبود پزشک، پزشک شاغل در یک شهر اجباراً تمام شبانه‌روز در خدمت مردم بود و در همه‌ی رشته‌های تخصصی از زایمان گرفته تا شکستگی‌ها و بیماری‌های عفونی و داخلی و اطفال انجام وظیفه می‌کرد.

دوست عزیزم آقای لاهوتی که سال‌ها ریاست دبیرستان‌های آموزش و پرورش و ریاست اداره‌ی اوقاف را داشت و اکنون بازنشسته است، حکایت می‌کند:

وقتی‌ در تهران دانشجو بودم دچار ریزش موی سر شدم. پیش پزشکی در میدان حسن‌آباد رفتم که دکتر پس از معاینه گفت: «اگر نگران کم‌مویی هستی، حتماً زود‌تر ازدواج کن!» گفتم: «من وضع مادی خوبی ندارم و برای هزینه‌ی روزمره هم دچار مشکل هستم؛ چگونه می‌توانم ازدواج کنم؟» دکتر پس از شنیدن درد دل من به بهانه‌ای اتاق معاینه را ترک کرد ولی فهمیدم کشوی میز پولش را باز گذاشته است. مدتی گذشت تا برگشت. گفتم: «آقای دکتر، دیر کردید. من می‌خواستم بروم ولی چون کشوی میز شما باز بود، ماندم تا تشریف بیاورید.» دکتر مهربان به من گفت: «پسرم، من پول‌ها را در معرض دید شما گذاشتم تا هر چقدر می‌خواهی برداری.» من بوسیدمش و با تشکر و گریه مطب را ترک کردم. پس از ۵۰ سال هر وقت به‌یاد آن روز می‌افتم، برایش طلب آمرزش می‌کنم.

نسل ما دیوانه و عاشق خدمت بود به‌طوری که باید گفت:

مجنون که به دیوانه‌گری شهره‌ی شهر است

در دشت جنون همسفر عاقل ما بود!

 

دکتر امین چم‌ساز

یکی از چهره‌های مردم‌دوست، مرحوم دکتر امین چم‌ساز بود که ۶۰ سال از عمر ۸۴ ساله‌اش را در کنار مردم خمام سپری کرد و بالاخره در همان شهر وفات یافت. این پزشک باصفا با آن‌که از سرزمین خراسان بود، آن‌چنان عاشق خدمت بود که همه‌جای ایران را زادگاه خویش می‌دانست و تا لحظه وداع از زندگی هم حاضر به ترک این شهر نشد. مردم خمام هم آن‌چنان این پزشک خوب را دوست می‌داشتند که چندین بار با جمع‌آوری تومار از انتقال او جلوگیری کردند و مدتی هم وادارش کردند شهردار خمام شود.

دکتر محمدکاظم پورکاظمی، عضو هیات مدیره‌ی نظام پزشکی رشت، در شماره‌ی ۱۲۹ «پزشکان گیل» خاطره‌ای به‌نقل از این پزشک بزرگوار مرقوم فرمودند که بی‌مناسبت نمی‌دانم آن را در این مقوله بازگو کنم:

در یکی از روزهای بارانی که مرکز درمانی فوق‌العاده شلوغ بود، یک مراجعه کننده‌ی روستایی اصرار داشت که به‌علت وخامت حال بیمارش، از او در منزل عیادت شود. از آن‌جایی که ارتباط رفت و آمدی مردم، آن هم در روزهای بارانی، صرفاً با اسب و پوشیدن چکمه امکان‌پذیر بود، وی تاکید داشت که فردی هم با اسب و چکمه به‌همراه دارد. به هر صورت به اتفاق او راهی روستای مورد نظر شدیم. وقتی وارد منزل شدم، مرا به‌سمت طویله‌ای هدایت کرد و در آن‌جا با گفتن این‌که تمام هستی و دارایی من همین یک راس گاو است، اظهار داشت که: «الان مدت سه شبانه‌روز است که این حیوان قادر به زایمان نیست! دستم به دامن‌تان!» ناگزیر وسایل تزریق آمپول را که آن زمان از طریق جوشاندن روی چراغ الکلی مهیا می‌شد، آماده کردم و یک آمپول تقویتی را که به‌همراه داشتم به عضله‌ی گاو تزریق و از ایشان خداحافظی کردم. خوشبختانه گاو به‌طور طبیعی‌‌ همان شب زایمان کرد و مرد روستایی هم به‌عنوان قدردانی فردای آن روز برای من اولین شیر دوشیده از حیوان را که به آغوز معروف است، هدیه آورد!

تصور این همه محبت نشاط‌آور است. به‌طوری که جناب دکتر پورکاظمی شاهد بود، در مراسم خاکسپاری و ترحیم و هفتم مرحوم دکتر چم‌ساز موج جمعیت شرکت کننده آن‌چنان بود که بی‌اختیار بیننده از عظمت و نفوذ این مرحوم در دل‌ها دچار بهت و هیجان می‌شد.

 

دکتر علی حاج‌‌صادقی

مرحوم دکتر علی حاج‌صادقی به سال ۱۳۰۱ خورشیدی در شهرستان لنگرود متولد شد. تحصیلات ابتدایی را در شهر لنگرود گذراند و سپس برای گذراندن دوره دبیرستان به شهرهای رشت و بندر انزلی رفت. در نخستین سال‌های دهه‌ی ۱۳۲۰ وارد دانشکده‌ی پزشکی دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۹ به اخذ مدرک دکترای پزشکی نایل آمد. از‌‌ همان سال‌ها که همچون امروز حرفه‌ی پزشکی می‌توانست بهترین رفاه مادی و زندگی در بهترین نقاط پایتخت را به ارمغان آورد، دکتر صادقی جوان با سر پرشور و قلب مالامال از صفا و انسان‌دوستی و محبت خویش زندگی و طبابت در یکی از نقاط محروم کشور را برگزید و شهر سیرجان را که در آن زمان از نقاط محروم از نظر امکانات بهداشتی درمانی بود، برای استخدام و زندگی انتخاب کرد. ۴۱ سال، یعنی تا واپسین دم حیات، با ادامه‌ی خدمت به محرومان و درماندگان و بیماران، این شهر را ترک نگفت.

مرحوم دکتر صادقی در تمام دوران ۴۱ ساله‌ی طبابت هرگز بیماری را از خانه‌ی خود نراند. در واقع همه‌ی اهالی سیرجان گواه‌اند که خانه‌ی دکتر مرکز درماندگان و بیماران بی‌بضاعت از سراسر منطقه بود. هیچ بیمار و درمانده‌ای اعم از اهالی شهر و روستاهای مجاور و حتی عشایر منطقه لحظه‌ای در خانه‌ی دکتر صادقی را روی خود بسته نیافتند. منزل ایشان محوطه‌ی نسبتاً بزرگی داشت که در تمام شبانه‌روز در حیاطش باز بود. روستاییان با چهارپایان خود وارد محوطه می‌شدند و گاهی ناهار خود را همان‌جا می‌خوردند و پس از دریافت نسخه و دارو به روستای خود می‌رفتند. او هرگز از محرومان و فقیران بابت طبابت وجهی نطلبید بلکه برعکس، زندگی و دارایی خود را یکسره در خدمت آنان به‌کار گرفت. روز و شب برای مرحوم دکتر صادقی مفهومی نداشت. چه بسیار شب‌های سرد و روزهای گرم که او به بالین بیماری دردمند می‌شتافت یا در خانه پذیرای دردمندان می‌شد.

حکایت می‌کنند شبی با توجه به باز بودن همیشگی در خانه و مطب، دزدی غریبه به آن‌جا می‌رود و پس از تلاش فراوان، چیزی که به دردش بخورد پیدا نمی‌کند. ناامیدانه به بالای سر دکتر که روی زمین خوابیده نزدیک می‌شود. چون شب‌ها مریض‌ها که مراجعه می‌کردند دکتر بین خواب و بیداری بدون ترک جای خواب برای آنان نسخه می‌نوشت، باز به تصور این‌که بیماری بالاسرش هست، مهربانانه صدا می‌کند: «چه ناراحتی داری؟» می‌گوید: «من برای دزدی به خانه‌ی شما آمده و چیزی گیرم نیامده است! مریض هم نیستم.» می‌فرماید: «تشک بالای سرم را مختصری بالا ببر؛ مقداری پول هست. هر چه مورد نیاز است بردار.» دزد هم همین کار را می‌کند و از فردا مقیم سیرجان می‌شود و مرید دکتر صادقی.

اوایل زمستان به خانواده‌هایی که می‌شناخت سرکشی و اندازه‌ی پا و یقه و قد بچه‌ها را یادداشت می‌کرد. حداکثر تا ۱۰ اسفند بچه‌ها دارای کفش و پیراهن و لباس نو بودند و دعاگوی مرحوم دکتر صادقی. آن‌چنان انس و الفتی با مردم سیرجان داشت که اگر کارمندی در روزهای آخر برج احتیاج به پول پیدا می‌کرد، نزد دکتر صادقی می‌رفت و از او طلب می‌کرد و مشکلش برطرف می‌شد. در این خصوص مطالب فراوان است.

به‌‌نسبت ارادت خاصی که اهالی سیرجان به این خدمتگذار و خیر داشتند، خانه‌ی او همواره مقصد هدایایی بود که اقشار گوناگون مردم با هر بضاعت برای او ارسال می‌کردند که همواره در جهت احداث درمانگاه و بیمارستان هزینه می‌کرد. بیمارستانی در سیرجان ساخت که مانند همه‌ی آن‌چه را که داشت، وقف آستان قدس رضوی کرد و اسم آن را هم بیمارستان علی بن موسی الرضا (ع) گذاشت.

چرا از خضر می‌خواهی دوام زندگانی را؟

اگر چون صادقی مُردی، نمُردی، زنده می‌مانی!

و سرانجام در روز شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۶۹ پیکر پرتلاش اما خستگی‌ناپذیر دکتر علی حاج‌صادقی از روح مبارک او جدا شد و به ملکوت اعلی شتافت. مردم شریف و قدر‌شناس سیرجان همراه با مسوولان و مقامات شهرستان به‌راستی قدر زحمات چند ده ساله‌ی این پزشک راستین و طبیب دل‌ها را پاس داشتند و پیکر پاک او را تا آرامگاه ابدی‌اش یعنی بیمارستان امام رضا (ع) که خود احداث و وصیت کرده بود در آن‌جا دفن شود بر دوش و با اشک مشایعت کردند. در رثای این حامی محرومان و پناه دردمندان، سیرجان در روزهای ۹ و ۱۰ اردیبهشت یکسره تعطیل و یکپارچه در ماتم و عزا بود و اهالی این شهر از مراسم بزرگداشت متعدد و تجلیل از پدر فقید خویش فروگذار نگردند. به‌همین مناسبت مجلس بزرگداشتی نیز از سوی دفتر نمایندگی آستان قدس رضوی با حضور مقامات شهرستان و روحانیون منطقه و جمع کثیری از مردم در محل برگزار شد که امام جمعه‌ی شهر در سخنرانی خود، خداوند را به جان مرحوم دکتر صادقی قسم داد که خودش را بیامرزد چون اعتقاد داشت که مرحوم دکتر صادقی آمرزیده هست.

دکتر محمدرضا حکیم‌زاده

مرحوم دکتر محمدرضا حکیم‌زاده فرزند حکیمی بود در محله‌ی غریب‌آباد لاهیجان. در سال ۱۲۹۳ خورشیدی متولد شد، تحصیلات ابتدایی را در لاهیجان و متوسطه را که در لاهیجان نبود در شهر رشت گذراند و آن‌گاه برای ادامه‌ی تحصیل رهسپار تهران شد و همانند پدر و اقوام خویش به‌علت علاقه به طبابت به دانشکده‌ی پزشکی رفت. پس از اتمام تحصیلات، به استخدام دولت درآمد. نخستین محل خدمتش آسایشگاه جذامیان مشهد بود که در آن زمان وضع نابه‌سامانی داشت که به آن سروسامانی داد. پس از دو سال خدمت در مشهد، به لاهیجان منتقل شد. در این شهر کارهای ماندگاری انجام داد که از جمله ساخت مدرسه، پرورشگاه، زایشگاه و درمانگاه در روستاهای دورافتاده، تاسیس صندوق کمک به دانشجویان لاهیجانی در حال تحصیل در خارج از لاهیجان را می‌توان نام برد.

سپس ریاست بهداری استان گیلان را تقبل کرد که در این پست هم آثار نیکی در سطح استان به‌جا نهاد که تاسیس درمانگاه‌هایی در لشت‌نشا، پیربازار، ماسوله و خشکبیجار از آن جمله است. مهم‌ترین کاری که مرحوم دکتر حکیم‌زاده در سطح استان گیلان انجام داد راه‌اندازی آسایشگاه معلولین و سالمندان گیلان در شهر رشت است. وی برای تاسیس آسایشگاه به کمک حاج آقا رضا عظیم‌زاده، یکی از خیرین شهر رشت، زمینی نسبتاً وسیع را از حاج آقا حسین استقامت گرفت. زمین کاملاً جنگل بود که دکتر از اداره‌ی راه آن زمان درخواست بلدوزر کرد و پس از چند روز زمین کاملاً صاف و قابل احداث ساختمان شد. به کمک مهندس ضیاظریفی که از همشهریان لاهیجانی بود و گروهی که با او در سازمان آب بودند، نقشه‌ی زمین تهیه شد. از تجار خیر رشت از جمله آقایان عظیم‌زاده و حاج محمدجعفر چینی‌چیان کمک مالی دریافت کرد و از یک معمار لاهیجانی برای احداث ساختمان کمک گرفت. برای تهیه‌ی مصالح، چه چوب اسالم و چه شیشه‌ی قزوین هم از دوستان استفاده کرد و برای این‌که کار ساختمان آسایشگاه زود‌تر به‌سامان برسد، سراغ آرسن میناسیان رفت. روزی که دکتر حکیم‌زاده حضرت آیت‌الله سیدمحمود ضیابری را برای بازدید آسایشگاه دعوت کرد، ایشان قبول فرمود ماهیانه مبلغ قابل ملاحظه‌ای به آسایشگاه کمک کند. محترمین و تجار رشت هم کمک مالی کردند و حاج آقا معانی هم کل سیمان مصرفی را در اختیار دکتر حکیم‌زاده گذاشت.

آن طور که تعریف می‌کنند، مرحوم میناسیان و حاج آقا عظیم‌زاده و دکتر حکیم‌زاده ساعات زیادی برای ساخت و ساماندهی آسایشگاه کارگری کردند و داستان تهیه‌ی زمین و کار در جنگل و تهیه‌ی وسایل و گرفتن کمک از دوستان و تجار و خیرین ماجراهای مفصلی دارد که نویسندگان زیادی در خاطرات خود مرقوم داشته‌اند.

باری، دکتر حکیم‌زاده پس از گذرانیدن دوره‌ی تخصصی در فرانسه، به‌عنوان مدیر مبارزه با بیماری‌های واگیر وزارت بهداری در تهران مشغول به کار شد و برنامه‌هایی برای پیشگیری و مبارزه با بیماری‌های مسری از خود به یادگار گذاشت تا این‌که ریاست بیمارستان فیروزآبادی را به‌عهده گرفت. خودش می‌گفت: «هر روز که از بیمارستان بیرون می‌آمدم پشت در بیمارستان بیمارانی را می‌دیدم که در سرما و گرما روی زمین افتاده‌ و از گرسنگی و تشنگی در حال مرگ هستند. از مسوول بخش سوال می‌کردم چرا آن‌ها را نمی‌خوابانید، جواب می‌شنیدم آن‌ها بیمار نیستند، معلول‌اند و نمی‌توانیم تخت‌های فعال بیمارستان را برای معلولان اشغال کنیم. با خودم می‌گفتم درست است اما حق این انسان‌ها چه می‌شود؟ با آن‌ها چه باید کرد. و این سوال بی‌جواب بار اندوهی بود که هر شب با خود به خانه می‌بردم.»

بالاخره در روستای کهریزک، بر سر جاده‌ی تهران به قم، خانه‌ای قدیمی یافت که خانم فخرالدوله، از زنان نامدار دوران قاجار و پهلوی اول، برای درمانگاه وقف کرده بود. این خانه را همراه با ۱۲۰ هزار متر مربع زمین از فرزند ایشان دکتر علی امینی، نخست وزیر اسبق، گرفت تا آسایشگاه بسازد. خود دکتر این‌گونه تعریف می‌کرد: «وارد خانه که شدم، همه‌جا را گرد و خاک و کثافت سگ‌ها و گربه‌ها پر کرده بود و از آب و برق هم خبری نبود. با یک علی گفتن با دست‌های خودم خانه را روفتم، تشک و بالش و پتو و ظروف و پوشاک مستعمل بیمارستان فیروزآبادی را به این‌جا منتقل کردم و هر کس را که پشت در بیمارستان فیروزآبادی بی‌پناه و معلول یافتم به این‌جا کشاندم و بر تخت خواباندم. هر روز که کارم در بیمارستان تمام می‌شد، به این‌جا می‌آمدم. غذا و آب به دهان این مهمانان غریب و بی‌پناه می‌گذاشتم، سر و روی آن‌ها را می‌شستم و با یک چای و یک سوپ گرم از آن‌ها دلجویی می‌کردم و بعد با دلی پر از درد و غم از یک‌سو و شادی و امید از سوی دیگر از آن‌ها خداحافظی می‌کردم.»

بدین‌سان آسایشگاه معلولین و سالمندان کهریزک پی‌ریزی شد و مرحوم دکتر حکیم‌زاده با کمک خیران این آسایشگاه نمونه را راه‌اندازی کرد و چنان‌که وصیت کرده بود، در‌‌ همان مکان هم پیکر نازنینش به خاک سپرده شد. روحش شاد و راهش مستدام باد!

شرح مفصل زندگی این بزرگوار و مردان بزرگ دیگری از سرزمین لاهیجان را آقایان طایفه و دکتر مشفقی مرقوم داشته‌اند که برای هر دو وجود اربابان قلم آرزوی سلامتی دارم. پزشکان زحمتکش و انسان‌دوست متعددی را هم در استان گیلان می‌شناسم که به لطف خداوند بزرگ زنده‌اند و هنوز منشاء خدمات فرهنگی و مردمی هستند ولی بدون اجازه‌ی آنان از ذکر نام‌شان معذورم و از خدای بزرگ برای آنان طول عمر همراه با سلامتی طالبم.

توجه بیشنر نسل جوان را به خدمات پیشینیان معطوف می‌دارم، انشاالله که از زندگی مسموم مادی‌گری فاصله بگیرند. زیرا «از تو فزون‌تر بوَد تجربه‌ی روزگار»!

از آدمی به جهان نام نیک مانَد و بس

به مهر کوش که گیتی به کس وفا نکند.

 

دکتر احمد هریالچی

دندانپزشک

رشت، خیابان امام خمینی، کوچه‌ی طلوع

تلفن: ۳۳۲۲۸۴۳۱

 

برچسب‌ها: ٬ ٬ ٬ ٬ ٬

دیدگاه خود را بیان کنید.